خاطرات محمود هاشمی(قسمت سوم)

انجمن نجات – دفتر تبریز- آذربایجان شرقی

لینک به قسمت قبل

در قسمت اطلاعاتِ پذیرش
بعد نوبت اطلاعات رسید و فردی بود بنام عزت حدود 15 برگ را اوردند و برگ ها را یکی یکی می آوردند از اطلاعات و مشخصات فردی و خانوادگی و تخصص و میزان تحصیلات ، آیا در فامیل فرد ی پاسدار دارید ویا طرفدار رژیم و یا کسی توسط رژیم کشته شده است و…..
سعی کردم هر جوابی می دهم در ذهنم بسپارم و دروغهای شاخداری نوشتم که دائی من سال 60 تیرباران شده و برادرم مخالف بود اورا کشتند ، نامزدم در دانشکاه کشته شده…… و
آیا تاحال شکنجه شده اید ؟ کی و کجا ؟
نوشتم اگر دست وپا شکستن شکنجه باشد بلی ومکان زندان اطلاعات و به علت اینکه چشمانم بسته بود محلش را نمی دانم وبه مدت حدودا یک ماه و در انفرادی بودم وآنجا خیلی تاریک بود و نمی دانستم کی روز وشب است. اسم باز جو را خواستند یک لحظه ترسیدم ولی می دانستم باید بازی را ادامه میدادم و نوشتم نمی دانم بیشتر برادر ویا حاجی همدیگررا خطاب می کردند.
به چه علت ؟
نوشتم در جریان کوی دانشگاه در تبریز وقتی نامزدم شهید شد به مامورها حمله کردم که مرا دستگیر کردند
. چگونه آزاد شدی ؟
چونکه حرف نزدم مرا آزاد کردند ولی احسا س می کردم مرا تعقیب میکنند تا دوستانم را شناسایی کنند.
چگونه از ایران خارج شدی ؟ چگونه به سازمان وصل شدی ؟رابط سازمان را از کجا میشناختی؟ جوابهایی سرو ته کردم و نوشتم ، وقتی کار اطلاعات تمام شد به همراه 3 نفر دیگر بنامهای سیروس و فرشید و محمود.
در پذیرش ما به سالن اجتماعات بردند ودر سالن برای ما برنامه گذاشتند و همه هورا میکشیدند و می گفتند یا الله برو بالا یعنی باید روی سن رفته خود را معرفی و رزمنده ارتش آزادی بخش خطاب می کردی و بعد رقص دسته جمعی و بعد پایین آمدم به حسن نور علی گفتم که من سر درد دارم و خوابم می آید اگر ممکن است جای مرا نشان بدهید استراحت کنم ( حسن نور علی را فهیمه بعنوان فرمانده یگان معرفی کرد).
صبح حسن نور علی مرا به محمد فانی معرفی کرد و گفت از این به بعد این برادر فرمانده دسته توست هر کاری ویا هر چیزی لازم داشتی مستقیما به ایشان مراجعه کنم.
روز اول پذیرش فقط کار جمعی انجام دادیم مثل نظافت و آشپزی و غیره.
شب فکری به ذهنم زد اگر چند بار دعوا بکنم احتمالا مرا اخراج میکنند و تصمیم گرفتم در اولین فرصت این نقشه را پیاده و دنبال بهانه بودم.
یکی از بچه ها بنام بابک که چند ماه از من آمده بود سر تیم من شده بود تا مثلا در انقلاب کمکم کند تا زودتر انقلاب کنم. بغل آشپز خانه نشسته بودیم خواستم نقشه ام را عملی کنم چند فحش به مناسبات و مسئولین دادم ، بابک از پشت سیلی محکمی به گوش من زد و به داخل انبار در سالن غذا خوری دوید من هم دنبا لش کردم چند نفر که حاضر بودند مرا گرفتند و نگذاشتند دستم به بابک برسد از طرف دیگر بابک پشت خسرو مسئول صنفی انبار سالن غذا خوری پناه گرفته بود چون نتوانستم به او برسم لباس فرم را پاره کردم وبا زیر پیراهن به طرف آسایشگاه با داد و فریاد حرکت کردم و هدفم جلب توجه مسئولین بود. زنانی که در داخل پذیرش رانندگی می کردند در مسیر با دیدن من تند تند چیزهایی با بیسم پیچ کردند از دور چند تا از فرماندهان دوان دوان به طرفم آمدند و چیزی شال مانند به دوشم انداختند تا مثلا خواهران مرا با زیر پیراهن نبینند. هر چقدر می پرسیدند چی شده فقط فریاد می زدم و می گفتم تکه پاره می کنم به اسم انقلاب تو گوش من میزنی و یک لحظه تو این خراب شده نمی مانم و غیره…
2 روز بود که در اعتصاب غذا بودم ولی به فرشید که از ورودی با هم به پذیرش آمده بودیم و او هم نظر مساعدی نسبت به سازمان نداشت گفته بودم یواشکی در جیبش میوه مخفی کرده بیاورد. صبح روز دوم سعید نقاش و یک نفر اصفهانی که از فرمانده هان بود مرا به دفتر کارشان دعوت کردند و با من حرف میزدند ولی من قبول نمی کردم و سماجت می کردم
چند دقیقه بعد زهرا نیک صفت فرمانده پذیرش مرا صدا کرد وگفت مگر ما دشمن توئیم که اعتصاب غذا کرده ای واز این حرف ها ،با صدای بلند گفتم ربطی به این موضوع ندارد من دیگر همه چیز بدم آمده نمی خواهم اینجا بمانم ،
در این لحظه اکرم معاون زهرا با صدای بلند گفت : خواهر زهرا این طوری تنظیم می کند ، باهاش حرف نزنید او دارد آب تو آسیاب رژیم می ریزد ، او کارت وزارت اطلاعات را بازی می کند.
با صدای بلند سرش داد زدم و گفتم به تو مربوط نیست من با فرمانده اینجا صحبت می کنم.
زهرا گفت عطا یواش ، آرام باش ، خواهر اکرم شما دخالت نکن ،
خلاصه می خواستند قانع کنند و من پا تو یک کفش کرده بودم که اینجا نمی مانم و مقدمات خروج مرا فراهم کنید و در را کوبیده و بیرون رفتم.
ظهر چند تا از فرمانده هان بابک را آورده بودند تا معذرت خواهی کند حتی بابک گفت اشتباه کردم و صورتش را جلو آورد و گفت که بیا تو هم مرا بزن آگر تو مرا نبخشی سازمان مرا اخراج می کند
گفتم تقصیر تو نیست ، مقصر آنهایی هستند که به شما رو دادند و بعد متوجه شدم به خاطر این کار نشستی با هم دوره هایش داشته به سرش ریخته و بابک فحش و ناسزا داده اند و گفتند تو بعنوان نفر انقلاب کرده و مسئول باعث شدی یک نفر جدید ورودی از سازمان ببرد.
عصر همان روز مرا صدا کردند. فضای اتاق خیلی سنگین بود نفرات حاضر عبارت بودند از نادر رفیعی – رضا مردادی – سعید نقاش – مسعود ( همان که بعنوان اصفهانی اشاره شد) عزت نفر اطلاعات و نعمت اولیایی – زهرا نیک صفت و اکرم معاون ، یاد آوری شود که صبح رضا مرادی با من صحبت کرده بود ونتوانسته بود متقاعد کند.
رضا مرادی به نادر گفت : ایشان قصد رفتن دارند و می خواهند در این شرایط حساس پشت به سازمان بکند و به مامورین اطلاعات رژیم چراغ سبز نشان بدهد.
حرفش را قطع کردم و گفتم چه چراغ سبزی چه ماموری ، نادر حرفم را قطع کرد و گفت : تو در یک سازمانی هستی که دشمن رژیم است و خواه یا ناخواه وقتی از ما جدا شوی مامورین وزارت اطلاعات به سراغت می آیند و تو به این انقلاب که این همه خون به پای آن رفته خیانت خواهی کرد.
فوری با لحن ناراحتی و عصبانی گفتم گور رژیم و اطلاعات و دوما من که قصد رفتن به ایران را ندارم خودتان میدانید من قصد رقتن به خارج از کشور را دارم.
نادر رفیعی با صورتی بر افروخته گفت : می خواهی بروی باشد ، برادر عزت فرم اخراج را بدهید تا ایشان پرو امضاء کند.
با این حرف آخرش قوت قلب گرفتم هنوز فرم را جلویم نگذاشته بودند که نادر ادامه داد ریل کار را به ایشان گفته اید
وقتی جواب دادند نه ادامه داد ریل این است که 2 سال را باید در خروجی سازمان بمانید تا اطلاعات شما بسوزد سپس ما شما را تحویل عراقی ها می دهیم که آنها هم ریل خودشان را دارند و به خاطر ورود غیر قانونی به عراق 8 سال را هم باید در زندان ابوغریب بمانی و با حالت خاص چشم گفت که میدانی زندان ابو غریب یعنی چه… دانسته بودم که حرف بیخود نمی گوید با این چیز های که از آنها دیده بودم هر چیزی امکان داشت کار خودش را کرده بود ومن خیلی ترسیده بودم ولی سعی می کردم رنگ چهره ام عوض نشود
گفتم من اولا قانونی وارد عراق شدم و لسه پاسم پیش خودشان است ومن هیچ مسئله ای ندارم و این موارد را خودم حل میکنم از این جور نامردی ها زیاد دیده ام در حالیکه نادر و رضا با ان حرف آخرم فریاد کشیدند فوری اضافه کردم در ورودی سازمان 2یا 3 روز بیشتر نبودم چرا باید 2 سال در خروجی باشم این رسم انسانیت و مردانگی است و دستم را رو سرم گذاشتم. نادر گفت تو نا مردی که در این شرایط ما را تنها می گذاری و رضا مرادی ادامه داد نامرد تویی که می خواهی این همه خونی که ریخته شده خیانت کنی… نادر گفت برادر رضا اجازه بدید فرم را امضاء کند برود… ما از این نفرات زیاد دیده ایم ، وقتی نادر داشت این حرفها می زد ته دلم خدا خدا می کردم مورد و یا بهانه ای پیش بیاید که فرم را امضاء نکنم وقتی فکر میکردم 10 سال را باید در زندانهای عراق و سازمان بمانم پشتم می لرزید. در حالیکه خم شده بودم و وانمود میکردم که فرم را میخوانم تا اگر شده وقت را تلف کنم و فرصتی بدست بیاورم که امضاء نکنم. در این لحظه نادر گفت : تو مدیون شهدا سازمان هستی تو به آنها هم پشت کردی و از ای حرفها…
بقیه حرفهایش را نشنیدم چون خوب بهانه بدستم افتاده بود با لحن عصبی گفتم : برادر نادر چرا اسم شهدا را قاطی این قضیه می کنی شما خوب میدانید ما هم تو این راه شهید داده ایم خواهش میکنم اسم شهدا را به زبان نیاورید.
نادر در حالیکه دستش را یه طرفم اشاره می کرد گفت : هان تو خجالت نمی کشی با این کیسی که داری می خواهی از سازمان جدا بشوی و رو به رضا کرد گفت : من هم فکر میکردم با آدم معمولی و عادی طرف هستیم ، تو که شهید دادی بیشتر باید مدیون سازمان باشی نه طلب کار ، سازمانی که سعی دارد نگذارد خون شهدا برروی زمین بماند….
در حالیکه سعی میکردم خودم را شرمنده نشان بدهم ، سرم را به زمین انداخته بودم.
نادر ادامه داد بارک الله سرت باید آنقدر پایین باشد که به زمین بخورد ، آره خجالت بکش من هم فکر میکردم با یک نفر کوچه بازاری طرفیم یادت باشد بری از خواهرامون به خاطر این رفتارت معذرت خواهی کنی و ادامه داد از نظر من این نشست منتفی است وقت ما را هم گرفتید
ته دلم خوشحال ولی با حالت سر به زیر و مثلا شرمنده از اتاق بیرون آمدم و به خودم گفتم که عجب آدم های هفت خطی هستند و به دستم آمده بود که با چه آدم های پیچیده ای سر کار دارم.
چون باید آخر سناریوام را تمام می کردم دوباره برگشتم در را زدم و گفتم خواهر اکرم یک لحظه بیایید بیرون کار دارم در اتاق صحبت بوده و معلوم بود در مورد من ارزیابی میکنند.
اکرم آمد بیرون و گفتم خواهر اکرم من واقعا خریت کردم مرا به بزرگی خودتان ببخشید هدفم رنجاندن شما نبود میدانید از قضیه بابک ناراحت بودم. در حالیکه با انگشتش عینکش را درست میکرد و معلوم بود از این چرخش من خوشحال شده گفت : آفرین سعی کن از این به بعد رو به جلو باشی.حرفش را قطع کردم و گفتم میشود خواهر زهرا را هم صدا کنی
او رفت و زهرا هم آمد و همان حرفها را تکرار کردم. تصمیم گرفتم اعتماد آنها را جلب کنم تا زودتر ماموریت و یا به جبهه بفرستند تا از آنجا فرار کنم.

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.