مطالب

تاملی بر خاطرات خانم مرضیه قرصی – قسمت چهاردهم

روزهای سرنوشت ساز جنگ امریکا و عراق
دیدار با خانواده ها
فردای آن روز وسایلم را مخفیانه در یک ساک جمع کردم و در اینباره به کسی چیزی نگفتم.
سپس نامه ای به فهیمه اروانی نوشتم و در متن نامه تاکید کردم دیگر مایل نیستم بیش از این در قرارگاه اشرف بمانم و قصد جدایی دارم. نامه را خیلی قاطع و با عزمی راسخ نوشتم تا جای اما و اگری برای مسئولین سازمان نگذارم تا آنها متقاعد شوند ، دست از سرم بردارند و بیش از این مانع خروج من از قرارگاه اشرف نشوند. فردای آن روز فهیمه اروانی مرا به دفترش احضار کرد و در حالی که نامه ام دستش بود ، با لحنی تند به من گفت : این نامه را خودت نوشتی ؟ خیلی مصمم به فهمیه گفتم : آره. چون بیش از این تحمل زندگی در قرارگاه اشرف را ندارم. فهیمه ناراحت و خشمگین شد. میمیک صورتش از اوج نفرت و خشمش نسبت به من حکایت می کرد. او بیشرمانه و فریاد کنان به من توهین کرد و دست راستش را بلند کرد تا به من سیلی بزند اما وقتی عزم راسخ مرا دید ، متوجه شد با ضرب و شتم و تهدید هیچگاه موفق نخواهد شد مرا از تصمیمی که گرفته ام ، باز دارد. زیرا اصرار داشتم از سازمان جدا شوم. در آن ایام کمپ امریکا به تازگی احداث شده بود و مکانی موقتی برای رهایی از چنگ سازمان بود. فهیمه در حالی که سعی داشت به خودش مسلط شود به من گفت : اگر تو بروی ، دشمنانمان به ما چه می گویند ؟ به آرام ، همسرت که در عملیات شهید شده است فکر کرده ای؟ ، خودت هم نماد و سمبل زن مجاهد هستی و از هر لحاظ نمونه ای و مهمتر از همه یک زن هم که هستی. واقعا فکر کردی عناصر رژیم چه می گویند ؟ آبرویمان می رود ، هژمونی با زنان است و جدایی تو از سازمان به مثابه تیری است که نیروهای رژیم به قلب مسعود و مریم می زنند. فهیمه خیلی مانور داد و سعی کرد با توجیه های معمول و همیشگی مرا از رفتن باز دارد اما من نسبت به خروج از قرارگاه اشرف و بازگشت به آغوش خانواده ام در ایران اصرار داشتم.
فرزندم سعید همه وجودم را تسخیر کرده بود ، از خودم شرم می کردم و در آن لحظات رهبران سازمان چون لاشخورها و کرکس هایی بودند که خانواده ام را به راحتی متلاشی کردند و به فرزندم سعید ستم فراوان نمودند زیرا در بغداد با فشار همه جانبه ، فرزند شیرخواره ام را از دست من گرفتند و سالها او را از محبت مادرانه محروم کردند و این موضوع مرا خیلی آزار میداد. در تمام مدتی که فهیمه با من حرف می زد من به گذشته برگشته بودم و در حقیقت حرف های او را نمی شنیدم. فهیمه صرفا لب هایش را تکان می داد و با حرکات صورتش عین بازیگری می نمود که نقش یک کمدین را اجرا می کند. او دیگر هیچ ارزشی برای من نداشت. فهیمه وقتی متوجه شد روش های تهدید آمیز و فریبکارانه او دیگر کارساز نیست به اصطلاح تغییر رنگ داد و عاطفی برخورد کرد. او به طرز مضحکی از کنار میز کارش به طرف من آمد و صورتم را بوسید و گفت : مرضیه جان از سازمان و خواهرهایت جدا نشو و به ایران نرو ، این کار را نکن ، اگر شده برای پسرت سعید پول می فرستیم و به او امکانات می دهیم که تو ناراحت نباشی و ناگهان از دفتر کارش خارج شد و لحظاتی بعد ، از اتاق خوابش برای من لباس آورد. به فهیمه گفتم نیازی به لباس و یا هدیه او ندارم. فهیمه به زور لباس را به من داد و گفت این هدیه متعلق به توست ، باید بگیری. به طرز عجیبی اصرار داشت تا هدیه او را بپذیرم. سپس فهیمه ترفند تازه ای بکار برد او گفت : مرضیه من با خروج تو از قرارگاه اشرف موافقت می کنم به شرط آن که یک ماه دیگر از اینجا بروی و تا یک ماه پیش ما بمانی. به فهمیه گفتم : حرفی ندارم ، تا یک ماه می مانم اما باید صداقت داشته باشی و بعد از یکماه با خروج من از اشرف موافقت کنی و توی برگه تعهد بدهی که پس از یکماه اجازه خواهم داشت از قرارگاه اشرف خارج شوم و باید کتبا بنویسی. فهیمه نیز پذیرفت و سرانجام تعهد کتبی به من داد. اما بعدا متوجه شدم هرگز فهیمه به قول ، عهد و تعهد خود ارزشی قائل نیست.
فهیمه در بعد از خلع سلاح و همزمان با ریزش نیروها و خروج آنها از قرارگاه اشرف به طور مرتب نشست های لایه ای می گذاشت تا با شستشوی مغزی آنها مانع ریزش نفرات گردد او با ترتیب دادن نشست های مختلف سعی داشت تا خواهرها به اصطلاح بیش از حد واو و افسرده نباشند. زیرا بعد از سقوط صدام و خلع سلاح نیروها و نیز فرار مریم و غیب زدن مسعود دیگر کسی حال و حوصله ای نداشت و اغلب افراد متناقض شده بودند و مراجعه دسته جمعی و پی در پی خانواده های عضو انجمن نجات به قرارگاه اشرف در آن روزها و ملاقات با افراد مستقر در قرارگاه اشرف نیز تاثیر بسزایی بر افراد و روشنگری ذهن آنها گذاشته بود. اغلب افراد پس از ملاقات با اعضای خانواده هایشان به فکر فرو می رفتند و به اصطلاح پاسیو شده بودند. نوعی سر در گمی و پریشانی خاطر در مقر خانم ها مشاهده می گردید. بر خلاف سالهای قبل که هیچگاه دعوا و درگیری در مقر خانم ها روی نداده بود در این ایام به طور معمول درگیری لفظی بین خانم ها زیاد شده بود و دعواها و بد و بیراه گفتن ها و قهر کردن افراد از هم بیش از حد چشمگیر بود و همچنین نافرمانی ها و محفلها به حدی رسیده بود که آشکارا در سالن اجتماعات نفرات بعضا چهار نفره و یا دو نفره محفل می زدند. سر موضوع محفل فهیمه اروانی در نشست ها خیلی بحث می کرد و تاکید داشت محفل شعبه وزارت اطلاعات است. و با این اراجیف و توجیه های مسخره سعی داشت تا از رابطه های غیر تشکیلاتی خانم ها با همدیگر جلوگیری کند که هیچگاه موفق نشد.
ادامه دارد…
تنظیم از آرش رضایی
مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا