مجاهدین خلق

مصاحبه بهزاد علیشاهی با تلویزیون هما

مصاحبه بهزاد علیشاهی با تلویزیون هما
سایت نگاه نو
من بهزاد علیشاهی هستم متولد 43، که از سال 63 با سازمان مجاهدین آشنا شدم. خب در انقلاب 57 من آشنا بودم، ولی به طور رسمی و حرفه ای که بخواهم با اینها کار بکنم از سال 63 شروع کردم فعالیتهایم را. بعد از یک مدت آشنایی و کار کردن مثل شعارنویسی و پخش اعلامیه ها و دستوراتی که به اصطلاح از طریق رادیو مجاهد داده می شد، برای کارهای بزرگتر یعنی اعزام نیرو از داخل به خاک عراق اقدام کردم که به عنوان پیک سازمان گفته می شد. از ایران نفرات را خارج می کردم و به سرپل اینها که پاکستان یا ترکیه بود می رساندم. آنها هم نفرات را با ویزا و پاسپورت جعلی به عراق منتقل می کردند. در سال 65 من به طور رسمی به عراق رفتم و در مقرهای مختلف در خاک عراق از قرارگاه اشرف که الان هست، تا قرارگاه جنوب در بصره که قرارگاه حبیب نامیده می شد، قرارگاه بغداد، در این قرارگاه ها بودم و تا همین سال 84 من با مجاهدین بودم که در تمامی عملیاتهای آنها شرکت داشتم. از عملیاتهای کوچکی که در موقع جنگ ایران و عراق بود تا عملیاتهای بزرگ مثل مهران و چلچراغ و فروغ جاویدان که به قولی مرصاد گفته می شود و تا عملیاتهای نامنظمی که در داخل انجام می شد. عملیاتهای چریکی داخل شهر، خمپاره زدن ها و عملیاتهایی که داخل شهر بود و همچنین در فواصل این عملیاتها چون عملیاتها با تناوب زمانی انجام می شد، من به دلیل تخصصی که داشتم در کار تئاتر و بازیگری و مجری گری و نویسندگی در سیمای آزادی تلویزیون ماهواره ای مجاهدین کار می کردم که هم نویسنده مطالب و بخشهای مختلفش بودم و هم به عنوان مجری و بازیگر در سیمای آزادی تا همین سال آخر فعالیت داشتم که بعد از آشنایی با عملکرد مجاهدین و خلاصه نحوه کارشان چون نمی شد به طور مسالمت آمیزی از اینها جدا شد، مجبور شدم که فرار کنم که به کمپ امریکایی ها رفته و بعد از آنجا با صلیب سرخ به ایران آمدم و بعد هم به دلیل مشکلاتی که بود، نتوانستم در ایران بمانم و الان در اروپا هستم.
مجری تلویزیون هما: تشکر می کنم اما یک سؤالی که برای بنده مطرح است این است که چرا شخص آقای علیشاهی در سال 63 به سازمان ملحق شد و چرا الان در موقعیتی قرار گرفته که از این سازمان بیرون آمده؟ چه تخطی ای شما در سازمان ملاحظه کردید که به این جدایی انجامید؟
بهزاد علیشاهی: بله! عرض کنم خدمتتان در سال 63 در واقع من با آرمانهای مجاهدین که آشنا شدم، با آرمانها و عقاید مذهبی، با آن شرایطی که در جامعه آن موقع بود و صحبت هایی که گفته می شد، همینطور که می دانید الان خیلی از جامعه گذشته است. به اصطلاح خواسته جامعه عوض شده، نظرگاه ها عوض شده و همه چیز عوض شده، ولی آن موقع من با انگیزه مذهبی با اعتقادات مذهبی برای این که بتوانم برای ایران کاری بکنم، برای مردم کاری بکنم، جذب افکار سازمان شده بودم. سازمانی که معتقد بود که می تواند و یک آینده روشنی برای ایران دارد و می تواند ایران را به جای درستی هدایت کند. البته طبعاً چون شرایط جامعه شرایط خیلی حساسی بود، یک تنش هایی در جامعه بود و خلاصه شرایط نظامی و پلیسی آن موقع حاکم بود، نمی شد خوب تحقیق کرد، جستجو کرد و مثلاً پرسید که این سازمان عقایدش چیست؟ استراتژی اش چیست؟ یا من می خواهم تحقیق بکنم مثلاً یک سال در مورد این سازمان و بعد بهش بپیوندم. جامعه شرایطش طوری بود که برای تصمیم گیری باید اعتقادات و احساساتت را ملاک قرار می دادی، نه آگاهی و شناختت را و تحقیقات زمان طولانی را و می پیوستی که طبعاً من و تعدادی دیگر که آنجا و با هم بودیم و در خاک عراق بعداً همدیگر را دیدیم و بعد فهمیدیم که چطور از این احساسات ما سوءاستفاده شده، همین کار را کردیم. به عراق رفتیم و آنجا خب طبعاً اوایل کار چند سال اولیه ما می دیدیم که داریم کار می کنیم، داریم می جنگیم، داریم یک نتایجی به دست می آوریم، داریم یک کارهایی می کنیم و فکر می کردیم که خب همین است. ولی بعد دیدیم که خب چطور این یکی از سازمانهای صدام حسین شده. یکی از سازمانهایی که دارد سفارش می گیرد از صدام حسین. یکی از سازمانهایی که اصلاً منافع ملی ایران را در نظر ندارد. یکی از سازمانهایی که برعکس تمام شعاردادن ها برعکس تمام آن چیزهایی که ما احساسات و عقایدمان را رویش گذاشتیم، اصلاً ربطی به اسلام ندارد. چون از نزدیک تر می دیدیم. چون مثلاً نشست های خود مسعود رجوی ما شرکت داشتیم و می دیدیم. خب کم کم باعث شد که نسبت به عقاید اولیه مان ببینیم که چطور خلل وارد شده. تا یک مدتی ما فکر می کردیم مثلاً این آدمها آنها نیستند. خود مسعود رجوی ولی هست. ولی بعد نشست هایش را دیدیم، عملکردهایش را دیدیم، بعد از انقلاب چیزهای فرقه ای را دیدیم و دیدیم واقعاً ما با یک فرقه طرفیم و درست جایی بود که مایی که تمام زندگی مان را گذاشته بودیم و آنجا رفته بودیم، اگر می خواستی جدا بشوی، با قانون عراق حالا من خودم مثلاً این درخواست را نکرده بودم، ولی بقیه را می دیدم که اینجوری است خب آدم پس می کشد. با قانون عراق، قانون صدام حسین می گفتند که اگر نمی خواهید با سازمان باشید، اولاً ما شما را نگه می داریم تا اطلاعاتتان از بین برود که این نگه داشتن ممکن بود یک سال تا دو سال زندان باشد، بعد ما تحویل عراق می دهیم به جرم ورود غیرقانونی به عراق. 9 سال زندان در عراق بود که این می شد یازده سال از عمر هر آدمی. به این خاطر همه تصمیم می گرفتند می گفتند بمانیم ببینم چه می شود. یعنی به نحوی آدمها بعد از این که احساساتشان مورد سوءاستفاده قرار گرفت، عقایدشان مورد سوء استفاده قرار گرفت و پا به عراق گذاشتند، آنجا به گروگان گرفته شدند. در سال 73 هم به اصطلاح در سازمان خیلی هایی که ناراضی بودند، اینها را دستگیر کردند به جرم این که نفوذی هستند، به جرم این که وزارت اطلاعات آنها را فرستاده، هشتصد نهصد نفر را در چندین روز متوالی در سال 73 گرفتند و زندان کردند. زندانهای تاریکی که من هم جزو آن افراد بودم. کتک زدن، شکنجه، مدت خیلی طولانی که من 5 ماه تمام در سلولهای انفرادی که ساخته بودند با شکنجه هایی که می کردند خب اینها کافی بود که آدم بداند این سازمان سازمانی نیست که از آزادی دم می زند، از آزادی بیان دم می زند، از اظهار عقیده دم می زند، از جامعه آزاد دم می زند آن شعارهایی که دارد می دهد. به مرور بقیه شعارها را هم دیدیم که به اصطلاح پوچ و توخالی است و فقط جنگش جنگش قدرت است. صرفاً و صرفاً. به این خاطر خب هم با همان احساس با همان چیزی که داشتیم، خب باید تصمیم می گرفتیم که جدا بشویم و این منجر شد به جدایی من.
مجری: اما اشاره فرمودید در بین صحبتهایتان به این که سازمان تبدیل به یک فرقه شد. یکی از بحث هایی که کمابیش شنیده می شود، روی ماهیت سازمان مجاهدین فعلی، آن است که کیش شخصیت در این سازمان حاکم است و در واقع همه چیز حول محور شخص مسعود رجوی قرار گرفته. آیا در این خصوص شما توضیح خاصی دارید؟
علیشاهی: بله! عرض کنم خدمتتان خیلی خوب است که این مطلب را بگوییم چون کلاً گفته می شود ولی احتمالاً بینندگان شما زیاد آشنایی نداشته باشند با آنچه که در درون سازمان گذشته است. خب مثلاً از بیرون گفته می شود، ولی چیزی که هست و اشتباهی که می شود، وقتی از سازمان بحث می شود، خیلی ها چون کلمه سازمان هست، یک سازمان سیاسی، یک حزب سیاسی، یک گروه سیاسی، یک چیز اینجوری را در نظر می آورند و می خواهند با آن نظرشان خلاصه بسنجند و خیلی چیزها برایشان بی معنی می شود مثلاً وقتی می گوییم که اینها گرفتند نفر خودشان را شکنجه دادند، بعد چند وقت بعد از این نفر استفاده کردند برای بمب گذاری، برای خمپاره زدن، بعد چند وقت بعد این نفر مثلاً به عنوان شهید دارند ازش استفاده می کنند. خب این با قانون و منطق معمول نمی خواند. یعنی کسی به این راحتی نمی تواند بفهمد این را. ولی وقتی بدانیم که این سازمان نیست، سازمان سیاسی نیست، یک فرقه مذهبی است، ببیند شما چیزی که در مناسبات به اصطلاح داخل اشرف بود و هست، علاوه بر کیش شخصیت، شما ببینید از سال تقریباً 64 که بحث مریم رجوی شد و بعد سالهای بعد که بحث انقلاب درونی شد، یکی از بحث های مهم این بود که می گفتند که هر چه که هر کس دارد یک امضایی باید می داد به مسعود رجوی امضای خون و نفس. یعنی هر کس هر چه دارد متعلق به مسعود رجوی به شخص مسعود رجوی است. بعداً این عمل تکمیل شد و گفتند حتی همسران و زوجهایی که هستند، اینها متعلق به همدیگر نیستند، یعنی نمی شود گفت این زن فلان کس است. چون هیچ کس در این سازمان چیزی برای خودش ندارد. این زنها همه همسران مسعود رجوی تلقی می شوند و این را مشخصاً مسعود رجوی گفت و همه مجبور شدند بعدش زنها و همسرانشان را طلاق بدهند. بعد از این طلاق بود که در بحث های خصوصی در بحث های به اصطلاح انقلاب بحث های درونی گفته می شد که این که اینها همه تک به تک متعلقند به مسعود رجوی و حتی از آنها خیلی خواسته می شد. می گفت خب چرا نشستید! روسری هایتان را بردارید! من که به شما محرم هستم! و خیلی فجایع بعد از این. این کار ادامه داشت. حتی می گفتند که مسعود رجوی مالک ذهن شماست. یعنی شما هر چه که در ذهنتان می گذرد، باید به مسعود رجوی بگویید. باید این را گزارش کنید. حالا نه خود مسعود رجوی سلسله مراتبش. به این خاطر نشست های خیلی فجیع گذاشته شد، نشست های عملیات جاری که هر روز گذاشته می شد و هر روز باید آخر شب هر کس هر چیز در ذهنش بود می گفت و با برخورد جمع مواجه می شد و برخوردی که مجبور بودند آدمها به همدیگر حمله کنند برای این که ذهن تو به تصرف مسعود رجوی در بیاید. یا نشست هایی به اسم غسل هفتگی که هر کس هر فکری راجع به حتی همسر سابقش کرده بود، از دوست داشتن ها، علائق، عشق، عاطفه، هر چه که داشت باید به نحوی در نشست ها بیان می کرد و اگر کسی کم بیان می کرد، مورد بازخواست قرار می گرفت و آخر این نشست ها آخر این چیزها بود که مسعود رجوی خودش به صورت به اصطلاح بت و کیش شخصیت که می گوییم کیش شخصیت معمولی نیست، چون بعضی وقت ها یک شخصیت تاریخ ساز است، خب معلوم است که همه ازش اسم می برند ولی این شخصیت اینجوری نبود. یعنی باید آدمها را تسخیر می کرد. حتی نشستی بود که البته اسناد این نشست از بین رفت بعد از حمله امریکا توسط خود مجاهدین، چون نمی خواستند که این اسناد به دست کسی بیفتد و ازش استفاده شود. نشستی بود به اسم نشست امام زمان که نشست مسعود رجوی به این شکل شروع کرد. گفت که من امروز و امشب یک چیزی به شماها می گویم، آنهایی که ایمان دارند ایمانشان زیادتر می شود آنهایی که ایمانشان سفت است کافر می شوند و از این نشست می زنند بیرون. در باز است، هر کس از این نشست بزند بیرون می تواند برود با صاحبخانه تعیین تکلیف کند. صاحبخانه یعنی عراق. بعد در این نشست بحث امام زمان را کرد و گفت امام زمان غایب نیست، امام زمان هست، حضور دارد، شما لباسش را پوشیدید، غذایش را می خورید، ولی چرا اسمش را نمی برید. بعد دست گذاشت روی سینه خودش و گفت امام زمان حاضر است، روبروی شماست. فقط کافی است ایمان بیاورید. یعنی کار کیش شخصیت تا اینجا پیش رفته بود که اگر صدامی بود و صدام باقی می ماند و می توانست همان آدمها را به گروگان بگیرد و ازشان استفاده بکند، و مغزشویی کند، تا حالا قطعاً به عنوان امام زمان خودش را حتی بیرونی هم اعلام کرده بود. به این خاطر وقتی می گوییم کیش شخصیت منظور این است، نه این که یک شخصیتی باشد به اصطلاح تاریخی ساخته باشد، یا مثلاً عناصری تربیت کرده باشد که بشود ازش یاد کرد، یا مثلاً احترام بهش گذاشت یا مثلاً با توسل و اتکا به او بشود کاری را پیش برد، مبارزه ای را پیش برد.
مجری: اما سؤالی که الان مطرح است بعد از حمله امریکا به عراق، در حال حاضر وضعیت سازمان به چه صورت است و اساساً شخص مسعود رجوی کجاست، در چه موقعیتی است و ممنون می شوم بفرمایید که منابع مالی سازمان از چه ناحیه ای تأمین شده یا می شود.
علیشاهی: خب من اجازه بدهید سؤالتان را دو قسمت کنم. سؤال منابع مالی را چون قبلاً حمله امریکا بوده و بعدش هم هست، حالا داستانش را اول بگویم داستان منابع مالی را و بعد به این بپردازیم که الان سازمان در چه وضعیتی است. عرض کنم که ما حالا قبلش صحبت می کردیم اسناد و مدارکی هست، خود استخبارات، یعنی سازمان اطلاعات و امنیت صدام حسین طوری بود که با هر کس رابطه داشت، فیلمبرداری می کرد. حتی داماد خودش که بعداً فرار کرد و کشته شد، وقتی پول گرفته بود از صدام حسین به طور مخفیانه فیلمبرداری شده بود. این کار با مسعود رجوی هم انجام شده و اسنادش بعداً به دست مردم افتاد. چون که بعد از حمله امریکا این اسناد به اصطلاح رو شد به دست مردم افتاد و الان اسنادش هست. در این اسناد مشخصاً مسعود رجوی با صدام حسین ملاقات دارد، مشخصاً عناصر مسعود رجوی مثل عباس داوری و بقیه با ژنرال های صدام حسین ملاقات دارند و پول می گیرند، پول دلار و به مقدار خیلی وحشتناکی یعنی به میزانی که اصلاً قابل تصور نیست و در مقابلش سفارشات انجام می دهند. مثلاً در یکی از این فیلمها مشخصاً مسعود رجوی می گوید طبق درخواست شما ما صیاد شیرازی را زدیم. پس الان باید این پولها را که گفته بودید به ما برسانید. این پولها اینقدرش را ما اینجا می گیریم، اینقدرش را در بانکهای اروپایی می گیریم توسط بانک مرکزی خودتان و مبلغ گفته می شود که مقدار خیلی زیادی از این پولها از اینجا تأمین شده و مقدار خیلی زیادی اش را درست در روزهای آخر حکومت صدام که صدام فکر می کرد مجاهدین که قبلاً هم این تجربه را داشت که مجاهدین برای بقای او جنگیده بودند، در قیامهایی که شده بود در عراق مجاهدین در واقع یکی از سازمانهای صدام بودند با اکراد عراقی با شیعیان عراقی با اینها جنگیده بودند، عراق هم فکر می کرد که مجاهدین در حمله احتمالی امریکا کمکش خواهند کرد. به این خاطر انبوهی پول، امکانات، طلا به اینها داد. چون خودش هم در حال سرنگون شدن بود و این پولها را یعنی پولهای آخر حکومتش را به این سازمانهای تروریستی اینجوری می داد. گردانهایی که خودش درست کرده بود که داخل عراق به اصطلاح فدائیان صدام می گفتند که با لباس سیاه اینها آماده بودند به اینها پول زیادی داده بود و به مجاهدین که مجاهدین پولها را گرفت و وقتی دید که امریکا به اصطلاح دست بالا را دارد، یعنی در حالی که تمام سازماندهی و کارش این بود که با امریکا بجنگد. وقتی دید امریکا دست بالا را دارد، همانجا شروع کرد و به امریکا رو آورد و شروع کرد به طرف امریکا رفتن. یک مقداری از منابع مالی به این ترتیب تأمین می شود. منابع مالی دیگری خب در اروپا دارد. مثلاً به عنوان بنیاد خیریه در انگلیس داشت به نام ایران اید. این ایران اید در انگلیس کار می کرد و منابع هنگفتی هم داشت، ولی حساب سازی اش در اشرف انجام می شد. مثلاً خود من بارها در اشرف از من خواسته بودند و من این کار را کرده بودم به عنوان یک نفری که در ایران هستم می نوشتم امضا می کردم که من فلان کس از ایران ماهیانه مثلاً پنج میلیون برای هزینه کودکانم از سازمان مجاهدین دریافت کردم و امضاء می کردم. این اسناد می شد اسناد ایران اید، برای این که این پولها به اصطلاح حساب کتاب داشته باشد. این بنیاد خیریه بتواند در انگلستان به کارش ادامه بدهد و تحت پوشش خیریه سلاح و مهمات موارد انفجاری را منتقل کند که بعد به ایران برود و بتواند این کار را بکند. این منابع مشخص مالی اش که من باهش آشنا بودم این است. غالباً از هیچ منبعی کوتاه نمی آمد، یعنی دنبال همه بود. از حالا شرکتهای پوششی گرفتن، از خانواده ها و هر کار دیگری که می توانست. ولی منابع اصلی اش به نظر من همین است. در مورد سؤال بعدی عرض کنم خدمتتان که بعد از حمله امریکا آنجا که صحبت می شد، مسعود رجوی تا آخرین روزها در عراق مانده بود و این ماندنش در عراق نه دست خودش، بلکه به دستور صدام حسین بود. یعنی دستوری که صدام حسین داده بود کما این که شامل حال بقیه فرماندهانش می شد، یعنی هیچ فرمانده نظامی صدام حق نداشت عراق را ترک کند، صدام به عنوان یک دیکتاتور این را خواسته بود و نمی گذاشت. مسعود رجوی را هم نگذاشت که عراق را ترک کند. در حالی که مسعود رجوی در همه جنگ ها و همه مواقع خطیر عراق را ترک کرده بود و رفته بود. ولی بقیه در همان حول و حوش توانستند عراق را ترک کنند. مریم رجوی، بسیاری از فرماندهان بالاتر، مهدی ابریشمچی، مهوش سپهری، نسرین، اینها همه توانستند عراق را ترک کنند به جز مسعود رجوی که مسعود رجوی تنها راه را این دید، قرار بود که بعد از حمله امریکا نیروهای مجاهدین به خاک ایران حمله کنند و ایران را به تسخیر در بیاورند و آن بحث هایی که مسعود رجوی در نشست های آخر می گفت. حتی می گفت اگر امریکا جلوی ما را گرفت، ما که قرار است بعداً با امریکا بجنگیم، اول با امریکا می جنگیم، بعد حمله می کنیم به ایران و به ما دستور داده بود. ولی دستورها یک دفعه برگشت و گفتند به هیچ سرباز امریکایی شلیک نکنید. اگر سرباز امریکایی آمد شما سلاح هایتان را زمین بگذارید. مسئله مسئلۀ برادر است. یعنی مسعود رجوی اصطلاحی که آنجا استفاده می شد. ما از اینجا فهمیدیم که مسعود رجوی خودش را تسلیم نیروهای امریکایی کرده بود. یعنی در همان به اصطلاح بدو ورود امریکایی ها، تسلیم کرده بود و همانطور که من وقتی در کمپ امریکایی ها بودم، یکی از فرماندهان امریکایی می گفت، می گفت که خدمات زیادی هم به ما کردند و خیلی از پاسبان های صدام حسین، خیلی از ذخایر مهمات صدام حسین آدرس هایش را به ما دادند که ما توانستیم بمباران کنیم و توانستیم موشک کروز بزنیم. بلافاصله شروع کرد به پایبوسی امریکا. اصلاً نظرات برگشت. به ما گفتند هر چه سند ضدامریکایی هست از بین ببرید. از نشریات قدیمی، همه را شروع کردیم از بین بردن و بعد فهمیدیم که خب یک پایگاهی سابق داشت مجاهدین در نزدیک بغداد به اسم پارسیان که الان اسمش عوض شده و پایگاه، پایگاه مرکوری گفته می شود توسط نیروهای امریکایی. که تعدادی از به اصطلاح سرکردگان گروه های تروریستی مثل مسعود رجوی و چند نفری همراهش فکر کنم ده دوازده نفر می شود از محافظین و اشخاص همراهش یا گروههای تروریستی دیگری که فعال بودند، سرکردگانش آنجا تحت الحبس نیروهای امریکایی هستند و نیروهای امریکایی ازشان استفاده می کنند. مثلاً برای خلع سلاح خب خیلی ها این انگیزه اش را داشتند که سلاح را حفظ کنند. خیلی از کسانی که در اشرف بودند، می گفتند ما سلاح را نمی گذاریم زمین و مقایسه می کردند با ستارخان که این سلاح این طور است ما پرچم سفید را بالا نمی بریم که خود مسعود رجوی پیام داد و پیامش آمد که یعنی معلوم بود این پیام را امریکایی ها ازش خواستند و از آن قرارگاه مرکوری این پیام در آمد که سلاح هایتان را زمین بگذارید و خط و استراتژی ما با امریکا خط موازی است. ما با امریکا پیش می رویم. یعنی پا به پا، قدم به قدم، شانه به شانه امریکا موازی با امریکا پیش می رویم. می گفتند که سلاح هایمان را درست است که می دهیم، ولی ما با سلاح های امریکایی خواهیم رفت و ایران را خواهیم گرفت که بعد حالا در همان زندان ماند و از طرفی هم وضع به اصطلاح تشکیلاتی سازماندهی از طرفی که خود مسعود رجوی نبود، حاضر نبود، نشست هایش نبود، از طرفی حضور نیروهای امریکایی توی قرارگاه و کنار دستشان نبودن صدام باعث شکستن یک فضا شد. باعث شکستن فضایی شد که من و تعدادی دیگر، 500 نفر از آن سازمان توانستند فرار کنند. توانستند خودشان را به بیرون از سیاج ها و سیم خاردارهای آن سازمان برسانند. حالا بعضی ها فرار کردند، خیلی ها در درگیری های عراق کشته شدند. توی مرز روی مین رفتند. خیلی ها مثل من خودشان را به نیروهای امریکایی معرفی کردند که بعد توانستند با صلیب سرخ تماس بگیرند. خیلی ها مستقیماً به کشورهای ترکیه و جاهای دیگر فرار کردند توانستند این سد را بشکنند. بقیه هم که ماندند، حالا یک عده آدم هستند که من چون به تازگی از نزدیک آنها آمدم، هیچ کدام انگیزشی دیگر برای جنگ ندارند. حالا به دلایل مختلفی ماندند. یک عده واقعاً نمی دانند چکار کنند. یک عده منتظرند که یک صلیب سرخی برود آنجا و آنها را نجات بدهد. یک عده به دلیل مشکلات جسمی، مشکلات سنی نمی توانند همین مقدار کاری هم که من کردم یعنی فرار کنند از آنجا. چون بالاخره این فرار هم باید سیم خاردارهایی را پشت سر گذاشت خطراتی و تهدیداتی را پذیرفت. یک عده هم اصلاً نمی توانند یعنی توانایی جسمی این کار را ندارند. به این خاطر در واقع می شود گفت که این عناصری که هستند گروگان گرفته شدند. الان نزدیک به سیصد نفر هم هستند که از سازمان باز فرار کردند و توی کمپ امریکایی ها هستند. در نزدیکی کمپ اشرف که در واقع می شود گفت امریکایی ها آنها را به گروگان گرفتند که حالا مثلاً همینطور که خود سازمان را نگه داشتند به عنوان یک اهرم، یک مار بی نیش و بی دندان که باهش بتوانند مثلاً حکومت ایران را بترسانند. آنها را هم نگه داشتند که اگر مجاهدین بخواهند رویشان را زیاد کنند با آنها مجاهدین را بترسانند. در واقع امریکا فکر می کنم این خصلتش باشد بخواهد تمام دنیا را به گروگان بگیرد به نحوی. مجاهدین را نگه داشته برای این، آنها را نگه داشته برای آن و خلاصه از این سیاست دارد استفاده می کند که آنها هم آنجا ماندند بدون این که هیچ چشم اندازی داشته باشند بدون این که به اصطلاح صلیب سرخ آنها را بپذیرد یا مثلاً مجامع بین المللی حقوق بشری جراید روزنامه ها بتوانند از آنجا بازدید کنند، هیچ خبری از آنجا نیست. توی یک کمپ، توی یک چادر در نزدیکی اشرف دارند زندگی می کنند، بدون این که بدانند چه آینده ای در انتظارشان است که من هم به دلیل همین بی آیندگی که آنجا بود، پذیرفتم و با صلیب سرخ بین المللی جامعه حقوق بشر عراق صحبت کردیم و توانستم بروم ایران.
مجری: بسیار خب. من مایلیم سؤال بعدی خودم را نیم نگاهی داشته باشم به مسائل روز ایران. توجه دارید که نزدیک به سه سال است دیپلماسی جمهوری اسلامی معطوف به پرونده انرژی اتمی شده است. این درحالی است که سازمان مجاهدین خلق یکی از سازمان هایی است که همواره مدعی بوده که ایشان بوده اند که نخستین بار این پرونده اتمی ایران را لو دادند به غربی ها. این درحالی است که من دیدم که یک روزنامه نگار ایرانی خارج از کشور با سازمان وارد مجادله شد و با یکدیگر در واقع رقابت داشتند که این من بودم که ابتدائاً لو دادم این پرونده را.از طرفی به اعتراف اکثر کارشناسان سیاسی در داخل ایران مسئله پرونده اتمی جزو خواست ملی قاطبه مردم ایران شده، اما سر این پرونده ظاهراً در داخل یک اجماع ملی وجود دارد. اکنون می بینیم که این مجادله در خارج از کشور بین سازمان با دیگر اشخاص مطرح می شود در واقع یک ماراتن خیانت شکل گرفته که هر کدام می خواهند ثابت کنند که ما اول بودیم که این پرونده را لو دادیم. در عین حال خاطرم هست که وزیر اطلاعات آقای خاتمی، در اواخر دوره ایشان طی مصاحبه ای که داشتند اساساً گفتند که لو دادن این پرونده هیچ ربطی به سازمان ندارد. چرا که اصلاً اعضای سازمان از نظر فنی و تخصصی چنین توانایی نداشتند، بلکه این خود امریکایی ها از طریق جاسوسان خودشان به این اطلاعات دسترسی پیدا کردند، اما برای این که مهره های خودشان را نسوزانند توسط سازمان مجاهدین این مسئله را مطرح کردند. جنابعالی به عنوان کسی که در سازمان حضور داشتید، بهترین کسی هستید که می توانید در این زمینه نقطه نظراتتان را مطرح کنید. ممنون می شوم بفرمایید که اصل داستان چه می تواند باشد؟
علیشاهی: عرض کنم خدمتتان خب این به اصطلاح ماراتن خیانت، این پیشی گرفتن این که امتیاز خیانت مال من باشد یا نه، این الان من خودم فکر می کنم که این به خاطر آن بودجه 75 میلیون دلاری کمک امریکا به اپوزیسیون است که اینها الان تشنه شدند و اینطوری خودشان را می خواهند نشان بدهند که آره این خیانت را اولین بار من کردم. از این که اگر سازمان مجاهدین بتواند این کار را بکند می کند، هیچ بحثی در این نیست. کما این که از کوچکترین اطلاعاتی که داشت، چه در دوران صدام حسین از اطلاعات شهرها، اطلاعات مناطق نظامی، حتی حضور مقدم برای نشان دادن این کارها را می کند، کرده و اگر بتواند خواهد کرد. کما این که در همین وین یکی از سخنرانانشان به اسم علیرضا آثار اصلاً مستقیماً گفت اگر امریکا به خاک ایران حمله بکند، من ازش پشتیبانی می کنم. از این که اینها می خواهند خب هیچ بحثی نیست. مثلاً من خودم آنجا بودم یک ستادی دارد برای خبرگیری. تنها اخبارش از داخل ایران همین است. یک ستادی دارد که با تلفن به ایران وصل است. مثلاً می گویند یک جایی هست به اسم نطنز نمی دانم تأسیسات هسته ای است. شروع می کند شماره تلفن های نطنز را پیدا کردن. بعد به خانه های مختلف زنگ می زند، بعد در پوش و غالب به اصطلاح رسانه های معتبر مثلاً می گوید من از رادیو فردا زنگ می زنم، شما آنجا دیدید که یک کامیون نظامی به طرف نطنز می رود؟ چون اخباری به ما رسیده که اینجوری است! اینها می گویند نه ندیدیم یا می گویند آره دیدیم. خب این سؤال و جواب ها را از چندین و چند خانه و شبانه روز کلی هم آدمهای بیکار آنجا هستند انجام می دهند و به قولی می خواهند مثلاً یک تحلیل بکنند. این نمی شود. ولی خب بله امریکا یا اسرائیل اطلاعاتش را می دهد. چون اینها می دانید که در اولینش که دارند می گویند عکسهای ماهواره ای رو کردند، عکسهای ماهواره ای نشان دادن سازمان مجاهدین که الان هیچ سلاحی ندارد. چطور مثلاً ماهواره دارد که بتواند عکسهای ماهوارهای از تأسیسات مختلف بگیرد؟ کما این که بعداً که بازی خوردند و بعداً که دستها روتر شد و بعداً که به اصطلاح محمد البرادعی رفتند و دیدند و مشخص شد که چی به چی است، دیگر این اطلاعات به سازمان نرسید و الان سازمان وضعش به جایی رسیده که واقعاً مسخره است. مثلاً در آخرین افشاگری هایشان می گویند که ایران از تونل استفاده می کند، تونل ها سه نوعند، یک تونل عمودی است یک تونل افقی است یک تونل هم رویش خاک می ریزند. انگار که مثلاً بحث تونل شناسی دارد می کند. خب به هر کسی بگویی تونل چند نوع است، می گوید که این تونل این انواع مختلف است. بعد می گوید در این تونل ها کارهای مختلف می کنند. در بعضی تونل ها دارند تحقیقات می کنند، در بعضی تونل ها ذخیره کردند، در بعضی تونل ها دارند کار اتمی می کنند. یعنی کار به اینجا رسیده. از آن عکس و آن به اصطلاح شما می گویید کار رسیده به اینجا چون دیگر آن طرف حساب دیگر این را کار ندارد. دیگر دنبال این نیست که منابعش لو نرود. دیگر دنبال این نیست که مثلاً حالا بگوییم مجاهدین که نفهمند مثلاً جاسوس اسرائیل این کار را کرده. الان دیگر خیلی آشکار شده، خیلی از مطالب را خود حکومت ایران عنوان کرده، خیلی از مطالب را بازرس ها آمدند دیدند، یعنی دیگر بحث پوشیده ای نیست که این کار را بکند. ولی نهایت کاری که می کرد با تلفن زدن یک سری مثلاً اخباری جمع و جور می کرد که آن هم که من شاهدش هستم آن هم به جایی نرسید یعنی کاری نتوانست از پیش ببرد.
مجری: در آخر چنانچه نکته ای باقی مانده یا حرف و پیامی دارید، بفرمایید.
علیشاهی: من فقط می خواستم بگویم که الان سازمان می دانیم که این نیروها را به گروگان گرفته و آنجا نگه داشته و از هر ترفندی استفاده می کند که آنها را نگه دارد. یکی از چیزهایی که اخیراً دارد استفاده می کند اشاره کردن مراسم گرفتن برای حجت زمانی است که در ایران جدیداً اعدام شده و در منابع داخلی خودشان در اشرف با گذاشتن مراسم اعلام می کنند که هر کس برود ایران، اعدام می شود. کما این که این را اعدام کردند. چون ما هسته ای اش را رو کردیم، الان حکومت ایران با ما سر جنگ دارد و هر کسی را اعدام می کند این برای این که بترساند که در واقع کسی این را نکند. همه در آن حصار و در آن سیاج اشرف بمانند. کما این که واقعاً خود یکی از جنایتهای سازمان همین قربانی کردن و به اصطلاح کاری است که با همین حجت زمانی کرد. حجت زمانی من خودم هم برای عملیات آمدم داخل ایران قبلش یعنی آدمها را می فرستاد فقط برای کشته شدن و یک بحثی که با ما می کردند، می گفتند شما بروید اگر شلیک کنید، حتی آدم عادی هم کشته شود، حکومت ایران مجبور است سرباز نیرو و پاسدار بیاورد در خیابان. پاسدار که بیاورد در خیابان مردم ناراضی می شوند. حکومت را می خواست نظامی کند. به این خاطر برایش مهم نبود کی کشته شود کی کشته نشود. همین حجت زمانی در عملیاتی که داشت و دادستانی را می خواست بزند، خب در دادستانی افراد عادی می روند برای درخواست دادگاه و اینها… که چهار نفر از اشخاص عادی بالاخره اگر نظامی باشد، پاسدار باشد، وزارت اطلاعات باشد، آدم می گوید که بالاخره در یک جنگ رو در روی نظامی کشته می شود، نظامی کشته می شود، ولی آدم شخص عادی، شخصی که لباس شخصی تنش است، برای مردن نیامده، برای کشتن نیامده، وقتی این خمپاره می زند انفجار رخ می دهد و این کشته می شود. خب شما الان همان امریکا را در نظر بگیرید کسی اصلاً خمپاره شلیک کند چکارش می کنند. یا هر کشور دیگر. اصلاً سلاح را از دستش بگیرند. من دیدم در همین فرانسه همین قیامهای مردم چطور پلیس سرکوب می کرد، چطور می گرفت چطور می زد. این یک بحث دیگر است که چرا آن را می فرستی چرا مردم عادی را می زنی؟ 4 نفر آدم عادی کشته شدن حکمش چیست؟ تو که وقتی داری می جنگی این دیگر بحث حقوق بشری نیست. این دارد سوء استفاده می کند. سوء استفاده اش هم یک سوء استفاده خارجی می کند که در خارج می آید مراسم می گیرد که آن به جای خودش. یکی توی اشرف این کار را می کند که من روی صحبتم اینجاست که توی اشرف این دارد این بحث را پیش می برد که آن آدمهایی که آنجا گروگان گرفته شدند را حتی یک روز بیشتر نگه دارد.
مجری: شما در واقع می فرمایید که با سوژه هایی مثل ایشان در واقع می خواهند از یک طرف با عملیاتهای ایذایی در داخل کشور فضا را امنیتی کنند و از جانب دیگر همین نیروها را هم با به اعدام دادن و یا کشته شدنشان بتوانند انگیزه درست کنند برای حفظ نیروها در داخل خاک عراق؟
علیشاهی: بله! بله! دقیقاً و هیچ اصلاً ذره ای نیست که مثلاً رعایت بکند آدم عادی. می گویم من خودم برای عملیات یکی از مشکلاتی که داشتم و در صحنه من را خلع سلاح کردند و برگرداندند به عراق همین بود. از من می خواستند آدم عادی را بکشم. خود مهوش سپهری جانشین مریم رجوی از پشت بی سیم می گفت. می گفت کسی که جلوی شما را گرفت این دیگر کارت نمی خواهد ازش بگیرید. این مأمور وزارت اطلاعات است، حتی اگر زن بود، حتی اگر بچه بود. این عملکردش نشان می دهد که دارد از رژیم دفاع می کند. به او شلیک کنید و او را بکشید. چون می خواست که فضا امنیتی شود، می خواست فضا را به هم بزند نمی خواست که یک عملیات خاصی بکند، نمی خواست که یک هدف خاصی را دنبال بکند می خواست که به اصطلاح رژیم را وادار بکند به مقابله، فضا را امنیتی بکند و از طرفی هم برایش فرق نمی کرد. مثلاً من که رفتم کشته بشوم، باز به نفعش بود. باز یک شهید توی دستش بود یک شهیدی را علم می کرد، کما این که همین کار را می کرد که این خیلی خاصیت دارد. تحریک بقیه، تحریک احساسات بقیه، نگه داشتن بقیه یا الان کاری که در مورد حجت زمانی دارد می کند یعنی بقیه را بترساند. ببین ایران این جوری است. ایران این را نگه داشته بود الان اعدام کرد. از این به بعد دیگر نروید. دیگر کسی پایش را آنجا نگذارد.

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا