مجاهدین خلق

فاصله آرمانی و زیر پا گذاشتن اصول

فاصله آرمانی و زیر پا گذاشتن اصول


 نقدی بر مقاله صداقتی – در ش 117 روزنامه مجاهد


 همان طور که من آنم که رستم بود پهلوان ، هرگز نمی تواند اثبات پهلوانی باشد! نوشتن صدها مقاله و کتاب در توصیف این و آن هم نمی تواند باری از اعمال ناشایست نویسنده و رهبرانش کم کند.


جناب صداقتی در مقاله اش از آرمان و صداقت واصول رهبران و بنیان گذاران اولیه گفته، ما کاری نداریم که آنان برای خلقشان جان دادند و به قول خودت به درخواست های شاه نه گفتند و الله اکبرگویان به پای چوبه ی دار رفتند؛ اما، آیا اکنون هم رهبری سازمانی که به یک فرقه تبدیل شده ، حاضر است ، چنین کاری بکند؟! همان کسی که در زمان شاه برای حفظ جانش طبق اسناد موجود، با ساواک همکاری کرد و برادرش کاظم رجوی سفیری از سوی او برای شاه بود و با رایزنی های فراوان با ساواک حکم اعدامش لغو شد؟!


همان شخصی که بعد از پیروزی انقلاب ایران، وقتی که دریافت در ایران جایگاهی برای حکومت ندارد، بدون لحظه ای درنگ همسرش و موسی خیابانی را که از هم رزمانش بود سپر قرار داد و خود با لباس زنانه فرارکرد و به فرانسه رفت و وعده می داد که طی چند ماه هرگز نیامده ی آینده روی دست مردم ایران از فرانسه به تهران می آید! و وقتی که آرزوهای باطلش تحقق نیافت ، از آن جا هم پا به فرار گذاشت! و تازه رسوایی های این رهبر شجاع! به این جا ختم نمی شود. او زیر عنوان توجیهی انقلاب ایدئولوژیک زن هم رزمش را می رباید و به جوار خاک وطن ( به قول خودش) می رود تا با متجاوزین به خاک وطن همراه و همکار شود!


آیا اگر حنیف نژاد و سعید محسن و بقیه بودند، این گونه اصول و آرمان های اولیه ی خودشان را ( درست یا غلط کاری نداریم) زیر پا می گذاشتند و برای رسیدن به هدف آن گونه که روش رجوی است وسیله را توجیه می کردند؟! آیا آنان که برای حفظ آرمان و اعتقادشان جان دادند  حاضر می شدند اعضا را به جاسوسی و مقابله با خلق وادار کنند؟!


 چهار خرداد را تولد راه و روش و آیین صادقانه خواندی، همان روشی که در 30 خرداد 60 فاتحه ی آن خوانده شد و رجوی چند سال بعد با برپایی قلعه ی مرگ در الخالص عراق ، نقطه ی آغاز انحلال ایدئولوژی به دار کشیده شدگان 4 خرداد و سران اولیه ی سازمان را اعلام کرد و به حنیف نژاد و یارانش لبخند تمسخر آمیزی زد و تمام آن چه که انسان را به اسارت می برد به اعضا عرضه کرد.


اصلاً از شما می پرسم چه کسی همسر، فرزند، خانه، خانواده و آرامش و آزادی را از اعضا گرفت ؟ آیا آن ها با انتخاب خودشان همسر و فرزند را برای ادامه ی مبارزه ترک کردند یا به واسطه ی دستور رجوی در نشست طلاق وقرار گرفتن در شرایطی که بنابر گفته ی رجوی عدم پذیرشش برابر با اسارت و توحش، جنسیت گرایی و… بود؟!


اگر ذره ای از صداقتی که در سراسر مقاله از آن  دم می زنی در وجودت هست، پاسخ بده که اعضای اسیر در اشرف بر اساس میل باطنی خویش این غریزه ی طبیعی را که خداوند در وجود بشر به ودیعه نهاده زیر پا گذاشتند یا با جبر و برای فرار از تنگنا های تهمت و افترا؟!!


آقای صداقتی در جایی ارتش آزادی بخش را ادامه ی راه حنیف نژاد دانستی! آیا منظورت از ارتش آزادی بخش همان است که تا وجود داشت در خدمت دشمنان ملت بود و در کنار هر متجاوز به خاک میهن از آن استفاده می کرد و الان هم که با خلع سلاح شدن توسط امریکا دیگر اصلاً اثری از آن وجود ندارد؟!


در قسمتی از مقاله از بودا و مسیح و مانی و گلسرخی و کرامت انسانی سخن به میان آمده، آیا در اسارت گاه اشرف نمودی از کرامت انسانی وجود دارد؟!


می گویید ، یزید و بارگاه او رفت  و آن چه مانده نام حسین و عظمت کار اوست! آری چنین است. اما آیا سنخیتی میان مواضع رجوی و فرقه اش با عظمت امام حسین (ع) وجود دارد؟!


خلاصه ی کلام این که سیر نزولی که رجوی طی کرده او را کاملاً از مواضع نخستین سازمان دور کرده است.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا