اعضاء جداشده از فرقه رجوی

گفتگوی رادیو فرانسه با مسعود بنی صدر

در ادامه برنامه توجه شما را به مجله رادیویی نگاه ها و اندیشه ها جلب می کنم که در آن فرنگیس حبیبی گفتگویی دارد با مسعود بنی صدر یکی از کادرهای پیشین سازمان مجاهدین خلق ایران:

فرنگیس حبیبی: خاطرات یک شورشی ایرانی عنوان کتابی است در 516 صفحه به قلم مسعود بنی صدر و ترجمه فرهاد مهدوی که انتشارات خاوران آن را در پاریس منتشر کرده است. این کتاب ابتدا به زبان انگلیسی و در انگلستان منتشر شده است. مسعود بنی صدر در این کتاب سرگذشت نزدیک به بیست سال فعالیت خود را به عنوان هوادار، عضو و مسئول رده بالای سازمان مجاهدین نقل می کند. فعالیتی که همراه با عشق، وفاداری، دودلی، نقد، افسردگی، اضطراب و درد دنبال شده است و سرانجام به نقطه گسست او از مجاهدین رسیده است. این کتاب خواننده را در چهارراهی قرار می دهد که تاریخ روانشناسی، فردی، فرهنگ و روانشناسی جمعی بخشی از مردم ایران از آن می گذرد. از همین رو سندی است سخت قابل مطالعه، هم از این رو که تجربه نویسنده را از مراحل مختلف زندگی سازمان مجاهدین بازگو می کند، هم به این خاطر که مناسبات و تحولات درونی آن را به نمایش می گذارد و هم از این رو که مکانیسمی را پیش چشم باز می کند که می تواند اجزایش در بسیاری افراد دیگر در مکانها و زمانهای دیگر موجود باشد. آقای مسعود بنی صدر! کتاب شما هزاران نکته را در بر دارد و وقت ما ناچیز است. از یکی از چشم گیر ترین و تکان دهنده ترین نکات شروع کنیم اگر موافق باشید و آن مسئله جایگاه فرد در مناسبات سازمان مجاهدین خلق است. شما در جایی می گویید که در سازمان رسم بود بگویند ما پاهای خود را باید به دور اندازیم و با پاهای مریم و مسعود رجوی راه برویم. سؤال این است که فرد خود انسان مشخص در سازمان مجاهدین خلق چه معنایی داشت؟

مسعود بنی صدر: نکته خیلی چشمگیری که به نظر من می آید، این است که چطور مجاهدین توانستند یک تفکر عرفانی شرقی را تبدیل به یک تفکر سیاسی بکنند و آن را در یک سازمان سیاسی پیاده کنند. درست همانطور که عارفان ما بحث از خود تهی شدن و برپای شیخ یا رهبرشان سوار شدن کردند، مجاهدین هم همین ایده و همین تفکر را در درون سازمانشان پیاده کردند و به نوعی از همان ابتدا انسان را وادار می کنند که شخصیت فردی اش و تمام روابط خودش را با دنیای بیرون قطع بکند و افکارش و عواطفش را متوجه یک مرکز خاص که رهبری سازمان است بکند و به عبارتی پاهای خودش را فراموش بکند و روی پاهای رهبری راه برود. در کتاب من خواستم نشان بدهم که چطور از اولین قدم این حرکت انجام شد و نهایتاً در انقلاب های ایدئولوژیک مجاهدین به اوج خودش رسید و همه تشویق شدند که به کل شخصیت فردی خودشان را فراموش کنند. تمام علقه ها، تمام پلها، تمام رابطه های گذشته شان و نهایتاً در مرحله آخر انقلاب ایدئولوژیک موسوم به طلاق خود بود. حتی شما می بایست نقاط مثبت زندگی خودتان، نقاطی را که به آنها افتخار می کردید را هم فراموش می کردید و حتی آنها را هم به باد انتقاد می گرفتید. حتی افتخاراتی که در راه مبارزه در درون سازمان مجاهدین کسب شده، حتی فرض کنید اگر یکی از اقوام شما یا نزدیکان شما به عبارت مجاهدین شهید شده بود و جزو شهدای مجاهدین محسوب می شد شما نمی بایستی هیچ گونه احساس فردی نسبت به آن فرد می داشتید. به عبارت دیگر در درون مجاهدین هیچ گونه رابطه دو به دو مشروع نبود و رابطه ها از یک مثلث عبور می کرد که در رأس مثلث رهبری مجاهدین قرار دارد.

فرنگیس حبیبی: آقای مسعود بنی صدر! مسئله دیگری که در کتاب شما خیلی چشمگیر است جایگاه زنان در سازمان مجاهدین است. زنان آنطور که شما نوشتید در جایی از انقلابهای متعدد ایدئولوژیک به انسانهای برتر تبدیل می شوند. آیا آنها انسان برترند یا مهره هستند؟

مسعود بنی صدر: برتری و یا اساساً بالا و پایینی را باید در معیارها و در دستگاه فکری مجاهدین بررسی بکنیم. در نتیجه من در همان دستگاه فکری باهش برخورد می کنم و قصد این را ندارم که نه آن را رد بکنم و نه آنرا تأیید بکنم. در آن دستگاه فکری شما موقعی بالا هستید که توانسته باشید از خودتان تهی شوید و هر چیزی که مربوط به خود می شود را فراموش بکنید و تمام چیزها را از رهبری مجاهدین بگیرید. بنابراین وقتی این شاخص باشد بنا به تعریف خود مجاهدین نه بنا به گفته من زنها به دلیل این که حالا به دلیل محرومیتهای اجتماعی و تاریخی و غیره، چون چیز کمتری از خودشان داشتند در نتیجه زحمت کمتری مجبور بودند بکشند که گذشته را فراموش بکنند و وابسته به رهبری و فکر رهبری بشوند. یا به عبارت دیگر می گفتند که زنها معمولاً در جامعه ما و در جوامع عقب افتاده یا وابسته به پدر هستند و یا وابسته به همسر هستند، در نتیجه خیلی به راحتی می توانند این نوع تکیه به یک مذکر برتر در خانواده را تبدیل بکنند به تکیه به رهبری.

فرنگیس حبیبی: آقای مسعود بنی صدر! شما سرگذشت خودتان را که همراه با رنج بسیار بوده، در این کتاب بدون نفرت از کسی یا مرجعی بیان کردید و این نسبتاً نادر است در میان کسانی که یک سرگذشت سیاسی داشتند و باهش قطع رابطه کردند. چرا؟

مسعود بنی صدر: من معتقدم که اگر من قادر بودم به این که نفرت بورزم، شاید هنوز در مجاهدین بودم. یعنی یکی از دلایلی که نهایتاً منجر به جدایی من شد، همین فشاری بود که من را وادار می کرد به این که نفرت را بیاموزم و روی نفرت حرکت کنم. چیزی که باعث شد من به مجاهدین تمایل پیدا بکنم و وارد این سازمان بشوم عشق بود. عشق به مردم، عشق به کشورم، عشق به پیشرفت و خوشبختی مردم. ولی نهایتاً به تدریج با این مسئله روبرو شدم که انگیزه ها به جای این که روی پای عشق سوار شود، روی پای نفرت از دولت حاکم بر ایران و خیلی چیزهای دیگر سوار شده. یعنی اساساً مجاهدین یک دنیای دو قطبی به وجود آورده بودند که گویی خودشان یک سر این دو قطب هستند و رژیم حاکم بر ایران سر دیگر و افراد و تمام دنیا و حتی سیاستمداران خارجی مقید هستند که یکی از دو قطب را برگزینند و آن چیزی که در حقیقت من را جدا کرد و آن چیزی که هنوز هم من را چه از مجاهدین و چه از افراد گروهها و جریاناتی که در دنیای دو قطبی زندگی می کنند، همین است که من نمی توانم همه روابط را بر دو پایه فقط عشق و فقط نفرت بسنجم و به خصوص نفرت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا