عملکرد سازمان

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هشتم

امضای معاصی «امضای رهایی»

در مراحل پایانی بحث هایی که شرح داده شد و البته بسیار طولانی بود، مسعود گفت:

«یک مجاهد انقلاب کرده باید بپذیرد که من به عنوان رهبر عقیدتی اش، آلوده به گناه جنسی باشم و قبول کند که من غرق در معاصی (گناهان جنسی) هستم. پس مرا در حال معاصی (انجام عمل جنسی) تصور کنید!»…

ورود مسعود رجوی به این موضوع، برای این بود که قبل از هرچیز یک حس اعتماد را در دل مجاهدین ایجاد کند تا در آینده بتواند یک پله بحث را بالاتر ببرد. لذا از همان ابتدا خود را آلوده به این گناه خواند تا بگوید با دیگر رهبران مذهبی ادیان مختلف که خود را قدیس جلوه می دهند متفاوت است و مجاهدین که او را به عنوان رهبر عقیدتی پذیرفته اند نیز با پذیرش همین اصل می توانند ایدئولوژی جنسیت را در خود بشکنند و خود را از «تنزه طلبی» دور کنند و برای اینکار باید بپذیرند که مسعود رجوی با وجود آلوده بودن به گناه جنسی، رهبر عقیدتی شان باشد و تلاش کنند که برای پاک شدن از گناه، خود را به چنین رهبری وصل نگه دارند. چون همین وصل بودن به او، گناهان را می زداید، و در این صورت است که او می تواند تمام گناهان پیروان خودش را بردوش بکشد. اما این وصل ماندن، بدون پرداخت هزینه ممکن نیست و بهای آن «امضای معاصی» است، چرا که با امضای آن، مجاهدین از بند و قبر خود جدا خواهند شد و «سنگ قبر جنسیت را از روی خود برخواهند داشت». و با رسیدن به این مرحله، عنصر مجاهد با کوچکترین گناه یا لغزش جنسی در خود فرو نمی رود و خود را سرزنش نمی کند و خیلی زود از جا برمی خیزد و برای هدف خود تلاش می کند و به رهایی دست می یابد.
با رسیدن بحث به این نقطه که زمان زیادی به خود اختصاص داد، مسعود گفت وقتی مجاهد خلق با این امضا به رهایی می رسد، دیگر نباید آنرا «امضای معاصی» نامید چون نتیجه آن «رهایی از ایدئولوژی جنسیت» است. پس باید به آن «امضای رهایی» گفت، و من از این به بعد دیگر از کلمه معاصی استفاده نمی کنم.

امضای خون و نَفَس
در بحث «امضای معاصی»، کسری روی تابلو رسم شد که «کسر رهایی» نام گرفت. صورت آن کسر «امضای نَفَس» و مخرج آن «امضای خون» بود. در مخرج کسر، هر فرد به مسعود رجوی (به عنوان رهبر عقیدتی اش) امضا می داد که از این پس «خون» وی متعلق به اوست و می تواند از آن هرگونه صلاح بداند استفاده کند. یعنی مردن وی متعلق به مسعود رجوی است و هرگاه وی اراده نماید، باید جان خود را فدا کند. مسعود معتقد بود که در غیر اینصورت هر خون ریخته شده ای از مجاهدین به یغما خواهد رفت و کس دیگری مدعی آن خواهد شد (نظر خاص وی به خانواده ها بود که بعداً نگویند رجوی مسئول کشته شدن فرزندان ماست. و نظر عام وی هم به نظام بود که به زعم خودش از خون کشته شدگان مجاهد علیه سازمان استفاده نکند).

در صورت کسر نیز هر فرد به مریم رجوی امضا می داد که از آن پس وی صاحب «نَفَس» اوست، یعنی لحظه به لحظه زندگی وی متعلق به مریم است چون اوست که با انقلاب اش، دوباره به مجاهدین حیات بخشیده است. در واقع مریم «مادر ایدئولوژیک» هر مجاهد خلق به حساب می آمد که ارزش معنوی اش بیش از مادر واقعی است. پس مجاهد باید فقط برای مریم رجوی زندگی کند و برای او باشد و لحظه به لحظه زندگی خودش را برای وی بازگو کند و تناقضات خود را در خود نگه ندارد و برای وی بنویسد، چون این تناقضات همان پاشنه آشیل مبارزاتی و مانع وصل شدن به رهبر عقیدتی است و نباید با خود حمل کرد و از رهبری خود فاصله گرفت، بلکه باید آنرا به وی گفت تا برای آن راه حل ایدئولوژیک پیدا کند!. طبعاً این تناقضات همه چیز را شامل می شد، اما در این نقطه خاص، منظور «تناقضات جنسی، عاطفی، عاشقانه و خانوادگی» بود، لذا هر مجاهد که امضای نَفَس به مریم می داد، متعهد می شد که از آن لحظه همه خطاهای جنسی/عاطفی خود را نسبت به «همسر، فرزند، خانواده» (چه در فکر و چه در کردار) برای مریم بنویسد. از نظر مسعود رجوی، اینکار باعث می شد که مجاهد خلق مدام سرزنده و پویا باشد و به دنیای قبر که همانا «بزرگ دیدن گناهان جنسی» است بازنگردد. چنین کاری هرچند مشابه اعتراف جلوی کشیش بود ولی مسعود آنرا از جنس دیگری می دانست که هدف از آن «نه ریاضت کشیدن و نه اعتراف کشیشی، بلکه وصل شدن به رهبر عقیدتی برای رسیدن به رهایی» است. در همین دوره از نشست ها و مباحث بود که «فهیمه اروانی» ورود کرد و به مرور برجسته شد.


(مسعود در نشست های لایه 6-7 تلاش می کرد زن و شوهرها را تا جایی که می تواند از یکدیگر متنفر کند. برای همین، گزارشات برخی از آنها را در نشست های عمومی می خواند و آنان را علیه یکدیگر برمی انگیخت. به یاد دارم یکی از زوج های میانسال که سوژه شده بودند مسعود گزارش طولانی مرد را جلوی همسرش می خواند. این گزارش کاملاً خصوصی و مربوط به زندگی زناشویی آنان می شد ولی مسعود بدون کمترین توجهی آنرا می خواند تا همسر آن مرد را از شوهرش متنفر کند. آن مرد در گزارش خود نوشته بود شب هایی که به نزد همسرش می رود دیگر هیچ انگیزه ای ندارد و او را یک مانع برای رسیدن به رهبر خود می داند که جلوی رشد معنوی او را گرفته است و به همین دلیل از زنش متنفر است. مسعود آنگاه همسر همان مرد که بسیار هم ساده بود پشت میکروفن آورد و از او خواست راجع به گزارش شوهرش حرف بزند. زن بیچاره در حالیکه بهت زده به شوهرش نگاه می کرد و خجالت زده بود، به مسعود گفت نمی دانم، من که با او کاری نکرده ام. من اصلاً خبر نداشتم که او به من بی علاقه است… مسعود از مردها می خواست که همسران خود را تحت عنوان «عفریته» صدا بزنند. و متقابلاً از زنان می خواست شوهران خود را یک عنصر وحشی بدانند که جز به امور جنسی در مورد زنان خود نمی اندیشیده اند. باز از مردان می خواست که زنان طلاق داده خویش را «استفراغ خشک» شده بنامند. و به این ترتیب مسعود «عشق» را تبدیل به «نفرت» کرد و در همان میدان به صلابه کشید!.)

آنچه گفته شد، چکیده بحث بند الف انقلاب مریم بود که در طلاق از همسر خلاصه می شد. اما از این نقطه، مردی که به اصطلاح طلاق گرفته بود و همسرش را به رهبر عقیدتی سپرده بود، وارد مشکلات دیگری می گردید چون نیازها و گرایش های غریزی در وی همچنان فعال بود و همانطور که به مرور از بازگشت دوباره به سوی همسرش ناامید می شد، نیازهای عاطفی و جنسی، او را به سمت زنان دیگری که پیرامون اش بودند می کشید. به همین ترتیب، زنانی که از شوهر خود جدا شده بودند، به مرور خود را نیازمند جلب توجه از سمت جنس مخالف می دیدند و یا میل به محبت کردن در آنان عمل می کرد و ناخودآگاه به سمت مردان دیگر تمایل پیدا می کردند. یعنی اخلاقاً، مردی که همسر خود را در طلاق ایدئولوژیک به مسعود تقدیم کرده بود، دیگر به خود اجازه نمی داد او را (که در «حریم» رهبرعقیدتی خود می دانست) به ذهن بیاورد. اما عواطف و احساسات نیز در او عمل می کرد و گاه و بیگاه خاطرات گذشته در اذهان تداعی می شد و او را تحت فشار مضاعف می گذاشت و در انقلاب کردن خود تردید می کرد. زنان نیز از این ویژگی مستثنی نبودند و افکار و تناقضات مشابهی داشتند که آنان را نسبت به انقلاب خود دچار شک و شبهه می کرد.

در چنین شرایطی، نوشتن تناقضات به رهبر عقیدتی آغاز شده بود و مسعود رجوی را نسبت به یک تهدید جدید هوشیار می کرد. تهدیدی که به مرور از «زن یا شوهر» فراتر می رفت و ذهن مرد را به سمت بقیه زنان مجاهد می کشانید و زن مجاهد هم به مرور نیاز عاطفی خود را متوجه مردان دیگر می کرد. و این زنگ خطری برای رجوی بود تا بحث دیگری را کلید بزند که نهایتاً به «بند ب» انقلاب مریم راه برد. مباحث این بند چندان گسترده نبود و تنها در نشست های کوچک مسعود رجوی با برخی فرماندهان خلاصه شد که محتوای آن موضوعی تحت عنوان «محرمیت ایدئولوژیک» بود.

در یکی از نشست ها که مسعود با برخی فرماندهان ستادها برگزار کرده بود، شخصی به نام «رضا مرادی» پشت میکروفن قرار گرفت و از مشکلات خودش سخن گفت و اینکه چگونه در کارهای روزمره برخی از حریم های رهبری را زیر پا می گذاشته و به «منطقه محرمه» وارد می شده است. با این سخن، مسعود خود را هیجان زده نشان داد و به وی آفرین گفت و ادامه بحث را حول همین مسئله پیش برد و گفت که مردان مجاهد نه فقط همسران خود را، بلکه باید تمامی زنان مجاهد را در «حریم رهبری» خود ببینند و به آنان نظری نداشته باشند و از آن طرف زنان مجاهد هم باید بدانند که در حریم او قرار دارند و نباید به سمت هیچ مرد مجاهدی گرایش پیدا کنند. و این همان داشتن محرمیت ایدئولوژیک با رهبر عقیدتی است و هیچکس مجاز نیست وارد این «منطقه محرمه» شود (منطقه محرمه، منطقه ای است مرزی بین دو کشور که هیچکدام از طرفین مجاز به ورود به آن نیستند. در شرایط جنگی، معمولاً این مناطق مین گذاری و یا مانع گذاری می شود و ورود به آن خطرناک است و هر دو طرف متخاصم می توانند در صورت احساس خطر به آن محل شلیک کنند. به زبان دیگر، مسعود می خواست بگوید که هرکسی وارد حریم او شد، باید به سمت او شلیک و حمله کرد.).

با این محتوا، «بند ب» انقلاب ایدئولوژیک نیز به مرحله اجرا رسید هرچند که نمود عینی خاصی مشاهده نشد و تنها یک یادآوری برای مجاهدین بود که نباید تصور کنند به گذشته برگشته اند و زمینه ناامیدی خود را فراهم کنند و تناقضات خود را باید هرچه بیشتر برای مسعود رجوی بنویسند… زمستان 1370 فتوای مسعود رجوی مبنی بر گرفتن روزه قضا به مجاهدین ابلاغ شد. ماه رمضان این سال، مجاهدین در میدان جنگ «مروارید» بودند و به همین خاطر مسعود روزه گرفتن را در آن شرایط مناسب نمی دید و از مجاهدین خواست که روزه نگیرند و حالا فرصتی برای بجا آوردن قضا بود. در همین ایام گفته شد برای یک مأموریت به قلعه 500 بروم. این قلعه در جنوب شرقی قرارگاه متعلق به ستاد پشتیبانی بود که بعدها قلعه 900 نام گرفت. در آنجا 4 نفر دیگر هم از ستادهای دیگر آمده بودند که جمعاً 5 نفر می شدیم و خود را به زنی که مسئولیت اجرای برخی پروژه ها را برعهده داشت معرفی کردیم. این زن «مهناز شهنازی» نام داشت و همسر «یحیی نظری» بود که در قسمت های پیشین راجع به وی توضیحاتی داده بودم.

«مهناز» با کمی مقدمه چینی گفت برای انجام یک پروژه درخواست تعدادی کادر کرده بودیم و شما از امروز به مدت 10 شبانه روز پیش ما پانسیون هستید چون باید حتماً طی این مدت کار تمام شود و از هرکسی هم نمی توانستیم استفاده کنیم. محل خواب شما هم همینجا پیش ماست و کارتان هم فشرده است و باید با تمام وجود تلاش کنید.

مأموریت آماده سازی «سالن ستاد» بود که پیش از این توضیحاتی پیرامون آن داده بودم و در محل «ستاد فرماندهی» قرار داشت و برای نشست های محدود فرماندهان مورد استفاده قرار می گرفت و دوسال پیش از آن، مسعود رجوی در همان محل مریم را به عنوان مسئول اول سازمان معرفی کرده بود. قرار بود این سالن برای نشست مهم دیگری مورد استفاده قرار گیرد و نیازمند بازسازی و زیباسازی داشت. کار شبانه روزی ما برای نصب دیوار چوبی و رنگ آمیزی آن، نصب موکت در کف سالن و روی سن و همچنین نصب آگوستیک برای سقف سالن بود. البته سقف آنرا 4 پیمانکار عراقی دنبال می کردند که آنها نیز اجازه خروج از قرارگاه نداشتند. سازمان با پانسیون کردن ما درصدد بود که خبر آماده سازی سالن به بیرون قرارگاه درز نکند و جمهوری اسلامی از آن مطلع نگردد. کارها بلافاصله پس از افطار آغاز و تا 4 صبح ادامه داشت و پس از سحری 5 ساعت استراحت بود و دوباره کار رأس ساعت 10 صبح آغاز و تا افطار ادامه داشت. یک هفته پس از اتمام سالن، تمامی کادرهای سازمان و اعضای شورای مرکزی به این نشست برده شدند. بند دیگری از انقلاب ایدئولوژیک مریم کلید خورده بود.

بند ج: اندیشه های جنسی
موضوع بحث جدید چه بود؟ طی ماه های متمادی، مجاهدین کم و بیش تناقضاتی پیرامون مسائل عاطفی و جنسی برای مسعود نوشته بودند. پیش از این، در برخی نشست های کوچک، برخی از مسئولین به اعضایی که وارد انقلاب شده بودند می گفتند به انقلاب خود شک کنید! (برای نمونه در یکی از نشست های محدود که «محمدرضا طامهی» برای فرماندهان دسته و یگان لشگر 61 برگزار کرد روی همین موضوع تأکید داشت. محمدرضا پس از عملیات مروارید از سطح معاون لشگر به فرماندهی لشگر رسیده بود). دلیل اینکه گفته می شد به انقلاب خود شک کنید چیز نبود جز شدت گرفتن تناقضات جنسی و عاطفی که مجاهدین برای مسئولین خود می نوشتند و حالا گفته می شد دوباره خود را بازخوانی کنید چون این وضع نشان می دهد که سطحی وارد انقلاب شده اید… اما ذکر این جملات، نتیجه معکوس داشت و کم کم افراد را از «اثربخشی و اعجاز انقلاب مریم» ناامید می ساخت، به همین خاطر خط جدیدی جاری شد با این محتوا که: «هرگز به انقلاب خود شک نکنید، بلکه این یک پروسه طولانی است که گام به گام باید آنرا ارتقاء داد و مشکلات آنرا حل کرد!». (این نکته را لازم دیدم همینجا اشاره کنم چون در فراز و نشیبهای مختلف، مباحثی طرح می شد که بعدها تغییر می کرد و یا طور دیگری مطرح می شد).
در بندهای پیشین، مسعود رجوی تأکید بر این داشت که: ]«طلاق» برای آزاد شدن انرژی ها و برداشتن سد و مانع «وصل» مجاهدین به رهبری شان و «ضرورتی برای سرنگونی جمهوری اسلامی» است[. طبیعتاً همه ما با ایمان و اعتقادی که به رجوی داشتیم، با توجه به تحلیل های وی، در انتظار فرارسیدن یک فروغ جاویدان دوباره بودیم. لذا در ابتدای مباحث انقلاب کسی تصور نمی کرد که تمام عمر باید مجرد باقی بماند و تصور بر این بود که بالاخره یک یا دوسال دیگر وضعیت سیاسی و منطقه ای روشن می شود و بین ایران و عراق نیز جنگ و یا صلح درخواهد گرفت که چشم انداز را از حالت ابهام درخواهد آورد. این انتظار، برای ما نامحدود نبود بلکه موقت بود و چشم اندازی که ترسیم می شد، در نهایت راه به سرنگونی نظام می برد و اینکه همه می توانند مجدداً ازدواج کنند و به خانه برگردند.
اما در این بند، موضوع دیگری مطرح شد که همه تصورات پیشین را بکلی از هم پاشید و پیامدهای دیگری برجای گذاشت. مسعود در این نشست بحثِ «طلاق علی الدوام» را مطرح نمود (در تصویر کسر رهایی آنرا در مخرج کسر آورده بودم) و صراحتاً «سرنگونی» را متعلق به خودش نامید و سخنانی با این مضمون مطرح کرد:

«آیا شما به عنوان مجاهد خلق می توانید از انقلاب خود واگشت نمایید حتا اگر سرنگونی صورت گیرد؟ مگر مریم هم بعد از سرنگونی دوباره به نزد مهدی باز خواهد گشت؟ در اینصورت شما هم باید بپذیرید که تا ابد از ازدواج خبری نیست و این موضوع هیچ ربطی به سرنگونی نخواهد داشت. مجاهد خلق برای همیشه باید فکر ازدواج را از سر بیرون کند. سرنگونی متعلق به من است و مجاهد خلق رسالت دیگری بر دوش دارد و این بار در این دوران بر دوش مجاهدین قرار گرفته است که برای همیشه دست از ازدواج بردارند».

این موضوع یک شوک بزرگ به مجاهدین وارد می آورد چه مجردین که به انتظار سرنگونی دست از ازدواج کشیده بودند و چه زن و شوهرهایی که با چشم انداز پایان یافتن دوران متارکه، امید به سرنگونی جمهوری اسلامی داشتند تا دوباره به هم بپیوندند و خانواده از هم پاشیده را سامان دهند. اما مسعود با کوبیدن مهر پایان به این آرزوها، دوران جدیدی را ترسیم می کرد که بزودی اثر خود را در تشکیلات مجاهدین می گذاشت. وی در تکمیل بحث های پیشین انقلاب گفت: ]ذهن مرد همیشه به دنبال یک سوژه می گردد و مجاهدین نیز بعد از بندهای «الف و ب»، چون نمی توانند به همسران و یا خواهران و برادران مجاهد خود فکر کنند، ناچار ذهن را به سمت دیگر زنان و مردان جامعه سوق می دهند و افکار جنسی و عاطفی شان را روی آنها متمرکز می کنند. اما مجاهد باید تمام زنان جهان را در حریم رهبری خود ببیند و به این شکل ذهن سرکش خود را مهار کند و مطلقاً به مسائل جنسی فکر نکند[. (در جریان این بحث ها، زنان مجاهد نیز در امان نبودند، برای آنان نیز در نشست های زنانه، بحث دیگری تحت عنوان «زن جلولایی» مطرح شده بود با این مثال که آنها نیز باید تمام زنان –حتی زنان ساکن شهر جلولاء- را در حریم مسعود رجوی ببینند!). البته همانطور که قبلاً هم اشاره داشتم، همه این بحث ها به صورت مفصل و مبسوط مورد جدل قرار می گرفت نه کلیشه ای و در چند جمله!
نکتۀ مهم و کلیدی این نشست «طلاق علی الدوام» هر مجاهد خلق و زدودن هرگونه فکر برای ازدواج چه قبل یا بعد از سرنگونی بود. مجاهدین از این پس محکوم بودند برای همیشه عمل زناشویی و مسائل عاطفی با همسر و فرزند را بر خود حرام نمایند. پس از این نشست، نشستهای کوچکتری هم برگزار شد که هدف آن عمق دادن این بحث در افراد بود. (همانطور که قبلاً اشاره داشتم، در این دوران تحت مسئولیت «اکبر عباسیان» قرار داشتم و او یکی دو مورد نشست با ما برگزار کرد و از خودش مثال هایی آورد و گفت با این بند از انقلاب باید همه شما بتوانید با اندیشه ای بازتر آموزش ها را دنبال کنید و ذهنتان دیگر درگیر مسائل جنسی نباشد. وی مثالی از خودش آورد و گفت که قبلاً هروقت به بیرون مقر تردد داشتم، دوست داشتم از فلان خیابان عبور کنم و حالا که نگاه می کنم علت این بود که همسر سابق من در همان لشگری بود که از آن خیابان می گذشت و من با عبور از آنجا، خودم را با افکار سابق مشغول می کردم و به یاد او می افتادم و حالا با عبور از این بند، احساس می کنم توان بیشتری پیدا کرده ام!).
با گذار از این بند انقلاب که به آن «بند جیم» گفته می شد و تداعی کننده «اندیشه جنسی» بود، بسیاری از نفرات برای مدت کوتاهی انگیزه گرفتند و فعال تر وارد کار و مسئولیت شدند، اما برخی هم قادر به هضم این موضوع نبودند و به مرور از مجاهدین جدا شدند که حداقل دو تن از اعضای قدیمی مجاهدین و حتی برخی از فرماندهان یگان ها را می توانم به یاد بیاورم که دیگر در مناسبات دیده نشدند. «بابک» یکی از آنها بود که از سال 1365 می شناختم و یکروز در خیابان مرا دید و بعد از احوالپرسی با طعنه و خنده معنادار به من گفت: «دیگه از زن هم خبری نیست»، و این آخرین بار بود که او را می دیدم. «مرتضی» فرمانده یگان کاتیوشا لشگر 91 پس از مدتی گفتند بریده و رفته است. «بهاور» یک عضو قدیمی دیگر بود که سال 1367 در مراسم ازدواج او شرکت داشتم، از آن پس او را هم در قرارگاه اشرف ندیدم. ریزش ها از آن زمان طور دیگری کلید خورده بود. اما مسعود هم تلاش خود را برای حفظ نیروها ادامه می داد. از اواخر سال 1370 و مدتی پس از نشست های «بند ج»، تغییرات دیگری در سطوح فرماندهی لشگرها و رسته ها آغاز گردید که نوید فرارسیدن دوران جدیدی داشت که اثرات زیادی در مناسبات مجاهدین برجای می گذاشت. پیش از این همانطور که شرح داده بودم، فرمانده هان «محورها، مراکز فرماندهی و ستادها» را زنان تشکیل می دادند، اما معاونین آنها و رئیس ستادهای مراکز و بسیاری از فرماندهان لشگرها به پایین، همچنان در دست فرماندهان مرد بود که در زمینه جنگ و عملیات دارای تبحر و تجربه میدانی بودند. اما در این مرحله به صورت آرام شاهد تغییر کلیه فرماندهان مرد از پست های کلیدی بودیم. تمامی مردان از موضع مسئولیت فرماندهی لشگرها و رسته ها برداشته می شدند و به جای آنان زنان نسبتاً قدیمی قرار می گرفتند.
در رسته مهندسی نیز «اکبر عباسیان» جایگاه خود را به «اکرم تیفتکچی» از زنان قدیمی مجاهد سپرد و خود به بخش ستادی منتقل گردید. همانطور که شرح دادم، «حسن عزتی» از رسته مهندسی به پرسنلی و بخش زندان ها منتقل شد و «مسعود مظلومی» معاونت رسته را برعهده داشت. در همان زمان برای مدتی کوتاه، زنی بعنوان مسئول دفتر رسته وارد مهندسی شد که خیلی زود جابجا گردید. وی «صدیقه مجاوری» بود که یک دهه بعد، بخاطر مرگ دلخراشی که داشت شهرت زیادی پیدا کرد. فرزند خردسال صدیقه در سال 1370 به همراه صدها کودک دیگر به اروپا منتقل شد و او را یکبار در آتش دوری از فرزند سوزانید اما مریم به این بسنده نکرد و بالاخره صدیقه را تمام عیار در آتش سوزاند و خاکستر کرد… در این تغییر سازماندهی، دفتر رسته برچیده شد و «فتانه عوض پور» نیز به بخش دیگری منتقل گشت، اما بقیه سازمانکار در جای خود باقی بود. با اینحال، «اکرم تیفتکچی» برای چنین کاری مناسب نبود چون مهندسی رزمی نیاز به فرمانده ای داشت که از تحرک و تخصص بالایی برخوردار باشد که سن و حجب و حیای سنتی اش اجازه آنرا نمی داد. به هرصورت در این سازمانکار جدید، زنان در پست های کلیدی جا داده شدند و مردان فرمانده، زیر دست آنها قرار گرفتند. تا پیش از آن هم زنان در مواضع فرماندهی محورها و ستادها حضور داشتند اما اینبار در رسته ها و لشگرها نیز همین اتفاق رخ داده بود و می رفت تا تمامیت دستگاه را در بر گیرد.
بهار 1371 شروع دیگری برای سرگرم کردن مجاهدین با عملیات های مرزی بود. تیم های مختلف مجاهدین در نقاط مرزی یکسری حملات چریکی به مرزبان ها داشتند. این تیم ها را همان خدمه تانک ها و نفربرهای زرهی تشکیل می دادند اما رجوی در تبلیغات خود آنان را به «ستاد داخله» مرتبط می ساخت تا به آن بعد داخلی بدهد. اما اینکه صدام پذیرفته بود مجاهدین با وجود آتش بس چند ساله باز هم وارد مرزها شوند و دست به عملیات چریکی بزنند بسیار قابل توجه بود. وی می خواست با دست باز دادن به مجاهدین، جمهوری اسلامی را تحت فشار بگذارد تا به یک صلح ضعیف تن دهد و بدون پرداخت هیچ هزینه ای، خیال خود را از جانب ایران راحت نمایند. البته مسعود رجوی نیز صدام را در این زمینه تشویق می کرد چون او نیز برای حفظ نیروهایش از ریزش دوباره، نیازمند جنگ افروزی مجدد بود. با اینحال هیچکدام نمی خواستند به طور رسمی اعلام کنند که عملیات ها از خاک عراق فرماندهی می شود. همزمان با این عملیات های ایضایی که گستردگی چندانی نداشت، ستادها و رسته های ارتش رجوی نیز کماکان مشغول تدریس و آموزش بودند و در راستای تمرکز داشتن روی آموزش ها، کلیه سلاح های غیرانفرادی دپو شده بودند و تقریباً هیچ جنگ افزاری برای پیشامدهای فوری در دسترس نبود.
صبح روز 16 فروردین همین سال، صدای انفجارهای بزرگی قرارگاه اشرف را لرزاند. برخی افراد هنوز مشغول صرف صبحانه بودند و برخی هم کماکان به کارهای انفرادی می رسیدند و به صورت غیرآماده به درون سنگرها پریدند. ابتدا تصورمان این بود که حمله موشکی است اما خیلی زود متوجه پرواز جنگنده های F4 و F5 در آسمان اشرف شدیم که در ارتفاع خیلی پایین پرواز می کردند و بمب های خود را فرو می ریختند و در برخی نقاط شلیک مسلسل هم داشتند. بخوبی می شد خلبان برخی از آنها را دید. تعجب از این بود که هیچ صدای شلیکی از درون قرارگاه به گوش نمی رسید و افراد حتی کلاش هم برای شلیک نداشتند. ساختمان ها و خودروها زیر بمباران شدید قرار داشت و تقریباً بیشتر شیشه ها فروریخته بود. قریب به یکساعت این وضع ادامه داشت و در این حین مرا به دلیل آشنایی با سلاح های پدافندی برای آماده سازی یک چهارلول صدا زدند. تا آنرا آماده کردیم دیگر هواپیمایی وجود نداشت و سکوت همه جا را پر کرده بود. 13 جنگنده به قرارگاه اشرف حمله کرده بودند که در لحظات پایانی یکی از آنها هدف قرار گرفته و در بیرون قرارگاه اشرف سقوط کرده بود و سرنشینان آن شامل خلبان و کمک خلبان به اسارت درآمده بودند.

در این قضیه، عراق هیچگونه پاسخی نتوانست بدهد چون از سوی آمریکا هرگونه پرواز بالگرد و هواپیمای نظامی برای عراق ممنوع شده بود. مجاهدین در این قضیه تنها یک کشته داد اما به ساختمان ها و خودروها آسیب زیادی وارد شد و بدتر از آن اینکه در سراسر قرارگاه صدها بمب عمل نکرده پخش گردید و به دلیل اینکه از دو نوع بمب «انهدامی و خوشه ای» استفاده شده بود، امکان یافتن آنها برای مجاهدین که هیچ تجربه و تخصصی نداشتند بسیار مشکل بود. مسئولیت پاکسازی محوطه به رسته ما (مهندسی رزمی) محول شده بود و «اکرم تیفتکچی» کارها را دنبال می کرد. برای اینکار کارشناسان عراقی به آنجا آمدند و با همراهی این رسته طی یک هفته کار پاکسازی به پایان رسید. برخی بمبها به دلیل عمل نکردن، تا عمق ده متر به زیر زمین نفوذ کرده بودند که یافتن آن بدون همکاری ارتش عراق غیرممکن بود چون اینگونه بمبهای عمل نکرده در سطح زمین اثر برجسته ای نداشتند. برای یافتن تکه بمبهای خوشه ای نیز از نفرات به صورت خطی استفاده می شد. این بمباران، نیروی هوایی عراق را از حالت آچمز خارج کرد و آنها بلافاصله هواپیماهای خود را به پرواز درآوردند و اعلام کردند از این پس منطقه پرواز ممنوع را رعایت نخواهد کرد و آمریکا نیز ناچار شد مدار بین 32 تا 34 درجه را برای پرواز جنگنده های عراقی آزاد کند. مسعود رجوی این موضوع را به گردن جداشدگان انداخت و گفت آنها اطلاعات ما را به رژیم داده اند و آنها مطلع بودند که ما در روز عید فطر نماز برگزار می کنیم و من هم در آن شرکت دارم. اما خوشبختانه ما مراسم عید فطر را به روز دیگر موکول کرده بودیم و نقشه آنها عملی نشد. البته هدف مسعود رجوی ایجاد نفرت علیه جداشدگان بود که در عین حال نفرات موجود را هم دچار ترس کند که درخواست جدایی ندهند.

انقلاب اداری
مجدداً آرامشی نسبی در قرارگاه برقرار شد و آموزش های دیگری وارد دستور کار رسته های اداری و پشتیبانی گردید. برخی فرماندهان دوباره تغییر سازماندهی شدند که «اکرم تیفتکچی» یکی از آنان بود و جای خود را به «زهرا مازوچیان» داد که جوان تر و پرتحرکت تر بود. به دلیل محاصره اقتصادی عراق، مریم رجوی دست به اقدام تازه ای زد تا ریخت و پاش های موجود در سازمان را ساماندهی کند. برای اینکار، کلیه مواد تأسیساتی، تدارکاتی، غذایی، سوخت و مهمات را وارد چرخه نظم و ترتیب اداری نمود. اینکار تا آن زمان رواج نداشت و کلیه افراد و یگان ها هرچیزی نیاز داشتند در اختیارشان قرار می گرفت و حساب و کتاب معینی نداشت چون اصل بر اعتماد سازمانی بود هرچند که ریخت و پاش نیز زیاد بود. در این ایام محدودیت های شدیدی به لحاظ غذایی گریبان افراد را گرفته بود و حجم غذاها نیز به مرور کمتر می شد به نحوی که افراد بسختی سیر می شدند. بدین ترتیب همه مواد موجود منطبق با آموزش های جدید که توسط مربیان ارتش عراق ارائه شده بود، جیره بندی گردید که شامل مواد بهداشتی نیز می شد. جیره بندی ها اگرچه نقاط مثبت زیادی برای مجاهدین داشت اما چالش هایی هم ایجاد می کرد و گاه بین افراد در سالن غذاخوری برخوردهای نامناسبی هم بوجود می آمد که ناشی از کمبودها بود. مجموعه این اقدامات که توسط مریم رجوی هدایت می شد را «انقلاب اداری» خواندند.
در همین رابطه تیم هایی به قرارگاه انزلی واقع در جلولاء که به تازگی خالی از سکنه شده بود اعزام شدند تا لوازم موجود در آنجا را با کامیون های مختلف به اشرف منتقل کنند. تعطیل شدن این قرارگاه، ناشی از رخدادهایی بود که بوقوع پیوسته بود و ما از آن اطلاع نداشتیم. گفته می شد هدف از جابجایی، آموزش نیروهاست اما مسئله مهمتر بود و علت اصلی مجروح شدن چند نفر با نارنجک و کشته شدن یکی از مجاهدین بود. سازمان تلاش داشت این مسئله را تحت عنوان ورود یک نفوذی به قرارگاه بپوشاند و علت انفجار را هم به نقض ضوابط ربط دهد. اما واقعیت در فرار یکی از مجاهدین نهفته بود که سازمان نمی خواست آنرا عیان کند تا ابعاد تشکیلاتی و داخلی بگیرد. به هرصورت قرارگاه انزلی تعطیل شده بود، اما همچنان برای تمرین یگان های زرهی از آن محل استفاده می شد لذا یک اکیپ برای نگهبانی و نگهداری از آنجا مانده بودند. فرماندهی این مقر به «عبدالوهاب فرجی نژاد جهرمی» سپرده شده بود. وی که با نام تشکیلاتی «فرمانده افشین» شناخته می شد، از فرماندهان کهنه کار و مجرب بخش نظامی سازمان از آغاز جنگ مسلحانه مجاهدین بود. مریم در یکی از نشست ها او را بهترین فرمانده عملیاتی سازمان در داخل نامید. اولین بار عبدالوهاب را در سال 1359 در جهرم دیده بودم ولی شناخت چندانی از وی نداشتم. 10 سال بعد او را در موضع مسئولیت معاون لشگر 91 قرارگاه اشرف دیدم، و در انزلی هم برای سومین بار او را از نزدیک می دیدم و بخاطر آشنایی دیرین و همشهری بودن رابطه دوستانه ای با من برقرار می کرد. وی در عملیات فروغ جاویدان معاون تیپ خط شکن بود که از سرپل ذهاب تا کرند را پوشش می داد. در سال 1372 دوره آموزش تکاوری را با افسران عراقی گذراند و بلافاصله مربیگری نیروهای تکاور به او سپرده شد… بعدها نیز در بخش حفاظت از مسعود رجوی بکار گرفته شد. از نیمه دوم دهه 70 که سرکوب ها در مجاهدین شدت گرفت، چهره آرام و متین او، حالتی خشن و ترسناک پیدا کرده بود و نگاه های او برق مهربانی نداشت که حاکی از حل شدن در دستگاه سرکوبی بود که مسعود رجوی آغاز کرده بود و به آن خواهم پرداخت.

به هرحال، در اولین شب حضورمان، یک اکیپ را به جلولاً فرستاد تا برای کباب شام به سیخ بکشند. بخاطر کمبود مواد غذایی مدتها بود چنین شامی نخورده بودیم و بعد از آن هم دیگر تا چند سال گوشت و مرغ یکی از غذاهای کمیاب بود. با اتمام نقل و انتقالات به اشرف بازگشتیم و دستگاه اداری سازمان شکل گسترده تری به خود گرفت. تمامی مواد تأسیساتی و تعمیرگاهی به سوله های بزرگی که در بخش غربی اشرف قرار داشت منتقل شدند و فروشگاه های تأسیساتی نیز در همین نقاط ایجاد گردیدند و از آن پس، هر بخشی از قرارگاه که به مواد نیاز داشت باید آنها را با پول نقد خریداری می کرد. البته پول نقد تنها در دست بخش مالی هر دستگاه بود و هیچکس جز مسئولین و بخش خرید به پول دسترسی نداشتند.
چندی پس از آن، به من مأموریت داده شد که برای مدتی به جلولاء (قرارگاه انزلی) بروم. «عبدالوهاب فرجی» جای خود را به «حجت بنی عامری» با نام مستعار «برادر حکمت» داده بود. بجز وی «محمد وکیلی فر» افسر اطلاعات، «حسن غلامپور توبیجاری» افسر ارتباطات، «جاسم» افسر روابط و مترجم زبان عربی و همچنین «تقی زشتی» بعنوان مسئول صنفی در آنجا ساکن بودند. درست در مرکز این قرارگاه یک ساختمان کوچک قرار داشت که در آن تعدادی افسران عراقی زندگی می کردند که کارشان در ارتباط با مجاهدین بود. در گوشه دیگری از قرارگاه انزلی، نانوایی ارتش عراق قرار داشت و مجاهدین نان خود را از آن محل تهیه می کردند. تردد کارکنان آنجا از بیرون قرارگاه انجام می گرفت و فقط یک درب آن به درون مقر مجاهدین باز می شد.

با ورودم به قرارگاه، حجت بنی عامری مسئولیت تیم دژبانی و حفاظت مقر را به من واگذار نمود. کار دژبانی کنترل ترددات و کار حفاظت، نگهبانی شبانه از مقر بود. ورود و خروج به قرارگاه عمدتاً توسط افسران استخبارات عراق و افسران روابط صورت می گرفت که لیست اسامی آنان در یک دفتر ثبت شده بود و بجز آنها کسی مجوز ورود نداشت الا اینکه افسر روابط تأیید می کرد. برای حفاظت شبانه، 10 نفر نیروی کمکی از اشرف می آمدند و پس از چند روز جابجا می شدند. دو نفر از نیروهای تحت مسئول من «خسرو.الف و بید.ج» نام داشتند که بعدها حوادث دردناکی برای آنان بوجود آمد. ذکر اسامی برخی از مسئولین این مقر از این جهت است که همه آنها دچار سرنوشت تلخی شدند و تاریخچه ای از نمونه مغزشویی، ویرانسازی و سرکوبگری در فرقه مجاهدین محسوب می شدند. حجت بنی عامری چند سال بعد مبدل به یکی از شکنجه گران مسعود رجوی گردید، محمد وکیلی فر با نام تشکیلاتی «نادر ثانی» بعدها به دستور مریم رجوی در پاریس خودسوزی کرد، حسن غلامپور یک دهه بعد در قرارگاه اشرف هدف حمله قرار گرفت و کشته شد. خسرو در یک درگیری داخل کشور از ناحیه سر تیر خورده بود. در آن زمان گوش درد مداوم داشت و از گوش وی چرک بیرون می زد اما طی ده سال هیچکس مشکل اصلی او را تشخیص نداده بود و به همین علت چند سال بعد دچار آسیب مغزی گردید و مشخص شد که چرک گوش ناشی از اصابت گلوله بوده است. این عدم رسیدگی، باعث از دست دادن حافظه شد و از نیمه دوم دهه 70 به طور کامل از دور خارج گردید و ایزوله شد. پس از سقوط صدام، رجوی که او را پس از 20 سال استثمار و بیگاری کشیدن، وبال گردن خود می دانست (به جای اعزام به اروپا جهت درمان)، بدون کمترین کمک مالی یا هزینه درمانی و معیشتی، با همان وضعیت تحویل صلیب سرخ داد و مثل یک دستمال استفاده شده دور انداخت.

پس از چندماه مأموریت من پایان یافت و به اشرف بازگشتم. آموزش بخش های پشتیبانی و رسته های خدماتی همچنان ادامه داشت و به نقطه میدانی و تاکتیک های فرماندهی رسیده بود. خیلی اوقات در قرارگاه اشرف آماده باش داده می شد و کلیه نیروها می بایست به خارج قرارگاه می رفتند و به شیوه کلاسیک اردو می زدند. روزهای سخت و فشرده ای بود اما بخوبی پیش می رفت. بحث های ایدئولوژیک فراز و نشیب هایی داشت اما بی پایان بود. طلیعه بندهای بعدی انقلاب در درون مناسبات خود را جلوه گر ساخته بود و به نظر می رسید گام نهایی برای یک دگرگونی اساسی در حال برداشته شدن است.
ادامه دارد…
حامد صرافپور

تئوری انقلاب ایدئولوژیک مریم – قسمت هفتم

 

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دکمه بازگشت به بالا