بازگشت به خانه

خانواده خانم مهتاج تبریزی که در قلعه اشرف بسر می برد اقدام به نوشتن و ارسال نامه هایی پر از مهر و محبت برای او نموده اند. تامل در نامه ها ی خواهران و برادران خانم مهتاج تبریزی ذهن آدمی را در رابطه با رویدادهای تلخ و ناگوار به خصوص پدیده شوم تروریسم و مناسبات فاشیستی حاکم بر قرارگاه اشرف برمی‌ انگیزاند و پرسش‌هایی را در برابرما می نشاند. آن گاه که خانم شایسته یکی از خواهران مهربان خانم مهتاج تبریزی در نامه اش خطاب به وی اشاره دارد به اینکه ” دنیا ارزشی ندارد برگرد به مملکت خودمان اینجا امن و امان است پدرمان را از دست دادیم حال که مادرمان پیر شده است همیشه با گذشته تو خود را تسکین می دهیم… و فدایت شوم برگرد به خانه، دیگر سن منو تو به درد چریکی نمی خورد ما باید با آرامش در بین خانواده با صفا و صمیمیت زندگی کنیم.” دلیل واضحی بر نفی اندیشه خشونت ورزی و رفتارستیزه جویانه و اتخاذ راهکارهای دموکراتیک و منطقی و حضور در متن واقعیات اجتماعی و دعوتی برای یک زندگی شور انگیز و شیرین نیست؟

آیا نامه خواهر خانم تبریزی سرشار از احساسات ناب و شور زندگی نیست؟ تعریفی از زندگی که در آن مفاهیمی چون کینه، خشم و نفرت کور موضوعیتی در ذهن و روان آدمی ندارد و احساس انسانی با آن بیگانه است.

براستی با توجه به نامه های خواهران خانم مهتاج تبریزی و برادران ایشان، و بر اساس مبانی تفکر خانواده، تک تک آنان درباره وضعیت و شرایط تراژیک خانم مهتاج تبریزی در قرارگاه اشرف که از کمترین زمینه و امکان زندگی طبیعی و آزاد محروم مانده است، و در اوان میانسالگی همه چیز او را بر باد رفته می بینند، واقعا چگونه می ‌اندیشند و چه داوری می ‌کنند؟

در نامه خانم شفیقه به خواهرش نکات تامل انگیزی نهفته است آنجا که می نویسد:”… بخصوص وقتی شنیدم که دوستانت برگشته اند و حالشان خوب است واقعا نمی دانم چه بنویسم،  فکر می کنم توی خواب دارم اینها را برایت می نویسم. به همین خاطر، عزیزم! مشتاقانه می گویم دوستت داریم و همگی ما مشتاق دیدار تو بعد از 25 سال دوری هستیم، امیدوارم هر چه زودتر این به واقعیت بپیوندد، چون بعد از فوت همسرم فرنوش اولین خبر خوشحال کننده ای که شنیدم این بود که بعد از 25 سال دوری قرار است خواهر کوچکم را ببینم خدایا شکرت.

یا آنجا که خانم حبیبه یکی دیگر از خواهران خانم مهتاج در نامه اش خطاب به وی مطرح می کند: “بچه ها و حسین منتظر تو هستند خواهش می کنیم به اینجا بیایید در غربت خبری نیست اینجا برای تو در کنار ما بسیار خوب خواهد بود، شما را به خدای بزرگ می سپارم و منتظر جواب خود شما هستم.”

و برادرش آقای مسعود می نویسد: ” مهتاج عزیزم خیلی دوستت دارم و خدیجه هم خیلی دلش می خواهد که هر چه زودتر برگردی، من و خانواده ام برای آمدنت لحظه شماری می کنیم.

مطالعه دقیق این نامه ها، آدمی را به این باور می رساند که زیستن در مناسبات فاشیستی و غیر انسانی قرارگاه اشرف و عملکرد خشن و تروریستی دارو دسته رجوی با مفاهیم و باورهای پیشین و موجود خانوادگی قابل فهم نیستند و منطقی به نظر نمی آیند. مهمتر اینکه مطالب فوق آگاهی اجتماعی و سیاسی تازه در میهن عزیزمان ایران را بازتاب می دهند که با حسی از “خوش بینی” و “امید” همراه است.

عبارات و واژه های به کار رفته در نامه های اعضای خانواده محترم تبریزی ترکیبی ازشور زندگی، امید، عشق و مهربانی ست، با ذهنی سنجیده، حسی انسانی، منطقی و دیدی تأمل آمیز و تفکر انگیز. محتوای نامه ها حتی بیش از همگونی مضمونی با حسی درونی به هم می آمیزند و واقعیتی را به تصویر می کشند. زیبائی و لذت زندگی شرافتمندانه در میهن عزیزمان، در کنار ملت بزرگ ایران و آغوش پر عطوفت خانواده.

آرش رضائی

مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

12/9/1385

بسمه تعالی

این نامه خدمت خواهر عزیزتر از جانم و کوچکتر از خودم تقدیم است خواهرم دلبندم حالت چطور است امیدوارم به یاری خداوند حالت خوب باشد خواهر عزیزم حال همگی ما خوب است فقط تمام لحظات زندگی را بی صبرانه منتظر دیدن چشمهای زیبای تو هستیم دنیا ارزش ندارد برگرد به مملکت خودمان اینجا امن و امان است پدرمان را از دست دادیم ترا ندید حالا که مادرمان پیر شده است همیشه با گذشته تو خود را تسکین می دهد و آرزو می کند از این کمتر عمری که برایش باقیمانده ترا ببیند البته عمر دست خداست چقدر دوری بچه ها بزرگ شدند و منتظر هستند خاله کوچکشان را ببینند آنقدر حرف تو در خانه ما هست همیشه وقتی که پای مرغ یا ته دیگ را می خوریم می گویند جای خاله مهتاج خالی خواهرم شاید ما از یاد تو رفته باشیم ولی بدان که خانواده طایفه و دوستهایت رحیمه – ملیحه – ساری ملیحه – ژیلا همیشه منتظر دیدن تو هستند فدایت شوم برگرد به خانه دیگر سن منو تو به درد چریکی نمی خوری ما باید در آرامش در بین خانواده با صفا و صمیمیت زندگی کنیم بقول معروف می گویند: گِخ – جَوانِّخدان چِخ – الیّ یِنَنن بلّی – آتمش یا بویاندا یاتمیش یا اویندا در نتیجه حالا تو از جوانی دیگر درآمدی برگرد به خانه بی صبرانه منتظر دیدن چشمهای زیبای تو و موهای ناز تو هستیم دلبندم این را بدان اگر چه از خانواده دوری ولی همیشه در قلب همه خانواده جاداری فدایت شوم حداقل ماهی یکبار ترا خـواب می بینم و با رویاهای گذشته خودمان زندگی می کنم به یاد بچگی های خودمان می افتم یادته یکروز مادرم با بابا می رفتند مهمانی آنقدر شلوغی کردیم مادرمان دندانش افتاد شکست وقتی اومد بزنه گفتم تراخدا منو نزن مهتاج را بزن آخه اون خیلی توپوله – ولی حالا من حداقل وزنم نود کیلو است دچار بیماری قلبی شده ام دکترها می گویند باید لاغر شوی تا خوب بشوی ولی من میدانم اگر تو بیایی ناراحتی قلبی من حتما خوب خواهد شد و مادرمان و خواهرهایمان و برادرهایمان امید تازه ای برای زندگی کردن و شور نشاط دوباره مثل بچگی ها خواهند داشت بچه ها همگی دست بوس خاله نازشان هستند و منهم ترا مثل بت می پرستم و من هم جویای حالت هستم امیدوارم بزودی همگی دور هم جمع بشویم و در آشپزخانه بشینیم به دور از خدابیامرز خانم لودا بازی بکنیم و حالا که این نامه را نوشتم جایت خالی برای ناهار قورمه سبزی گذاشته بودم آنهم سوخت امیدوارم هرچه زودتر تو را در بین خانواده در آغوش بگیرم و قلبهایمان را به هم فشار بدهیم تا درد چندین سال دوری از بین برود – بقول نوه ام دوستت دارم عاشقتم وسّلام فدایت خواهرت از این که خطم خوانا نیست بقول بچگی ها که می گفتی خط تو خرچنگ قورباغه است امیدوارم ببخشی هزاران بار آن دستهای نازنینت را می بوسم که به این کاغذ دست می زند.

دوستت دارم

 منتظر جواب نامه

 قربانت برادر عزیزت مسعود

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.