خانواده ها

امروز او برای من همان حمید رضای 15 ساله است

من مادر حمیدرضا اسماعیل بیگی هستم.

من حمیدم را درسال 62 و در سن 15 سالگی به جبهه فرستادم تا در کنار دیگر جوانان از مرز و بوم این کشور در برابر صدام ملعون و وحشی دفاع کند.

اما او به اسارت صدامیان درآمد. سال ها از او هیچ خبری نداشتیم. تااینکه خبر دار شدیم از اردوگاه رجوی سر در آورده است و دنیا بر سرمان خراب شد.

مادر حمیدرضا اسماعیل بیگی

فرزند من از دست صدامیان خلاص شده بود و به اسارت سگی وحشی تر از صدام در آمده بود. عراقی ها او را به رجوی تحویل داده بودند. دلمان برای او پر می کشید اما دریغ از خبری و نامه ای!

تا اینکه در سال 88 با کمک انجمن نجات به عراق سفر کردیم و در ورودی اردوگاه اشرف به انتظار او نشستیم. هرچه چشم میدواندم او را نمی دیدم.

ناگهان مرد لاغر اندام و قدبلندی در برابرم ظاهر شد. او مرا مادر صدا زد! من با بهت تمام به او می نگریستم. پسر 15 ساله من مرد جاافتاده ای شده بود که موهایش ریخته بود .

چندین نفر مراقب بودند که مبادا احساسات مادر و فرزندی در بین ما شعله بگیرد. ما نمی توانستیم به یکدیگر ابراز محبت کنیم. دلی داشتم پر از حرف و درد دل برای او و مطمئنم او نیز حرف ها داشت تا برای من بگوید. دوست داشتم یک بار دیگر سر او را در دامن بگیرم و سرش را نوازش کنم اما ….. .

این اولین و آخرین دیدار و خبر ما از او بود. چندسال بعد پدر حمید  در حسرت دیدار مجدد فرزندش از دنیا رفت. اما امروز او برای من همان حمید رضای 15 ساله است. هنوز نگران او هستم. نکند کرونا بگیرد و تب کند. نکند کسی نباشد که از پسرم مراقبت کند و برایش سوپ درست کند. نکند کسی نباشد دستمال خیس بر روی پیشانی تب دارش بگذارد. اما نه! خدا بزرگ است. خدا خودش مراقب اوست. امیدوارم دیدار ما به قیامت نیفتد.

جمیله هادی

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا