کابوس قرارگاه اشرف

" با دستهای آلوده نمی توان از مبارزه برای آزادی انسان سخن گفت. "

ژان پل سارتر

فیلسوف و متفکر اگزیستانسیالیست فرانسوی

آقای سعید باقری دربندی (از اعضای جدا شده فرقه تروریستی رجوی) که پس از پانزده سال حضوردر قرارگاه اشرف سرانجام دراسفند ماه سال هشتاد و سه به همراه یکصد و سی نفر از جداشگان فرقه رجوی به میهن عزیزمان ایران بازگشت، در پاسخ به اراجیف و لجن پراکنی دارودسته رجوی در برنامه پرونده، از آنچه که در لایه های زیرین اشرف می گذرد به تلخی یاد می کند. او به گذشته اش نقب می زند و ما را با دنیای بسیار عجیب و غریبی مواجه می سازد که حقیقتا تعریف آن دشوار به نظر می رسد. از نظر آقای سعید باقری دربندی دنیای قرارگاه اشرف بسیار مخوف تر از کابوس است. مخوف نه تنها به مفهوم هراس و ترس بلکه فراتر از آن و اشاره به واقعیاتی ست که می تواند تقدیر نهایی و تراژیک بسیاری از انسانهای حاضر در قرارگاه اشرف باشد.

نمی دانم چرا با تامل در بخشی از خاطرات سعید از قرارگاه اشرف و آنچه در آن می گذرد که بسیار غیر عادی و غیر معقول است، بیشتر به یاد کتاب محاکمه کافکا افتادم نه به خاطر اینکه خود کافکا در مقدمه کتابش می گوید: " منطق رویا و کابوس را دارد." و یا به خاطر اتکای رمان به محرومیت های درونی شخصیت داستانش و احساس گناهی که روحش را می خورد، بلکه به دلیل برداشت خاصی که می توان از قرارگاه اشرف داشت و اینکه چگونه سردمداران ستیزه جو و افراطی فرقه رجوی افراد تشکیلاتی را در دوزخ قرارگاه اشرف پیش می برند و صحنه های مرعوب کننده ای پدید می آورند که با همه هنجارهای برسمیت شناخته شده انسان حتی نیمه متمدن مغایرت آشکار دارد.

بیان واقعیات نشست های به اصطلاح طعمه در پایگاه باقرزاده و وادار نمودن به کتک کاری، دادن فحش های رکیک و بی شرمانه به هم، تف کردن به صورت همدیگر و تحقیر و له کردن شخصیت ها آن هم در طی روزها و ماههای متمادی، سعید باقری را بر آن می دارد تا به شکلی اصولی و منطقی مناسبات ویرانگر و تخریب کننده اشرف را واکاوی کند و صحنه های غیر عادی و چندش آوری را در برابر چشمانمان به تصویر کشد.

یاد آوری دوران چک امنیتی و بازداشت پانصد نفر از نیروهای تشکیلاتی درقرارگاه اشرف، به دلایل واهی و پوچ آنهم برای ایجاد فضای رعب و وحشت و خفه کردن هرگونه صدای اعتراض و یا جدایی از فرقه رجوی، تنها و تنها ذهنیت بیمارگونه رهبران فرقه و غرق شدن آنان در توهمات مشمئز کننده اثبات میکند.

براستی رهبران فرقه فاشیستی رجوی که شعارها و هیاهوی آنان در رابطه با حقوق بشر گوش فلک را کر کرده است، در رابطه با مشاهدات و بازگوئی سعید باقری از دوران چک امنیتی و اینکه ماه های طولانی در زندان های مخوف اشرف شاهد رفتارهای غیر انسانی و مغایر با موازین شناخته شده حقوق بشر، با او و سایر نیروهای بازداشتی بوده است، چه پاسخی دارند؟ آنجا که می گوید: " در سال 73 پس از انتقال وی به زندان اشرف تحت شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی بود و اگر از نزدیک شکنجه را لمس نمی کرد شاید باورش نمی شد. و یا اینکه مسئولین فرقه چگونه در نشست های طعمه به عمد سعی داشتند نیروها و افراد تشکیلاتی را به یک ماشین و یا حیوان تبدیل کنند."

براستی روایتی که آقای سعید باقری دربندی از شکنجه و ضرب و شتم افراد در قرارگاه اشرف و یا زندانی کردن نیروها و کادرها در مخوف ترین مکان و بدترین شرایط زیست، بازگو می کند با چه معیار و ملاکی توجیه پذیر است؟

مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی

 

پاسخ به یاوه گوئیها و لجن پراکنی های سازمان

چندی پیش از طریق یکی از دوستان مطلع شدم که سازمان برنامه ای علیه من در تلویزیون خیمه شب بازی اش نشان داده است که فردای آن روز تکرار برنامه را با هم نگاه کردیم که خیلی مضحک و مسخره بود. البته من که سالیان در درون تشکیلات بودم کاملا شگردهای شان برایم آشنا و کهنه شده بود. حداقل چیز جدیدی می آوردند که مثلا تازگی داشته و دیگر کسی فکر نمی کرد که بالاخره یک نفر یا دو نفر یا ده نفر اشکال داشته اند و سازمان مشکلی ندارد، ولی وقتی تعداد زیاد میشود جای سئوال هم هست که بالاخره سازمان چند نفر را میخواهد متهم بکند و آیا خودش هیچ اشکالی ندارد؟ و نیز اینکه چرا بعد از یکسال و نیم سکوت یکدفعه آشفته و دست پاچه و دیوانه وار از افشای یک مزدور دم می زند. همان مزدوری که سالیان بهترین دوران عمر خود را یعنی از 17 سالگی تا 30 سالگی اش را در اختیار آنها گذاشته و وقتی میخواهد از آنها جدا شود حتی یک ساک را هم برای او زیادی دیده و وسایل و لباسهای شخصی اش را در کیسه های زباله گذاشته و بدستش می دهند. به قول معروف بی شرمی و وقاهت آخه دیگه تا کجا؟

در این خیمه شب بازی اشاره به نامه هایی شده است که در باقرزاده و در دوران نشستهای به اصطلاح طعمه نوشته شده بودند، نامه های تخیلی که سازمان همه را تحت فشارهای روحی شدیدی قرار داده بود و مجبورشان میکرد تا یک بار خود را به داخل ایران بفرستند و بعد برگردند، یعنی گواهینامه عبور بگیرند و در غیر این صورت زندان ابوغریب در انتظارشان بود، در این نشستها غیر از کتک کاری، فحش های رکیک و بی شرمانه، تف کردن به صورت آدمها و تحقیر و له کردن شخصیتها چیز دیگری نبود که مدت آن نیز 4 ماه مداوم بود، حالا ببینید که در مدت این 4 ماه آدمها تحت این فشار روحی چیزی از شان باقی میماند یا نه، و حالا نیز آن نامه های تخیلی را اینها به عنوان مدرکی که مثلا من سر نوشتم را قبلا پیش بینی کرده ام، ارائه میدهند و مارک خائن و خیانت را به من میزنند، به حق گفته اند که کافر همه را به کیش خویش پندارد و نیز عجبا که سازمان به اصطلاح انقلابی که آبروی انقلابی گری را هم برده است، با نیروئی که داوطلبانه و با انگیزه های پاک هوادارش شده و به آن پیوسته بود، چه کرد؟ یعنی چه خیانتی به نیروهایش کرد که همان نیروهایی که حاضر بودند جانشان را هم فدای سازمان بکنند اکنون در مقابل سازمان خودشان ایستاده اند، آیا این جای سئوال نیست؟

حتما آقایان و خانمها یادشان هست که در سال 73، بنده را دو ماه و نیم در زندان اشرف به عنوان نفوذی وزارت اطلاعات نگه داشته بودند و تحت شدیدترین شکنجه های روحی و جسمی بودم، اگر از نزدیک آن را لمس نمی کردم شاید باور نمی کردم. چرا به این مسائل اشاره ای نمی کنید، چرا نمی گوئید که ما در تشکیلات جهنمی خود و در خانه عنکبوتی خود چه بلاهایی را بر سر نیروهایمان میآوردیم؟ دوران نشستهای طعمه چی بود؟ چگونه در آن دوران آدمها را از ماهیت انسانی خود تهی کرده و به یک ماشین و یا حیوان تبدیل می کردید، آیا خیانت را ما که جدا شده ایم کرده ایم یا شما که نتوانستید نیروهایتان را حفظ کرده و آنها را قانع سازید؟ مگر آقای رجوی همیشه تکرار نمی کرد که خارج و اروپا جای زندگی نیست و هر کس که میخواهد زندگی بکند برود ایران و مگر شما، جداشده ها را به ایران نمی فرستادید، حالا چی شده که همه را به خیانت متهم میکنید؟ پس در این صورت من هم یک پیشنهاد دارم، حالا که ایران بد است و آدمها خائن میشوند پس لطفاً اگر جرات دارید راه اروپا را باز کنید و آنوقت خواهیم دید که هیچ کس در اشرف باقی نمی ماند، اگر راست میگوئید که نیروهایی در آنجا مانده اند تحت فشار نیستند و به صورت آزادانه و ایدئولوژیک مانده اند، راه اروپا را باز کرده و آنها را در معرض انتخاب قرار بدهید که آنوقت پوشالی بودن ادعاهایتان و پوچی و پوسیدگی ایدئولوژی ضد انسانی تان بیرون میزند. شما که دم از آزادی و حقوق بشر در تشکیلاتتان میزنید آیا میتوانید بگوئید که چرا آدمها را بخاطر عقیده شخصی و نظر شخصی به محاکمه میکشیدید؟ مگر این را نمی گفتید که عین و ذهنتان مال ماست، خون و نفستان مال ماست؟ اگر اینها را معنی بکنیم دیگر چه آزادی برای افراد باقی میماند، آزادی در تعریف شما یعنی کورکورانه و بدون هیچ « نه » ای اطاعت کردن بود و اگر نه گفته میشد مارکهای نفوذی، بریده، مزدور، حلقه ضعیف و… همه ردیف میشدند و سپس در یک نشست جمعی با خواندن نامه هایی که برای سازمان نوشته شده بود جمع چماقدار و دستمال بدستی را تحریک کرده و روی سر آن نفر میریختید و کتک کاری و فحش سر به آسمان میزد و این هم آزادی و حقوق بشر شما بود. ضد انسانی ترین کارها را شما انجام میدادید و اسمش را آزادی و حقوق بشر میگذاشتید و اگر الان بخواهم فاکت و نمونه بیاورم میتوانم هزاران نمونه را اشاره بکنم که متاسفانه جای آنها نیست و انشاءالله در فرصتهای دیگر به مشتی از یک خروار اشاره خواهم کرد. حالا خودتان کلاهتان را قاضی بکنید و بگوئید چه کسی خیانت کرد؟ من یا سازمان؟ البته میدانم که دیگر وجدان آگاه و بشری در وجود تان باقی نمانده است و همیشه میخواهید با دروغ و کلک و چاپلوسی کارتان را پیش ببرید.

آقای رجوی در یکی از میتینگهای خودش در امجدیه فریاد میزد که بیچاره شب پرستان، تیغ به کف، هلهله زن با سلاله خورشید و با نسل ایمان چه خواهند کرد، حالا من میپرسم که آقای رجوی با نسل ایمانش چه کرد؟ چه بلاهایی که سر آنها نیاورد؟ آنچنان که بهترین و نزدیک ترین کسان رجوی از او جدا شدند، مثلا با علی زرکش که جانشین خودش بود چه کرد؟ یا مهدی افتخاری، که اکنون در اشرف به عنوان نفر روانی برای خودش سبزی میکارد، و یا در نشستهای طعمه چه کسانی تیغ به کف و هلهله زن بودند؟ حالا هم هیچ انتظار دیگری از سازمان نیست چون هیچ پرنسیب اخلاقی و عرفی را نگه نداشته است، به قول خودشان کسی که یک بار اصول انقلابی را نقض بکند دیگر پرنسیب هم ندارد. سازمانی که اول با نیروهایش ضد حقوق بشری برخورد میکند و آنها را له کرده هیچ ارزشی برای آنها قائل نیست و آنها را گاو و سگ میکند (بحثهای گاو وسط جاده و سگ دعوا) از اصول کنار رفته است، و یا در مقابل آمریکائیها، که این همه شعار ضد امپریالیسم سر میدادند و در انفجارهای 11 سپتامبر (برجهای دوقلو) کف و سوت میزدند، بعدا در مقابل آمریکائیها کرنش کرده و خانمها با بهترین آرایش و لباس و ادکلن به ملاقات آنها میرفتند و با صد نوع غذائی که نیروهایشان حتی یکی از آنها را ندیده بودند، از آنها پذیرائی میکردند. حالا با این همه شرمندگی آمده اند و به من که دنبال زندگی ام رفته ام گیر داده اند که من خانواده ها را تحت فشار قرار میدهم و حالا چه فشاری به آن اشاره نشده و یک کلی گوئی مضحکی گفته شده و رد شده و بعد باز هم به نشخوار چرندیات چندین ساله که کهنه هم شده اند روی آورده اند (لازم میدانم اشاره بکنم که تا حالا سراغ هیچ خانواده ای نرفته ام و خانواده ها در منزل شخصی خودم برای گرفتن احوال فرزندان خود به من مراجعه کرده اند) و بعد بیچاره ها با نشان دادن نامه ها میخواستند بگویند (البته از روی استیصال و درماندگی) که این فرد به زبان خودش گفته که راه آنها درست است، نه احمق ها، اگر راه شما درست بود که از شما جدا نمی شدم، تازه من که دیگر با شما کاری نداشتم چرا بازی را شروع کردید. شما که گیرتان زیاد است و دستتان را همه خوانده اند چرا خجالت نمی کشید و سکوت نمی کنید که آبروی نداشته تان بیش از این نرود، البته این تبلیغات برای نیروهایتان که الان آنها را در غار نگه داشته اید و هرگونه ارتباط با بیرون را از آنها سلب کرده اید نیاز بود تا بیچاره ها فکر کنند که هر چه شما میگوئید درست است، البته غیر از این اگر فکر بکنند حتما برنامه ای هم برای آنها درست میکنید.

یک نکته هم به آن اشاره بکنم که در روزهای آخری که در آنجا بودم خانم صدیقه حسینی با اشک تمساح ریختن و بازی کردن نقش میخواست من را از جدا شدن منصرف بکند و حتی یکبار میگفت که من مشاور تشکیلاتی خوبی هستم، و تربیت چنین کادرهایی برای سازمان سخت است، ولی وقتی من نامه ای هشت صفحه ای به رجوی نوشتم که در این سالیان چه بر من گذشت و میخواهم جدا بشوم، یکباره آدم بدی شدم، چرا؟ مگر در اصول تشکیلاتی انتقاد و انتقاد از خود جزء یکی از اصول مهم نبود؟ پس چرا سازمان حتی یکبار هم انتقاد قبول نکرد؟ چرا انتقاد از رهبری جرم محسوب میشد؟ چون آنوقت تابوئی که ساخته شده بود فرو می ریخت و نیروها پر رو میشدند و یکدفعه آن قلعه الموت از هم میپاشید و به قول خودتان اگر سر کیسه را کمی شل میکردید تا آخر جر میخوردید.

نکته آخر هم اینکه در این نمایش تلویزیونی، فرد دستمال بدستی هم صحبت میکرد که کاملا برایم شناخته شده است، کسی که کشته و مرده رده و کرسی بود و بخاطر اینکه به آن برسد حاضر بود دست به هر کار کثیفی بزند و زیر پای بقیه را خالی کرده و خودش را بالا بکشد.

خلاصه ظاهرا بد جوری سوخته اند که چنین نالان و گریان از پشت تلویزیون جیغ و داد میزنند و خجالت هم نمی کشند، اگر قرار بر این باشد، دست من هم پر است از وقایعی که آنجا رخ داده است و میتوانم با ذکر نام، محل و تاریخ دقیق همه را افشاء بکنم، کاش تهیه کنندگان برنامه برای یکبار هم که شده سرشان را از آن لجنی که غرق شده اند بیرون آورده و دنیا را بهتر ببینند که چقدر با دنیای حقیر و ناچیزشان فرق میکند.

با تشکر

سعید باقری دربندی

28/9/1385

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.