اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات سعید ناصری – قسمت اول

از شکنجه فیزیکی و روحی من، تا فرار از قلعه الموت رجوی

بعد از سالیان جدایی از تشکیلات مخوف رجوی و استارت یک زندگی جدید در اروپا ی آزاد هنوز که هنوزه خاطرات تلخ و شکنجه های روحی که فرقه رجوی بر من جوان ایرانی تحمیل کردند از یاد نمی برم و در خلوت خود به آنها فکر میکنم اخه چرا این همه شکنجه روحی و روانی و جسمی نه تنها من بلکه افراد زیادی هم بودند که از بین رفتند و هنوز کسانی هستند که مخالف تشکیلات خود ساخته رجوی هستند و صدایشان به جایی نمیرسد و به امید خدا و تلاش آزادی خواهان به زودی آزاد خواهند شد و به دنیای آری از تشکیلات رجوی پا می گذارند و طعم رندگی آزاد را خواهند چشید و من به شخصه هر چی در توان دارم کمک خواهم کرد که این عزیزانی که ناخواسته مثل من در دام تشکیلات خود ساخته افتاده اند به آزادی برسند وچشمشان را به واقعیتها باز کنیم هر چند که امروزه شاهد آن هستیم که کسی تره برای این تشکیلات خود ساخته خرد نمی کند.

سعید ناصری

در اینجا تصمیم گرفتم برای رهایی از این کابوسی که فرقه و تشکیلات رجوی بر من تحمیل کرد و برای عزیزان و جوانهای دیگری که آگاهی کافی ندارند و با وعده پول و خارج کشور و غیره گول این حرفهای به ظاهر قشنگ تشکیلات رجوی را نخورند تجربه شخصی خودم و خاطرات تلخم را در مقالات مختلفی بیان خواهم کرد که بلکه مرهمی بشود به زخمهای روحی که فرقه و تشکیلات رجوی به من وارد کردند.

من که یک جوان پانزده ساله بودم و کاملا خام و بدون تجربه وارد خاک عراق شدم تا خود را از طریق سازمان ملل و کمپهای پناهندگی به یک کشور اروپایی برسانم برای ادامه تحصیل و یک زندگی جدید که در عالم کودکانه در سر خود می پروراندم بماند که در این مسیر چه مشقتهایی کشیدم که خودش نیاز به یک کتاب نوشتن دارد .

به محض ورود به خاک عراق از خط مرزی خانقین نیروهای امنیتی عراق در آن زمان مرا دستگیر کرد و این یک امر کاملا طبیعی بود. در ادامه من را به چند تا بازداشتگاه بردند و در نهایت سر از زندان ابوغریب بغداد در آوردم. فکر کنم اسم این زندان مخوف را خیلی ها شنیده باشند.

به مدت یک ماه دراطاق انفرادی بودم تا اینکه یک روز قبل از ظهر بود خوب بخاطر دارم نگهبان شماره مرا صدا زد و درب سلول را باز کرد و به من فهماند که بایستی با اون بروم. در آن زمان من زبان عربی بلد نبودم . بلاخره نگهبان من را با خود به سالن بزرگی برد که در آنجا خیلی افراد نشسته بودند همه لباس نظامی بر تن داشتند و یک مترجم برای من آورده بودند. مترجم گفت این دادگاه است که برای بررسی وضعیت تو برگزار شده است من که خیلی ترسیده بودم که خدایا چی می شود چکار باید کرد در این فکر بودم که دو شخص که به زبان فارسی صحبت می کردند به سمت من آمدند و خیلی خوش برخورد بودند و گفتند اصلا نگار نباش، تو تا زمانی که با ما باشی در امان هستی.

من دچار شوک شده بودم .خدایا چه اتفاقی دارد می افتد چند دقیقه بعد قاضی دادگاه که یک نظامی بود و الان که میدانم یک بعثی عراقی بود متنی را خواند و مترجم برای من ترجمه کرد دال بر اینکه من بطور غیر قانونی وارد خاک عراق شدم دو راه کار دارم یا بایستی متحمل هفت سال در زندان ابوغریب بشوم و بعد از هفت سال تبدیل اسرا شوم با ایران یا اینکه به مجاهدین بپیوندم و عضو آنها شوم.

در این لحظات انگاری دنیا روی سر من خراب شد در این فکر بودم خدایا آخه چرا چکار باید کرد در همین فکر بودم که آن دو ایرانی نما که بعدا فهمیدم از فرماندهان فرقه رجوی بودند که برای عضو گیری آمده بودند آن دو به من پیشنهاد دادند بیا پیش ما تمام امکانات را بهت میدهیم .درس بخوانی به خارج کشور بروی و غیره و از مجاهدین برای من مقداری صحبت کردند من که شناختی از این گروه مخوف نداشتم وقبول کردم که با سازمان آنها بپیوندم. جلسه تموم شد و مرا به سلول خودم بردند و فردای آن روز حکم آزادی مرا دادند و آن دو مسئول مجاهدین مرا با خود به بغداد پایگاهی که داشتند منتقل کردند.

نکته اینکه این دو شخص به اسمهای سعید نقاش و شخص دیگری بود به اسم اسدالله که بعدها در قرارگاه مجاهدین شنیدم فوت شده در نگاه اول شاید جالب باشه واسه خواننده رابطه این دو شخص به اسم مجاهدین با دولت وقت آن موقع عراق و قدرت نفوذ در میان عراقی ها در اینجا اگر با ذهن ساده اندیشی به این موضوع نگاه کنیم خوب نتیجه میگیریم مجاهدین و سران آنها چقدر قدرت داشتند که به راحتی در میان افسران و دولت عراق پرسه میزدند و تصمیم می گرفتند و به راحتی در امور آنان دخالت می کردند که این قدرت مجاهدین است اما این یک دیدگاه یک انسان کاملا ساده لوح می باشد که هیچ تجربه ای از دور و ور خود و جامعه و سیاست ندارد.

اما نکته مهم و قابل تامل و سوال اصلی اینجاست دلیل مستحکم بودن رابطه فرقه رجوی و حزب بعث آن زمان از کجا منشا میگرفت و سرچشمه آن چی بوده است بطور کلی تلاش می کنم اشاره بکنم که بحث خاطرات رو عوض نکنم دلیل اصلی بنظر من خائن بودن و فاسد بودن سران مجاهدین و شخص مسعود رجوی بود چرا این را میگم، اگر به هویت اصلی خودمان برگردیم ما همه ایرانی هستیم و وطن پرست به دلیل شرایط یکی در ایران زندگی می کند و یکی هم در خارج کشور ولی ایران مملکت ما بوده هست و خواهد بود و ما بایستی در حفظ اسرار آن بکوشیم و به قواعدهایی که منفعت کشورمان هست پایبند باشیم در این میان سران خائن و فاسد فرقه بی دلیل نبود آنقدر دست بوس صدام بودند و دولت آن زمان آنها را در خانه خود جای داده بود و اسکان داده بود دلیلش این بود این خائنان به وطنمان اطلاعات کلیدی مملکتمون را به آسانی به دست سران عراقی داده بودند و مستمر در حال معامله بودندو گرنه عراق ارزشی برای آنها قائل نمی شد سران فرقه برای حفظ خود و تشکیلات پوسیده شان دست به هر کثافت کاری از اول زدند و همچنان میزنند که امروزه خوشبختانه به یمن روشنگری ها دستشون رو شده و در نقطه ای دور افتاده از وطن که حقشان هست در حال پوسیدن هستند.

بر گردیم به خاطرات در روزهای اول که ناخواسته وارد تشکیلات مجاهدین شدم برخوردهای کاملا خوب با من شد شروع کردند به درس دادن تشکیلات و مغز شویی کردن من و افراد تازه وارد . مدتی که گذشت شرایط هر روز سخت و سخت سخت تر میشد بطوری که حتی یک لحظه نمیتوانستی به خودت و آرزوهایی که داری فکر بکنی همیشه بجز زمان استراحت شب بایستی تحت نظر تشکیلات می بودی کار به جایی رسیده که نفراتی از جوانها به تشکیلات پیوسته بودند دست به خود کشی زدند که نمونه های زیادی است اگر نیاز شد اسم خواهم برد.

در اینجا بود که کاسه صبرم پر شده بود روزی به مسئولم گفتم من جوان هستم می خواهم بروم دنبال زندگی شخصی خودم و تحمل تشکیلات شما را ندارم این جمله را گفتم انگاری کفر کردم و ضربه سنگینی به تشکیلات زدم اینجا بود که داستان نشستهای درونی تشکیلات برای من شروع شد از تهمت زدنهای نادرست تا فحش های رکیک و شکنجه های روحی فراوان تلاش می کنم یک نمونه از آن تجمعات که بیش از صدو پنجاه نفر روی سر من ریختند و هر چه که لیاقت سران و تشکیلات فرقه بود به من تهمت مزدور و خائن زدند براتون به اختصار توضیح بدهم.

فرمانده ای داشتم به اسم سعید چاوشی که بعدا فهمیدم نیروهای تشکیلات رجوی آن را به زور جلوی نیروهای عراقی فرستادند و در دفاع از اشرف ننگین قرارگاه مجاهدین کشته شده .چاوشی مرا صدا زد دم عصر بود نیم ساعت قبل از صرف شام گفت مسئول قرارگاه برادر ابریشمچی با شما کار دارد و بایستی به سمت ستاد بری گفتم الان که نمی شود بگذارید یک فرصت دیگر اما فرمانده ام اصرار داشت و من رفتم اتاق کاظم ابریشمچی که فرمانده قرارگاه بود – که شنیدنم به درک واصل شده و حقش بود. این خوک کثیف، درب اتاق را زدم و وارد شدم آنجا جمعی از مسئولین مجاهدین بودند چند تا زن و مردان دیگر از فرماندهان و خود فروختگان تشکیلات بودند و سینه چاک مسعود بودند قبل از سلام گفتن هر چی بد و بیراه و فحش بود نثار من کردند به مدت نیم ساعت ،بعد از نیم ساعت شروع کردند مرا دلداری دادن که بایستی در درون تشکیلات بمانی و هیچ کسی حق خروج از تشکیلات را ندارد و حرفهای تکراری و تکراری من که زیر بار نمی رفتم و اصرار داشتم که بایستی از تشکیلات بیرون بروم و دنبال زندگی معمولی بروم.

آنجا بود که تهمت مزدوری را به من زدند و با شکل شنیعی مرا به باد فحش گرفتند در این میان آنها می دانستند من زیر بار حرفهای آنها نمیروم از پیش حدس زده بودند. برای همین آماده سازی کرده بودند که نشست جمعی برای من بگذارند همه شام خورده بودند فرمانده تمام افراد قرارگاه را جمع کرده بود در سالن غذا خوری که من را با زور در حالی که شام نخورده بودم به سالن بردند در مقابل افراد یک قرارگاه و مسئولین فرقه جنایتکار جلسه شروع شد مسئول جلسه موضوع را مطرح کرد دال بر اینکه سعید میخواهد از تشکیلات بیرون برود آنجا بود که افراد حاضر شروع به داد و بیداد و فحش دادن کردند و مرا دو بار زیر باد کتک گرفتند خلاصه جلسه ادامه داشت تا ساعت دو صبح همه از من توضیح می خواستند و من پافشاری می کردم روی حرفهای خودم و هر بار یک مشت تهمت و ناسزا که سزاوار سران خود فروخته بود و هست به من میزدند جلسه به سرانجام نرسید همه افراد حاضر را برای استراحت فرستادند در حالی که به شدت ضعف کرده بودم و تحت فشار بودم چند مسئول فرقه مرا سوار بر ماشین کردند و به ستاد بردند انجا مجدد جلسه شروع شد با این تفاوت من بودم و آنها بیش از ده تن از مسئولین تشکیلات ننگین فرقه بودند جلسه تا صبح ادامه داشت اما بی نتیجه ماند دم صبح مرا در درون یک بنگال یا کانتینر زندانی کردند.
ادامه دارد…
سعید ناصری

سرویس محتوا

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا