مسعود رجوی

خاطره ی من از حضور در عملیات آفتاب مجاهدین خلق

مسعود رجوی بجای پاسخگویی، در جمع مسخره میکرد

اسفند ماه 1366 بود که ارتش رجوی (آزادیبخش ) برای اولین بار مکانیزه شده بود. هدیه صدام دیکتاتور وقت به رجوی برای مانور و آماده سازی یک عملیات که پشت صحنه ان تماما ارتش صدام بود ، آماده می شدیم. عملیات آفتاب پیش از هر چیز ضرورت خود را از احیا روحی و روانی و بازسازی نیروهای منفعل و بعضا مسئله دار سازمان بود .

حمایت نظامی از سوی عراق در این مقطع برای برون رفت رجوی از بن بستهای ناگزیر از اهمیت خاصی برخوردار بود، که تمامی شرایط دست به دست هم داده بود این شرایط به رجوی کمک می کرد تا با اتکا به نیروهای نظامی عراق این توهم را نزد اعضا و هواداران خود دامن بزند که مسئله سرنگونی با راه حل تازه ( تشکیل ارتش ) به دلیل حمایت یک نیروی مکانیزه در آینده نزدیک محقق خواهد شد .

نشست های مسعود رجوی

درهمین ایام مانند عملیات های گردانی رجوی که نفرات مخالف را حذف می کردند . این بار هم دو نفر مخالف پروژه این عملیات بودند که مسعود رجوی حکم مرگ آنها را صادر کرد و در حین مانور این دونفر به دستور رجوی کشته شدند .که بعدها اسامی این دونفر را جزء کشته شدگان عملیات بیان کردند .

روزعملیات، اول فروردین ماه سال ۱۳۶۷ انتخاب شد . ( لیکن بخاطرلورفتن یک واحد شناسایی ودستگیری دوتن توسط قوای ایرانی واحتمال لورفتن اصل عملیات درروزمقرر)، انجام عملیات به دستورشخص رجوی درهماهنگی با صدام ومخابرات یک هفته به تعویق افتاد .که البته بیشتر یک تبلیغات بود تا واقعیت ، چون رئیس رجوی در آن روز اجاره نداده بود که عملیات شروع شود .

در آن زمان من در ستاد پشتیبانی در منطقه فکه بودم ،در آن بیابان بی آب وعلف وچندتا ساختمان مخروبه که چندتا ازاتاق ها ما جا گرفتیم . بالاخره در نیمه شب هشتم فروردین ماه ۱۳۶۷ عملیات آفتاب با فرمان مریم قجر عضدانلو درسایه حمایت ارتش صدام با آتشباری بسیارسنگین قوای توپخانه عراقی شروع شد . با شروع عملیات شور و شوق روزهای عید و شیرینی دید و بازدیدها در کاممان تلخ کرد .

غمی سنگین بر دلهایمان نشست هنوز خیلی از دوستان را ندیده بودیم . تنها دلخوشی ما درپادگان اشرف علیرغم تکراری بودن شکل زندگی و قطع از دنیای بیرون و از همه مهم تر فراغ دیدار عزیزان در ایران که سالها از نشست برسر سفره هفت سین آنها محروم بودیم .همین دید و بازدید با دوستان وشام ونهارهای جمعی درکنار یگدیگر بود. وتسکین دادن خودمان که سال دیگر نوروز را درایران جشن خواهیم گرفت یادم هست در آن منطقه خیلی از افراد خواهر یا برادر و یا مثل من متاهل بودند، دنبال عزیزانشون می گشتند که ببینیم عزیزمون زنده هستند ؟ یا اینکه شهید شده فضا خیلی سنگین بود . در این حین افرادیکه اسیر شده بودند ، افرادیکه از خاک وطن حفاظت میکردند و حالا اسیر شده بودند و من می بایست به آنها غذا می دادم . البته که امکانات بی نهایت کم بود خون به جیگر شده بودم وقتی قیافه های بهت زده ی اسیران را می دیدم ، می گفتم اینها هم عزیز کسی هستن و خانواده ای چشم انتظار تا اینکه عملیات تمام شد . برگشتیم به قرارگاه اشرف فکر کنم دوهفته بعد بود که در سالن اجتماعات مسعود رجوی نشست جمع بندی عملیات گذاشته بود .

درجریان این عملیات به گفته سازمان 417 نفر از نیروهای ارتش (لشکر 77خراسان) و ژاندارمری به اسارت درآمدند، همچنین 3500 تن کشته شدند ومقادیر زیادی تجهیزات به غنیمت گرفته شد. سازمان تعداد تلفات خود را 32 نفر اعلام کرد. مسعود رجوی خواست نظرات شرکت کننده در این عملیات را بدانند . من هم دستم را بالا کردم مسعود رجوی من را پشت میکرفون خواست ، توضیح دادم که بله عملیات ما بزرگ بود چون قبلا چریکی بود و حالا مکانیزه هستیم . امامشکل اساسی که داشت به لحاظ امکانات برای نفرات شرکت کننده ما صفر بودیم ،غذا و امکانات نداشتیم ، کسانیکه شهید شده بودند روی زمین مانده بودند. ما که از حکومت عدل علی صحبت می کنم امکانات ما برای اسیران زیر صفر بود . برای آنها غدا خیلی کم بود و ….که در این موقع بود که مسعود بلند بلند خندید و گفت عدل علی زمانی است که رژیم سرنگون شده باشد ، ما در رأس حکومت باشیم . این اسیران بروند خدا را شکر کنند که ما آنها را اعدام انقلابی نکردیم ! چون مقابل ارتش آزادیبخش ایستاده بودند . وبا پوز خند گفت سیب و…. نداشتن که نداشته باشن زمین به آسمان نمیرسه و در این موقع بود که تمام افراد در نشست در سالن اجتماعات بلند بلند خندیدند و من را مسخره کردند . وقتی میخواستم دوباره حرف بزنم او گفت مسئول این زن کیه ؟ که بخودش اجازه داده از من انتقاد کنند . بعد از اون اجازه ندادن که بخواهم صحبت کنم.

در آن زمان من مدت یکسال بود که به تشکلیلات پیوسته بودم آن هم به واسطه همسر سابقم . در آن زمان متوجه شدم خلق قهرمان و جامعه بی طبقه ای توحیدی فقط یک شعار پوچ هست .. هیچ شناختی از قبل از فرقه رجوی نداشتم.
خانم زهرامعینی

مطالب مرتبط

یک دیدگاه

  1. چقدر هم که جامعه بی طبقه توحیدی داشت سلطان مسعود!!!در جمع درونی سازمانش باد به غبغب می اندازه و دیگران را شماتت می کند که به چه حقی در باره من نظر میدهید و من را نقد می کنید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا