آنها که نویسنده شدند

پس از حدف دونالد ترامپ از عرصه قدرت و حکم دادگاه آنتورپ در بلژیک، مجاهدین خلق در سایت های مختلف اینترنتی برای سرپوش گذاشتن شکست و جست و خیز پیروزی، دهها نویسنده با نام و بی نام، رو کرده اند که مطالب شان مشابه هم و انگار از رو دست همدیگر کپی کرده اند.

نویسنده، طبعاً مانند مشاغل دیگر اما حساس تر و مهم تر، رسالت مخصوص به خود را دارد. از ابتدا هم از آموزش و آگاهی و بیداری دیگران آغاز شد و بعدها مسیرهای مختلفی از جمله تحمیق و سرکوب و توجیه استبداد، را در پیش گرفت. حال ببینیم، نویسندگان مجاهدین خلق که جملگی مشابه هم و به سه منظور، مطلب می نویسند آیا رسالت آزادگی و بیداری دیگران را مد نظر دارند و یا تحمیق و سرکوب و لوث کردن مبارزه برای آزادی را. نوشتن را از مناسبات فرقه شروع می کنیم.

همه می دانند که در مناسبات فرقه همه جور آدم از بی سواد تا کم سواد و از طبقات پایین تا متوسط، وجود دارند که ذاتاً و شخصیتاً تمایلات مختلفی دارند. تعدادی گرایشات نظامی و تعدادی به هنر و نوشتن گرایش دارند اما در مناسبات فرقه و زندگی پادگانی، اگرچه خصلت نظامی گری و کار و فعالیت و اطاعت، ارج و قرب دارد اما هنر و نوشتن، مکمل و بعضاً متضاد با هدف است و به معنای قلوس نگریسته می شود.

رهبری فرقه، بارها در جریان انقلاب ایدئولوژیک و در سر فصل های مختلف خواسته پادگانی و فرقه ای خود را از اعضاء خواسته و روشن بیان کرده است که من مجری، کاری، نظامی و همه چیز می خواهم، این جا پادگان است و هنر و خانواده و کودک و انتقاد و سرپیچی و فرار، جایگاهی ندارد. همه چیز یا هیچ چیز. بنابراین، در مناسبات فرقه، جز کار و نظامی گری و ترور و کشتن و کشته شدن و اطاعت و ستایش، مابقی از جمله نوشتن جزو هیچ چیز به شمار می رود. با این وجود اما فرقه به تناسب کار و مناسبات فرقه ای و تحمیق و سرکوب و تبلیغات مخرب، بعضاً نویسنده را نیاز دارد و یا تحمل می کند تا در سر فصل بعدی که عمر نویسنده و هنرمند به سر می رسد و قبل از این که به اصطلاح به قلوس بدل شود و دستگاه را سوراخ کند، با سلام و صلوات و با هزینه مکفی به بیرون ارسال می کنند تا همچنان بنویسد، اما این بار در موضع نیمه جداشده و نمکگیر، یکی به نعل و چند تا به میخ بزند.

نویسنده، چه در داخل مناسبات و نیمه مجاهد، باشد و یا در خارج مناسبات و نیمه جداشده، باشد در هر صورت با نیروهای پایین چه در داخل و خارج از تشکیلات، زاویه جدی و دشمنی کور دارد.

محمد اقبال که یک نیمه مجاهد و به قول خودش نویسنده است، در مقاله ای با عنوان „حرام لقمه گی پسامدرن“ دلیل روشنی از نوشتن و نیمه مجاهد و حتی نیمه جداشدگانی چون خواهرانش، دارد که خواندش ارزش دارد. او به رهبری فرقه انتقاد می کند که شما به جز صرف انرژی هنگفت برای خانواده ما همچنین 500 هزار دلار برای ما هزینه کردید چرا این مقداری که من می دانم و بیشتر از این است، اعلام نمی کنید؟

البته که بیشتر از این است و این هزینه ها، دلاری است و هزینه های دیگر، بسا بیشتر و از جنس خون است. اما محمد اقبال مانند رهبر مفلس و خرمرد رندش ریشه و منبع 500 هزار دلار را اعلام نمی کند که این پول ها از کجا آمده است. برسیم به نویسندگان مجاهد و غیر مجاهد.

در مناسبات مجاهدین برای طبقه پایین تشکیلات کار و تحقیر و نگهبانی و بی خوابی و غیره، بسا کشنده و غیر قابل تحمل است و در این رابطه تعدادی فرصت طلب و نورچشمی و سوسول که در همه جا و همه احزاب و سازمان ها و همه جای دنیا یافت می شوند، به بهانه این که می توانند از خود هنر و نوشتن و شعر و غیره در بکنند، با نق و نوق زدن و تمارض خود را از کار و تحقیر و میادین جنگ و خطرات دیگر، کنار می کشند و بدل به نویسنده می شوند و در این رابطه اولین خیانت را به همرزمانی که در هیئت گوسفند باید قربانی شوند می کنند و از این رهگذر رهبران فرقه ناچاراً نویسندگان مجیزگو را موقتاً تحمل می کنند اما در نقش سگ چوپان و نه نویسنده ای که در بیرون به رسالت نوشتن و انتقاد و آگاهی رسانی، مشغول است. مسئولیت و رسالت هنرمند و نویسنده و شاعر در مناسبات بی رحم فرقه، جز این نیست. جز سگ گله و ترساندن و به اشتباه انداختن گوسفندان، نیست و رهبری فرقه از اول نیز گفته بود که من مجاهد آن هم از نوع عضو و لم یرتابو می خواهم و مابقی به درد من نمی خورند و در میدان جنگ نخواهند جنگید. او در انقلاب ایدئولوژیک و به زبان خاص خود گفت، من آدم از جنس مرد و زن و مبارز و جنگنده، نمی خواهم. من حتی کنیز و غلام هم نمی خواهم. من ذوب شده در کوره گدازان انقلاب ایدئولوژیک، مانند مریم و مهدی، می خواهم. منظور مهدی ابریشم چی است. با این وجود و در این وادی جهنمی، جایگاه نویسنده و هنرمند مشخص و معلوم و موقتی است.

اما همین اشخاص که در مناسبات مجاهدین و به زعم خود نویسنده و شاعر و هنرمندند وقتی که با هزینه و گاماس گاماس به بیرون ارسال می شوند وضعیت متفاوتی دارند. در دنیای بیرون، چه بسا در هیئت نویسنده ی هوادار و شرمنده و یا شورایی، تحمل می شوند. با جیره و مواجب و یا بدون جیره و مواجب.

نویسنده ای که در مناسبات داخل نقش سگ گله را دارد، نویسنده بیرون از جنس شرمنده و شورایی نیز نقش بهتری از نویسندگان درون مناسبات ندارد. آنان می بایست کلیشه ای و با رعایت خطوط قرمز و سانسور، هارت و پورت های بیهوده سر بدهند و گاهاً مسخره بازی دربیاورند اما در نهایت و محتوای مقاله شان نمی بایست از سه محور و منظور سازمانی فراتر برود حتی اگر به مورد جمهوری اسلامی و مسئله سرنگونی نپردازند، این سه فرمان را باید در هر مقاله و خطابه ای لحاظ کنند؛

اول؛ تایید رهبری فرقه و تاکید قداستش که او از بدو تولد هیچگاه اشتباه و گناه نکرده و نخواهد کرد.

دوم؛ حمله و هجوم به جداشدگان که این ها از ابتدا مشکوک به جاسوسی و خیانت و هم اکنون مزدور و سزاوار مرگ هستند.

سوم؛ النهایه و البته ترساندن و به اشتباه انداختن گله ی گوسفندان که بیدار و آگاه شدن آنان همه چیز را خراب می کند. آنها باید چنان بنمایند که گوسفندان به مثابه شیرانند که عنقریب با فرمان شیر همیشه غایب جنگل را فتح خواهند کرد.

از این رو است که میرزابنویسان مسئولیت بی شرافتی و بی وجدانی خود را در رکاب رهبری فرقه به خوبی رعایت می کنند. یک میرزابنویس داخل فرقه که همان چماقدار نویسنده از تبار پخمگان است، اعتقاد دارد که من تنها به عشق رهبری، زنده و اینجا هستم.

و کسی نیست که به او شیر فهم کند که عاشق شدن نیاز به 50 سال هزینه و خونریزی ندارد. میرزابنویس دیگری در بیرون فرقه، اعتقاد دارد که تا کنون از جانب مخالفین و جداشدگان هیچ انتقاد اصولی و علمی به فرقه نشده و نخواهد شد، همه چیز دروغ و سیاه نمایی است.

آدم سالم که برای خرید خانه به بیرون می رود و چند قلم جنس می خرد ممکن است اشتباهی مرتکب شود اما فرقه ای که 50 سال به جنگ و جنون و زندان و شکنجه های مختلف، مشغول بود هیچ اشتباهی نکرده و هیچ انتقادی به آن وارد نیست. چرا چون هر چه می کند، به دستور خدا و برای خداست و به مردم ربطی ندارد.

حتی اگر نویسنده ای هوش و حواسش را از دست داده و نمی داند آنتورپ کجای دنیا است و سرنگونی در چه مرحله ای است و می ترسند که او ممکن است لکنت زبان بگیرد و از روزگار گله و شکایت بکند، او را ناچاراً از نوشتن معاف می کنند اما به خاطر جیره و مواجبش وی را پای تلویزیون می آورند و سئوالاتی که می پرسند، بیچاره ی پیر خرفت که قادر به پاسخ دادن از جانب خودش نیست و نمی تواند مانند سابق هم از آخور بخورد و هم از توبره، پاسخ می دهد که خودتان پاسخ سئوالتان را داده اید، چرا از من سئوال می کنید. یکی دیگر که خود را نویسنده ی روانشناس می پندارد از اریک فروم، آیه می آورد و روان مخالفینش را تشریح می کند تا با این روش فرافکنی، روانپریشی رهبری فرقه را که عالمگیر شده است، کتمان نماید.

مقام و مرتبه نویسنده در دستگاه فرقه ای به گونه ای است، روزگاری که رهبری فرقه میدان داشت برای خود نویسندگان شخصی داشت و آنها را در راستای اهداف شخصی اش توجیه می کرد و نویسندگان و شاعران را در توجیه انقلاب ایدئولوژیک یا همان حرمسرا، به کار می گرفت و حتی نویسندگان بیرون و شورایی را شخصاً تلفن می زد که مثلاً ابوالحسن بنی صدر، علی اصغر حاج سید جوادی و دیگران روی شان زیاد شده و باید از خجالت شان به درآمد و آنان را معتاد خمینی و عموجان فرومایه، نامید. رهبری فرقه، آگاه بود که شاعر و نویسنده دستگاهش، مانند الاغی می ماند که بدون لنگ و لگد بار به مقصد نمی برد و لذا بایست نویسندگان داخل را با سیخ و سمبه و نویسندگان خارج را با یونجه فراوان، به کار گرفت.

با این وصف، حکایت نویسنده شدن در مناسبات استبداد جز توجیه مناسبات استبداد و ظلم و دجالیت، چیز دیگری نیست. جز خاک پاشیدن به چشم مردم، چیز دیگری نیست. جز سیاه نمایی و وطن فروشی در مقابل دریافت جیره و مواجب، چیز دیگری نیست. جز ترویج خشونت و مرگ و میر و در بیرون گود نشستن و برای قربانیان میدان کف و دف زدن، چیز دیگری نیست. جز معکوس جلوه دادن خیانت و جنایت، چیز دیگری نیست و النهایه جز ترساندن و به اشتباه انداختن و امید کاذب دادن به نیروهای داخلی فرقه، چیز دیگری نیست و اگر اعتراف کنیم که مختصات نویسنده فرقه از جرم و جنایت تروریست ها بیشتر است، سخن گزاف نگفته ایم.

به هر حال، جنگلی که شیرش موش باشد تکلیف سگان گله اش نیز که به پارس کردن خوابیده عادت دارند، معلوم است و نیاز به روشنگری بیش از این ندارد.

مهدی خوشحال

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا