چرا در مقابل شیادی های فرقه رجوی سکوت کردم

شنیدن این مطلب از زبان فردی که بطور شبانه روز و زیر نظر مستقیم شخص مسعود رجوی بر علیه من و دهها عضو رها شده، توطئه چینی کرده و دست به شانتاژ می زدند و برنامه مقابله با ما در راس امورشان قرار داشت، بسیار مسرت بخش بود. بخصوص که ذاکری در ادامه صحبت هاش به موضوع دیگری هم اشاره کرد که قلبآ شادمان شدم و شاید هم به جرات بگویم که از خبر قبلی مسرت بخش تر بود. و آن هم موضوع عارضه قلبی مسعود رجوی بعد از خواندن یکی از مطالب من بود. در یکی از نوشته هایم بعد از اشاره به توطئه های عقیم مانده فرقه که برایم تدارک دیده بودند، خطاب به رهبر فرقه مسعود رجوی چنین نوشته بودم ,, من سرم را در راه افشاء جنایت ها و خیانتهای تو گذاسته ام,,* از قرار معلوم و آنگونه که ذاکری تعریف میکرد رهبر فرقه بعد از خواندن این مطلب دچار عارضه قلبی شده که چون تعریف جزئیات جذابیتی ندارد، بعد از چند روز استراحت مطلق که بکار عادی بر میگردد ؛ و دستوری که می دهد از منظر ما مهم هست به آن موضوع می پردازم. (راستی گویا رهبر در روزهای عادی بیل می زند که به او استراحت مطلق داده بودند آنهم از طرف فاضل. * * رهبر فرقه سالهاست که در استراحت مطلق بسر می برد و عقل و منطق را هم که برای ابد به مرخصی فرستاده.)

بنا به تعریف صریح ابراهیم ذاکری که در دولت سرکار علیه مریم عضدانلو سمت وزارت توطئه پرازی و دروغ پردازی و شانتاژ و ریاست امور مافیا و….. را عهده دار بود، مسعود رجوی بعد از عادی شدن وضع جسمانی اش همه سردمداران فرقه را جمع آورده و در فرمانی تاریخی!! حکم اعدام تمامی جدا شده ها را صادر و خروش بر می آورد که،، بکشید همه این مزدوران را،،

سپس سردمدارن وساطتت می کنند که با توجه به شرایط بین المللی که ترورهای گذشته ما را محکوم می کنند وکرد کشی در عراق را هم که افشاء کردند و همچنین با توجه باینکه در لیست گروهای تروریستی هستیم، در حال حاضر اعدام این مزدوران صلاح نیست و اگر خاطر مبارک مکدر نمی شود اجازه بفرمائید که این امر خطیر را به بعد از سرنگونی موکول کنیم. رهبر هم موضوع را می پذیرد ولی تاکید می کند فراموش نکنید به محض تسخیر تهران من سر این مزدوران را می خواهم.

حال با شنیدن این مطالب قضیه هر لحظه برای من بغرنج تر می شد که پشت این دعوت و این پذیرائی و این بصطلاح فاش گوئی ها چه خوابیده هست. هر چه که بود در آن لحظات حدس زدن موضوع واقعآ مشکل بود و فقط تا می توانستم از موقعیت پیش آمده در راستای جمع آوری اطلاعات جدید و موضوعاتی که برای افشاء در آینده مفید می نمود، سود می جستم. برای همین تلاش می کردم به ظاهر چنین وانمود کنم که تسلیم پیشنهادات فرقه خواهم بود، چون تلاش ها و رفت و امدهای پی در پی و در گوشی صحبت کردن های افراد مختلف در حین جلسات با ذاکری، گویای این بود که فرقه به موضوع بهاء فوق العادهای قائل هست و طرح و برنامه های مختلفی در این زمینه دارد.

بنابراین تلاش می کردم تا سر فصل های مختلفی را با ذاکری مطرح کنم. ضمن اینکه در واقع یک نوع بیان حقایقی که فرقه تمامآ آنها را مصادره به مطلوب کرده و بطور مطلق وارونه نشان داده بود را هم می باید که در میان می نهادم.

*این مطلب درهفته نامه وزین نیمروز به سردبیری روزنامه نگار گرانقدر و مبارز آقای پرویز اصفهانی و یکی از نشریات فارسی زبان آمریکا به سر دبیری هم میهن مبارز جناب آقای همایون هوشیار نژاد منعکس شده بود.

** رهبر فرقه پیوسته دو خدمه همراه دارد ؛ یکی فاضل پزشک مخصوص هست و دیگری مسئول امور رنگرزی که اولی با تجیهزات پزشکی و دومی با تجهیزات رنگ مو و فرچه بطور شبانه روزی رهبر را همراهی می کنند

تعلیق حکم اعدام بنده و مذاکرات مستقیم

در پاسخ به این سئوال من که چرا مسئول ارشد فرقه بر سر یک میز با من می نشیند و بقول خودش میخواهد مذاکره کند، ذاکری جواب جالبی می دهد. می دانی که اکنون استراتژی ما از بر اندازی مسلحانه!! به سوی آشتی ملی تغیر جهت داده و جذ ب نیروهای مخالف سازمان هم در راس برنامه های ما قرار دارد. به همین جهت طی نشست های طولانی که با مسعود داشتیم، برادر حکم اعدام ترا لغو کرده و به من هم بطور اخص ماموریت داد تا با تو بطور مستقیم مذاکره کنم.

طبعآ برای من مشخص بود که فرقه با حقه بازی و حیله های مرسوم و مخصوص بخود، بدنبال بهره وری از این موضوع هست و گرنه د لیلی نداشت که گرگ ها لباس میش به عاریت بگیرند و کسانی که تا دیروز بما پیغام می دادند که جواب این گستاخی ها و اهانت به رهبر را با سرب آتشین پاسخ می دهیم، دور نیست آنروزی که با اعدام انقلابی شما را بسزای اعمالتان برسانیم و صد ها نوع اعمال غیر انسانی در حق ما اعمال میکردند ؛ حال چه عامل منطقی غیر از چیزی که او می گوید ؛ وجود دارد. پاسخ این پرسش درونی من با ورود به صحنه یکی از گرگ های بدون عاریت لباس میش داده شد ؛ که در قسمت های آتی به آن خواهم پرداخت. چون در حال حاضر همانگونه که قبلآ شرح آن رفت بنا دارم ماجرا را از اولین برخوردها سلسه وار به پیش ببرم و برای همین هم فعلآ از ارائه هر گونه برخورد تحلیلی و عقب جلو کردن موضوع پرهیز می کنم.

پیشنهاد قطع مذاکرات و در خواست خروج از قلعه اوور

روز دوم اقامت و در واقع اسارت در قلعه اوور، به ذاکری گفتم که من هیچ علاقه ای برای هر نوع صحبت یا بقول شما صفر صفر کردن با سازمان را ندارم و اجازه بدهید که من از اینجا بروم. چون آنهمه مصیبت هائی که سازمان در دوران اسارتم در عراق برسر من آورده و شکنجه هائی که در بازداشتگاهای عراق وبد ست جنایتکاران بعثی در دوران اسارت در استخبارات بر من روا داشته شده است و بعد از رسیدن به اروپا تهمت های ناشایستی را که سازمان بمن نسبت داده است، خیلی بیشتر از آن هست که بشود فراموش کرد.

از سوئی من با این فرقه بغایت متحجر و ضد ایرانی و ضد خلقی و آلت د ست بیگانه یکبار برای همیشه قطع رابطه کرده و دیگر هیچ سنخیتی با آنها نداشتم. ولی قضیه از دید فرقه و فرقه ای ها خیلی تفاوت می کرد. فرقه از دید خودش دشمن قسم خورده ای را در پیش رو داشت و قدر مسلم به این سادگی ها نمی خواست که فرصت را از دست بدهد.

آمدنت دست خودت بود ولی رفتنت با خداست!!

ذاکری با حالتی که می خواهد دلسوزانه با موضوع بر خورد کند و فرصت بدست آمده را مغتنم بشمارد، با شیوه های مخصوص فرقه که ظبیعتآ برایم بیگانه نبود، شروع به فلسفه بافی نموده و با دلائلی کودکانه که حاکی از عقب ماندگی ذهنی مختص به خودشان هست، به توجیه موضوع پرداخت. و در قالب باصطلاح شوخی و مزاح گفت، خودت می دانی که رسم هست ما در سازمان می گوئیم آمدنت دست خودت بود ولی رفتنت با خدا است. تو هم از این قاعده سازمان مستثنی نیستی، به هر حال من با تمامی مشکلاتی که داشتم آمده ام تا مدتی کنار هم باشیم و مسائل فی ما بین را حل کنیم. تو هیچ نگرانی از هیچ بابتی نداشته باش، ما حتی آمدن ترا به شورائی ها هم اطلاع نداده ایم، فقط رده های بالای سازمان می دانند که تو در اوور هستی

بنابراین اگر در هر موردی به توافق نرسیدیم، بعنوان دوستان قدیمی و نه هم سازمانی، موضوع فقط پیش خودمان محفوظ می ماند و هیچ انعکاس بیرونی نخواهد داشت. من تک تک مصاحبه ها و نوشته های ترا بارها و بارها خوانده و گوش داده ام، مگر تو خودت همیشه طرفدار مذاکره نبودی، حال ما هم فعلآ در مقطع مذاکره و حتی کمتر از آن هستیم، بنابراین فعلآ چند روزی در اینجا مهمان ما هستی.

البته خود واقف هستم که آوردن اینگونه صحبت ها و بخصوص ریز مکالمات طرفین بسیار زائد و از ارزش یک نوشتار می کاهد، ولی باز ناچارم عرض کنم که قصد من جا انداختن شیادی و حقه بازی های فرقه هست. چون همانگونه که بار ها در مطالب و افشاگری های گذشته هم کرارآ اشاره کرده ام، فرقه برای رسیدن به هدف اول با تطمیع و یک دنیای صورتی رنگ پیش می آید و در صورت موفق نشدن به دیگر شیوه، یعنی زور و تهدید متوسل می شود.

ضمن اینکه در اکثر مطالب تو بر خلاف سایرین، حمله به رژیم هم وجود داشته و فقط بطور یکجانبه به سازمان حمله نمی کنی. این نشانگر آن هست که میل مبارزه با رژیم در تو از بین نرفته، ولی تو که به تنهائی قادر نیستی با رژیم مبارزه کنی، برای اینکار امکانات لازم هست و تو فاقد این امکانات هستی، ما می توانیم بعنوان متهدان سیاسی و در چارچوب امکانات سازمان، مبارزه با رژیم را پیش ببریم.

این حرفهای در لفافه ذاکری، در حقیقت برای من گویای این حقیقت بود که فرقه به درجه ای از استیصال رسیده که علی رغم اطلاع از مواضع من، باز بعنوان تیری در تاریکی به شلیک می پردازد و تنها به این امید که شاید بطور اتفاقی به هد ف برخورد کند. این طبعآ بیانگر ضعف و درماندگی واوج استیصال فرقه بود که تصور می کردند با نفوذ نا جوانمردانه به چهارچوب خصوصی من که حتی در عقب مانده ترین جوامع هم قابل احترام هست، می توانند به اهداف شوم خود برسند. رخنه به چهارچوب خصوصی افراد مخالف جزء ای از حربه گروههای مافیائی هست و با هیچیک از مواضین اخلاقی و بخصوص اخلاق سیاسی سازگاری ندارد که هیچ بلکه ازهر منظری که به آن نگاه شود عملی خلاف اصول انسانی و جوامع بشری به حساب می آید. ولی این تشکیلات به کدامیک از اصول و پرنسیپ های سیاسی و اخلاقی پا بند بوده و هست که بخواهد به این یکی هم پا بند باشد.از فرقه ای که آبشخور آن جهل و خرافات و تحجر باشد و تار و پود آنرا دروغ و تزویر و ریا و تملق، جهت حفظ منافع شرم آور بهم بافته باشد و برای رسیدن به هدف هر نا مشروعی را واجب کفائی فرض کند، مگر جزء این هم می توان انتظاری داشت. فرقه ای که درظاهربر طبل آزادی و روابط د اخلی دموکراتیک می کوبد ولی در عمل اسیران در چنگال خود را به مسلخ جهل و نادانی سوق می دهد و از آنان چونان موجودات بی روح و احساسی همچون ابزار بهره می گیرد، در کدامیک از چهار چوبهای معیاری گنجانده می شود.فرقه ای که نمی پذیرد،، کلیه افراد دارای موهبتی بنام عقل و استعدادی بنام تعقل هستند و به اندازه کافی از این استعداد محاسبه و روشن اندیشی برخوردارند و قادر هستند منافع خود را به گونه ای موثر دنبال کنند،، و با تز اطاعت کورکورانه از رهبر عملآ اسیران در چنگالش را نادان و نا بالغ می شمارد. چرا که همین استعداد تعقــل هست که انسان عاقل و بالغ را از کودکان و افراد احمق و نادان که می دانند چه میخواهند ولی نمیدانند چگونه باید به آن دست یابند، متمایز می کند.

و اما تا آنجا ئیکه بمن بر می گشت و به همین صورت هم به ذاکری انعکاس دادم که،، برای اجراء یک همکاری مشترک طبعآ بایستی که حداقل وحدت نظری وجود داشته باشد،، و قدر مسلم من با این فرقه نه تنها هیچ وحدت نظری نمیتوانستم و نمیتوانم داشته باشم، بل اینکه هیچ سنخیتی هم با این فرقه نمیتوانم داشته باشم. برای ابراز عقیده ام و با توجه باینکه به هر حال هر چند در قلب اروپا ولی باز بعنوان اسیر در حقیقت در آن قلعه بودم. چرا که پاسپورت و سایر مدارک شناسائی ام را از من گرفته بودند، از سوئی معلوم نبود که به نگهبانان فرانسوی چه گفته بودند. ولی هر چه بود تمامی شواهد بیانگر آن بود که همانند یک اسیر با من رفتار می شود. از صبح که درمقابـل کانتین محل باصطلاح مذاکرات دو نفر کشیک می دادند، شبها که در حقیقت شکنجه مدرن برقرار بود. چون از سوژه فریب خورده حتمآ شنیده بودند که من به لحاظ مشکلات جسمی که دارم قادر به تحمل بی خوابی نیستم، و با سوء استفاده از این نقطه ضعف جسمی، شبها در سالن اجتماعات که در عین حال استودیوی فیلم برداری شان هم بود می باید زیر نور نورافکن ها استراحت می کردم. آنهم به همراه سه نفر نگهبان، موضوع رفتن به دستشوئی هم که زجر آورترین بخش قضیه بود، ولی در عین حال جالبترین بخش کاری من بلحاظ جمع آوری اطلاعات بود که در بخش مربوط به آن بطور مشروح، به شرح و بسط آن خواهم پرداخت.

با احتساب تمامی جوانب و با در نظر گرفتن شرائط، مطلب را از قول،، آیزیا برلین،، به این شکل گفتم که برلین معتقد هست،، من معمولا به میزانی که شخص یا اشخاص دیگر در فعالیتم مداخله نکنند آزاد نامیده می شوم.،، سپس ادامه می هد،، آزادی سیاسی در این مفهوم صرفآ حوزه ای است که در آن شخص میتواند بدون اشکالتراشی دیگران عمل کند. اگر دیگران مانع از انجام کاری شوند که در صورت عدم مداخله آنها می توانستم انجام دهم، به همان میزان آزاد نیستم….. اجبار به مفهوم مداخله تعمدی دیگران در عرصه ای است که اگر مداخله انها نبود من می توانستم عمل کنم.،،

طبیعتآ بیان این مطالب با طرح های احتمالی فرقه سازگاری نداشت، چون واکنش ذاکری بیانگر کامل این نطریه بود. و لیکن همانگونه که اشاره کردم، چون چماقی در زیر قبا داشت و شاید هم بخشی از برنامه پلان شده بود، تلاش کامل می کرد که با حرف و حدیث موضوع را به شکل مطلوب در آورد. بعد از شنیدن استدلال های کودکانه او، اینبار پاسخی دندان شکن تر دادم. در برابر در خواستهای ذاکری که همگی در پیرامون این بود که ما انسان های خوشبختی هستیم چون رهبری داریم و این رهبری هست که جای همه ما می اندیشد، تعین تکلیف می کند، تاکتیک ها و استراتژی سازمان را ترسیم می کند و برای ما فقط اجراء تصمیمات رهبر می ماند، اینبار او را کیش و مات کردم. به ذاکری اینچنین گفتم.

از دید من اگر به سیاست از زاویه علمی نگاه کنیم، سیاست علم ممکن کردن غیر ممکن هاست. یعنی آنچه را که شما می گوئید رهبر زحمت ترسیم آنرا می کشد، و شما فقط مجری طرحهای رهبر هستید، از دید من کاملآ مطرود و با نظریه من در تضاد کامل هست. من از زاویه دیگر به موضوع نگاه می کنم، از زاویه ای که من می بینم، کار سیاسی به دو بخش متمایز تقسیم میشوند. یک بخش معماران و پایه گذاران هستند که با ابداعات و برنامه ریزی های خود راهگشا هستند، بخش دیگر بعنوان ابزار عمل می کنند و تبدیل به ابزار سیاسی می شوند. منزلت این دو دسته ماهیتآ قابل قیاس نیست، زیرا معمار و پایه گذار خود بدعت گذار هست، ولی ابزار در هر زمان و در هر شرایط قابل استفاده از سوی معماران هست. اعتقاد من از همان لحظه نخست،، رهائی،، از سازمان بر همین بود که بایستی خود معمار باشم تا ابزار، چون تا آخرین لحظه ای که در سازمان بودم، همیشه بعنوان ابزار از من استفاده،، ابزاری،، شد.

بیان این مطالب کافی بود ذاکری را که خود را از هر نظر در بن بست می دید به مرز دیوانگی بکشاند، ولی باز با تمام استادی و یا به معنی واقعی کلمه،، حقه بازی،، تلاش می کرد که وانمود کند که شنیدن این مطالب برای فرقه قابل پیش بینی بوده است و اصلآ جا نخورده، ولی من شخصآ یقین داشتم که قضیه بر خلاف ظاهر اینها کاملآ بر عکس هست.

پوزشی دیر هنگام ولی ضروری از پیشگاه ملت بزرگوار

در اینجا با تمام صمیمیت بایستی اقرار کنم که من حتی از گوشه ذهنم نمی گذشت که فرقه چه خوابی برای من و دیگر یارانی که تا آنروز من و جریان،، رها شدگان،، را صمیمانه یاری کرده و نه تنها به ایرانیان بلکه به تمام جهانیان شناسانده بودند، دیده است. من که در طی سالیان بی محابا فرقه را افشاء کرده و به همگان و بخصوص قشر جوان کشور هشدار می دادم که فریب این فرقه ضد خلقی و ضد ایرانی را نخورند حال خود، فریب خورده بودم. این بزرگترین گناه من در طول دوران مبارزاتی ام هست که به آن اذعان داشته و وظیفه خود می دانم که پوزش خواسته و طلب بخشش نمایم.

من بخوبی آگاهم که گناه کسی که منع رطب کرده و خود رطب خورده باشد بسیار و بسیار بیشتر از آنی هست که فقط از روی نا آگاهی رطب خورده است. و در عالم واقعیت گناه من بسیار بیش از آن جوان و نو جوانی هست که فریب ظاهر فرقه را و بدون آگاهی از درون پلید آن خورده باشد و در دام و تله آن بیفتد. من اگر سالها این فرقه را افشاء کردم و چهره پلید و پلشت و زشت فریبکاران را به جهانیان شناساندم و ماسک از صورت بزک کرده آنان برداشته و آن صورت اصلی و کریه را که،، تروریسیم، فرقه گرائی، جاسوسی، وطن فروشی، عقب مانده گی، تحجـر، واپسگرائی، حقه بازی، فریب، ریا، دروغ بافی و شیادی در آن موج می زد را نمایاندم، حال اگر خود در دامی که دیگران را منع می کردم، افتادم، گناهی بس بزرگتر مرتکب شده ام

بخصوص اینکه فرقه این بار با ترفندی ناجوانمردانه تر از همیشه، تمامی ترهاتی را که سالیان بر علیه مخالفان بحق و مبارزان شایسته و میهن پرست، نسبت می داد را از قول و زبان من مصادره به مطلوب نموده و کمال سوء استفاده را از این موضوع نمود.

بنابراین علی رغم اینکه بارها و طی اطلاعیه های مختلف اعلام نموده ام که از تمامی آن مطالبی که فزقه به بنده نسبت داده است، برائت جسته و ابواب جمعی آن مطالب را تکذیب کرده و تمامی عواقب آنرا متوجه فرقه می دانم، ولیکن باز یکبار دیگر از پیشگاه ملت بزرگوار سرزمینم بابت اینکه با این تروریست های خائن، جاسوس، وطن فروش و ضد مردم میهن شریفم حتی بر سر یک میز نشسته ام، با تمامی وجود پوزش خواسته و آرزوی عفو و بخشش دارم.

از سوی دیگر از تمامی شخصیت های برجسته میهنم که بی دریغ مرا در امر افشاء این فرقه یاری داده و از هر گونه حمایت سیاسی دریغ نورزیده و برای همین هم در معرض تهمت و افترا فرقه قرار گرفتند، و با عنایت به درایت و دوراندیشی و بخصوص عشقی که به میهن و مردم شریف سرزمینمان در آنان سراغ دارم، با سکوت مدبرانه و آگاهانه خویش، ضمن خنثی کردن طرح خائنانه فرقه رجوئیه، مرا نیز بیش از پیش مدیون و شرمنده اخلاق سیاسی شان قرار دادند، پوزشی خاص طلب دارم.

مگر می شود نقش هفته نامه وزین نیمروز و سردبیر گرانقدر آن آقای پرویز اصفهانی و سایر همکارانشان در این هفته نامه را، در امر خبر رسانی و در حقیقت انعکاس فریاد حق طلبانه ما بر علیه فرقه را فراموش کرد. در روزگارانی که هنوز کوچکترین اثری از اینترنت و انفجار د نیای ارتباطات نبود، این نیمروز بود که بدون کوچکترین چشم داشتی و فقط به جهت عشق به کار پر ارج روزنامه نگاری غیر وابسته و عشق به ایران و آزادی و سربلندی ایران صدای مظلومیت ما را به گوش سایر هم میهنانمان در سرتا سر دنیا می رساند. و از طریق نیمروز بود که ما توانستیم با دهها عضو رها شده که در اقصی نقاط گیتی پراکنده بودند، ارتباط بر قرار کنیم. طبعآ این خدمت بزرگ و بی شائبه نیمروز خشم و کین شب پرستان ایران ستیز را بر می انگیخت. زیرا تفاوت های ماهوی در اینجا حکمفرما هستند، نیمروز به عشق ایران زنده است، به عشق آزادی و سرفرازی ایران قلم می زند و به مسلک خود وفادار هست. این ارزشهای بزرگ میهن پرستانه قدر مسلم ایران ستیزان جیره خوار صدام جنایتکار در دوران حکمفرمائی دیکتاتور بغداد، و جیره خواران اشغالگران امروز، را خوش نمی آید.

جمشید تفرشی، نوزدهم آوریل 2007

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.