ماجراهای درخواست ملاقات در کمپ اشرف – قسمت سوم

در قسمت قبل تا آنجا گفتم که فهمیدیم پسران سید مرتضی که هر دو کمتر از 17 سال داشتند، با ترفندهای باند رجوی و با قول دیدار پدر و اقامت 6 ماهه در عراق و سپس بازگشت به آلمان، ربوده شده و در سیاهه کودک سربازها قرار گرفته اند. پسر بزرگتر که یاسر اکبری نسب نام داشت، بعد از مشاهده نیرنگ کاری های رجوی ، به فردی معترض و ناراضی تبدیل شده بود و سازمان که تاب تحمل هیچ انتقادی را ندارد سرانجام در شهریور 1385 او را به طرز مشکوکی به قتل رساندند.

خانواده ی من در بی اطلاعی و درماندگی محض از بابت سرنوشت برادرم سید مرتضی، قرار داشت. تا اینکه سال 2003 آمریکا و تعدادی از متحدین اش به عراق حمله کردند. این حمله بعد از تصرف افغانستان که به بهانه ازبین بردن القاعده که دست ساز خود آمریکا بود، انجام گرفته بود. جالب اینجاست که حکومت مستقر در افغانستان صراحتا به آمریکا اطلاع داده بود که حاضر است که بن لادن را که رهبر این جریان تکفیری بود، به آمریکا تحویل دهد تا به اتهام دست داشتن در انفجار کاملا مشکوک برج دوقلوی آمریکا محاکمه شود و آمریکا که هدفش تصرف افغانستان و نه ازبین بردن القاعده بود ، بدون توجه به این پیشنهاد دولت افغانستان ، این کشور را با بمباران های سفره ای وحشتناک تصرف کرد.

عراق هم به اتهام داشتن سلاح شیمیایی مورد تجاوز قرار گرفت که بعدها معلوم شد که چنین سلاحی نداشته است. اصلا برنامه چیز دیگری بود و اصل قضیه این است که دولت آمریکا برای تسلط کامل برجهان، قصد حذف دولت های 7 کشور جهان را که ازنظر او نافرمان بودند، داشت و کشور ما هم دراین لیست سیاه قرار داشت که بعلت وضع خاص ایران ومقاومت های زیاد مردم افغانستان وعراق و هزینه ی هنگفتی که این مقاومت ها برگردن آمریکا گذاشته بود، قادر به انجام این جنایت هولناک برعلیه کشور ما نشد.

رضا اکبری نسب

به هر ترتیب، زمانی که عراق با آن وضع اسفناک اشغال شد، خانواده ما د رکنار نگرانی های شدیدی که از نتایج این بمباران ها داشت و میشنیدیم که تعدادی از اعضا رجوی هم کشته شده اند و احتمال میدادیم که فرزندان ما هم دربین کشته ها ویا زخمی ها باشد ، مانند اغلب خانواده ها در فکر مسافرت به عراق ، آگاهی از سرنوشت برادرم و دو پسرش و در صورت امکان دیدار با آنها بودیم.
من در زمستان 1383 بهمراه تعدادی از اعضای خانواده ها از اقصی نقاط کشور، راهی عراق شدم. شرح اینکه تا موقع رسیدن به درب کمپ اشرف چقدر بیقرار بودم و دو سه شب قبل از آن را با چه اضطراب و توام با بیم و امیدهای فراوان و تحمل بی خوابی های وحشتناک گذراندم، فعلا از توانم خارج است . زمانی که به درب اشرف رسیدیم مامورین متعدد رجوی جلو آمده و مدارک هویتی تک تک ما را گرفته و ساعتی در جلوی درب منتظرمان نگه داشته و سپس گفتند که پیاده شویم. بعضی از اعضای خانواده ها گفتند که ما نمیخواهیم به داخل برویم و درخواست داریم که بچه های ما را به جلوی درب آورده و ملاقات در آنجا انجام شود که گماشتگان رجوی شدیدا مخالفت کرده و جریان را به اطلاع مامورین آمریکائی مستقر در جوار کمپ رساندند وآنها هم با مسلسل های خود جلو آمده و گفتند که درصورت برهم زدن نظم؟! ما را برمیگردانند. یا اگر سماجت زیاد به خرج دهیم به رگبار میبندند! این مامورین آمریکائی با این کار خود، تصویر روشنی از دموکراسی آمریکائی دربرابر دیدگان ما قرار دادند. به هر صورت ، سنبه ی مجاهدین و دموکراسی آمریکائی در برابر ما نیرومندتر بود و ما چاره ای جز پیاده شدن از ماشین و تبعیت از فرمان ها و به صف ایستادن ها نداشتیم:
درکف شیر نر خونخواره ای / غیر تسلیم و رضا کو چاره ای ؟

مامور بلند قامت و عینکی رجوی که کاغذهایی در دست داشت ، ما را در صفوف مستقل زنانه و مردانه به خط کرد و با توپ و تشرهایی که زد که مثلا چرا آمده ایم و باید از این کار خود خجالت بکشیم، از تک تک ما درباره ی نام و … ، سئوالاتی کرد و منفعت این کارش برای رجوی این بود که وقت را بگیرد و مدت ملاقات را هر چه کمتر بکند. او در انجام این کار لااقل این رحم را نداشت که به پاهای زنان سالخورده که اینهمه در اتوبوس ها خشک شده و از توان افتاده بود و قدرت ایستادن نداشت، توجهی کرده باشد. تو گویی که این افراد اسیر جنگی بودند و نه مادران و خواهران و پدران سالخورده خود و دیگر رفقای همبندش!

بعد از اجرای این مراسم ” بشین و پاشوها ” ، از درب اشرف وارد شده و منتظر ماندیم که در اتاق نگهبانی سمت چپ مان مورد بازرسی دقیق بدنی قرار گیریم که بازهم وقت مان گرفته شد و سوهان های عمیقی بر سلسله اعصاب مان کشیده شد و زمان لاکردار هم که بسرعت میگذشت و تقریبا وقت نهار رسیده بود. خانواده ها بر اثر این فشارها و نیز شوق دیدار هر چه زودتر بچه هایشان اینقدر دچار استرس و بد خلقی شده بودند که گاها گناه این تاخیرها را به گردن یکدیگر می انداختند و برخورد ناهنجاری با یکدیگر میکردند!

بعد از پشت سر گذاشتن این مراحل که هر کدام مانند موریانه اعصاب مان را میخورد، به سالنی در سمت راست هدایت شدیم که تعدادی از زنان برپشت میزها نشسته بوده و ضمن رویت قیافه هایمان ، به لیست هایی که در دست داشتند ، نگاه کرده و اجازه ی خروج و رفتن بسوی اتوبوس ها که ما را به سمت سالن اجتماعات که بشکل سینما ساخته شده بود، می برد، صادر میکردند.
در پیچ و خم خروج از این سالن تفتیش نهائی، اتاق هایی وجود داشت که من متوجه شدم که یکی ازاعضای خانواده های آذربایجانی توسط 2 نفر ازفرماندهان برروی میزی نشانده شده و به او که برای دومین بار به ملاقات آمده بود ، دیکته میکردند که بنویسد که دیگر حق ندارد به اشرف مراجعه کند و اگر چنین کرد، برای ارتش آزادیبخش این حق را میدهد که دست به ترور و کشتن او بزند!

ادامه دارد

رضا اکبری نسب

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا