خانواده ها

نامه ای به برادرم رضا بلالی در کمپ آلبانی مجاهدین خلق

رضا جان سلام
حالت چطور است. چند روزی به پایان سال 1400 باقی نمانده و وارد سال جدید می شویم. چندین سال گذشت و من همچنان از شما بی خبرم. نمی دانم در کمپی که هستی وضعیت روحی ات چگونه می گذرد. خبر دارم در کمپ محل زندگیت آزاد نیستی. اگر آزاد بودی تماسی با من می گرفتی. عکس جدیدی از شما ندارم که چهره ات را ببینم. این چه کاری بود که با خودت کردی یادت می آید زمانی که در ایران بودی چقدر با شما صحبت می کردم و به شما می گفتم راهی که در پیش گرفتی عاقبتی ندارد. گوش نکردی کار خودت را کردی. نمی دانم چی بگویم اگر راهی برای من باز می شد سری به شما می زدم. سنی از من گذشته. نمی دانم روزی می آید

که دوباره تو را در آغوش بگیرم؟!
کاش خبری از خودت میدادی که ببینم واقعاً آزاد و خوشحالی؟ من برادر شما هستم و از شما می خواهم چشمانت را به واقعیت ها باز کنی و ببینی اطرافت چی می گذرد . آزاد زندگی کردن نعمت است و شما از این نعمت به دور هستید. به حرفهای من گوش بده و یک تصمیم قاطع برای خودت بگیر و مثل یک انسان آزاد زندگی کن.

برادرت مرتضی بلالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا