اعضاء جداشده از فرقه رجوی

دو راهی های انتخاب – من شستشوی مغزی شده بودم

علی بیگلری نوجوان چهارده ساله ای بود که بدون اطلاع خانواده و با جعل امضای پدر به جبهه جنگ میان ایران و عراق می رود تا از مرز و بوم میهنش دفاع کند. زمان زیادی نمی گذرد که اسیر نیروهای عراقی می شود و به کمپ الرمادیه منتقل می شود. سه سال و نیم در اردوگاه رژیم بعث روزگار سختی می گذراند.

خاطرات زندگی پر تلاطم بیگلری در کتابی با عنوان تلخی رهایی توسط جواد کامور به رشته تحریر درآمده است. در قسمتی از کتاب می خوانیم:

” در چنین شرایط حساسی، روزی نامه ای از خانواده به دستم رسید، موجی از نور و امید در درونم زبانه کشید. این موج دوام نداشت چون کلمات نامه بوی ناامیدی می داد، وقتی امضای پدر را پایین نامه ندیدم گویا آب سردی روی سرم ریختند.. هیچ پناهی نداشتم.. اصلا برای چه زنده بودم…”

برای دانلود اینجا را کلیک کنید.

به این ترتیب در شرایط ناامیدی و سختی که به سر می برده توسط عوامل سازمان مجاهدین خلق به کمپ اشرف کشانده می شود:

” هر قدم که برمی‌داشتم حس پوچی و سردرگمی به من دست می‌داد. گاهی پاهایم سست می‌شد و می‌خواستم برگردم اما ندایی از درونم هشدار می‌داد که علی! تنها راه نجات تو رفتن به آن سوی سیم خاردار است. مگر بوی آزادی را حس نمی‌کنی؟ قرص و محکم قدم بردار و خودت را به آن سوی سیم خاردار برسان. به آنجا که برسی، خبری از ترس و وحشت و شکنجه و تنهایی نیست. تو آزاد خواهی شد. چند قدم به رهایی‌ات باقی‌مانده‌است. سرم گیج می‌رفت. مسیر را با قدم‌های سست طی کردم و با هر قدم دوباره بر‌می‌گشتم و اردوگاه را تماشا می‌کردم. چندین چشم نگران داشتند مرا بدرقه می‌کردند. به هر سختی و مرارتی بود مسیر را آمدم و در میان شادی و هیاهوی بچه‌هایی که ورودم را تبریک می‌گفتند گم شدم. بچه‌ها می‌گفتند: «خوب کردی آمدی، پوسیدیم توی این زندان لعنتی. می‌رویم بیرون و بالاخره نجات پیدا می‌کنیم.» با شنیدن این حرف‌ها کمی آرام شدم. اما همه‌‌چیز برایم گنگ و مبهم بود؛ مهم‌تر از همه آینده‌ام.”

پس از مدتی که از حضورش در کمپ اشرف می گذرد، به تناقض می رسد و اعلام می کند که دیگر نمی خواهد در این مناسبات بماند. به این ترتیب توسط فرقه، بایکوت می شود. شکنجه ها و فشارهای جمعی تا جایی پیش می رود که این جوان 19 ساله را به مرز خودکشی می برد. خودکشی که البته موفق نبود. پس از این اتفاق، رجوی او را به نیروهای عراقی تحویل می دهد و به زندان مخوف ابوغریب منتقل می شود تا محکومیت بیست ساله اش را در آنجا سپری کند. یک سالی می گذرد تا این که امریکا به عراق حمله می کند و او به همراه تعداد دیگری به ایران بازگردانده می شوند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا