خانواده ها

خاطره پدر بهمن عتیقی از اولین دیدار با فرزندش در اسارتگاه اشرف – قسمت اول

مدتی بود که بهمن به خانه نیامده بود. همه ما و بخصوص مادرش بشدت نگران شده بودیم. از اقوام و آشنایان پرس و جو کردیم بلکه ردی از او پیدا کنیم. ولی همه آنها اظهار بی اطلاعی می کردند. بهمن مدتی بود از اینکه بیکار شده است، شکایت داشت و چند بار تلویحا به ما گفت ممکن است در جستجوی کار به کشور ترکیه برود. بعد از اینکه موفق نشدیم خبری از او بدست بیاوریم خودمان را تسکین می دادیم که ممکن است برای جستجوی کار به ترکیه رفته باشد.

این نگرانی و چشم انتظاری ادامه داشت تا اینکه بعد از سرنگونی صدام دیکتاتور سابق عراق تعدادی از اعضای مجاهدین خلق که جداشده و به ایران نزد خانواده هایشان برگشته بودند به منزل ما آمدند و اطلاع دادند که بهمن در پادگان اشرف و نزد مجاهدین خلق است. از شنیدن این خبر شوکه شدیم، چون بهمن اصلا سیاسی نبود و هیچگونه آشنایی قبلی با مجاهدین خلق نداشت. ولی از علایم و نشانه هایی که دادند حرف هایشان درست بود. یکی از این نفرات بازگشتی شخصی بود که با بهمن از شهر ما به پادگان اشرف رفته بود. وی تعریف می کرد چون من و بهمن از بیکاری کلافه شده بودیم به فکر رفتن به ترکیه و پیدا کردن کار افتادیم.

یکی از کانال های جذب و اعزام نیروی مجاهدین خلق در ماهشهر در سال 71 بدون اینکه هویت واقعی خودش را برای بهمن و تعدادی از دوستانش آشکار کند، خودش را به آنها معرفی و وعده میدهد که دوستانی دارم که می توانند شما را به ترکیه اعزام و شرایط کار و اقامت برایتان فراهم سازند. ولی در ابتدا نیاز است به عراق بروید و از طریق منطقه کردستان آن کشور به خاک ترکیه وارد شوید. بهمن و دوستانش که مدتها منتظر چنین شرایطی بودند، بدون هیچ گونه تحقیق پیشنهاد او را می پذیرند.

آنها به عراق اعزام میشوند ولی در منتهای تعجب از پادگان اشرف سر در می آورند! از آن تاریخ بکلی ارتباط آنها با ما و خانواده هایشان قطع میشود تا اینکه در سال 82 و بعد از سرنگونی صدام فرصتی دست داد تا به اتفاق برخی از خانواده ها و باهزینه شخصی به عراق سفری داشته باشیم. شرایط آن روزهای عراق و بعد از سرنگونی صدام بشدت نا امن و خطرناک بود و رفتن به عراق ریسک خطرناکی بنظر می آمد. ولی ما در شوق دیدار عزیزانمان و حسرت و نگرانی از دیدار آنها تمامی این خطرها را به جان خریدیم و به کشور عراق رفتیم.

پدر بهمن عتیقی

در عراق و بعد از پرس و جوی فراوان فهمیدیم باید به شهر خالص در استان دیالی و منطقه العظیم برویم. بعد از چند ساعت در مقابل پادگان اشرف متوقف شدیم. البته قبل از اینکه به پادگان اشرف برسیم پست بازرسی ارتش امریکا ما را در 500 متری درب قرارگاه اشرف متوقف کرد و با کمک مترجم افغانی علت مراجعه ما را سوال کرد. بعد از اینکه پاسخ دادیم برای دیدن فرزندانمان آمدیم به ما اجازه حرکت دادند. در مقابل پادگان اشرف و در آن گرمای هوا چهار ساعت متوقف شدیم تا مسئولین مجاهدین خلق به نزد ما بیایند. ابتدا دو نگهبان به سراغ ما آمدند و اسامی وابستگان ما را سوال کردند و گفتند منتظر بمانید. حدود ساعت 5 بعد از ظهر بود که دو فرمانده زن و سه مسئول مرد به نزد ما آمدند و از روی کاغذ اسامی ما را خواندند و خواستند سوار بر مینی بوس شویم. وقتی سراغ فرزندانمان را گرفتیم گفتند فعلا سوال نکنید بعد به شما اطلاع میدهیم.

مینی بوس وارد پادگان اشرف شد. چهار طرف قرارگاه را سیاج و برج های نگهبانی حفاظت می کرد و مستمرا ماشین های گشت آنها از خیابان عبور می کرد. قرارگاه بطرز زیبایی با درختان و چمن و گل پوشانده شده بود. ولی خیلی کوچک و دل گرفته بنظر می رسید. با خود فکر میکردم که بهمن چگونه سالیان در این قرارگاه که ارتباطش بکلی از دنیای خارج قطع بود زندگی می کند. در تنهایی افکار خودم و انبوه سئوالات بی پاسخ که به ذهنم میزد سیر میکردم که صدایی من را به خود آورد. پیاده شوید…

در کنار یک منطقه مسکونی پیاده شدیم و ما را به سمت یک سالن پذیرایی راهنمایی کردند. سالن با میزهایی که با گل و ظرف های میوه و شیرینی تزیین شده بود ما را قدری بر سر ذوق آورد. بعد از اینکه هر کدام بر صندلی های خود نشستیم تعدادی از زنان و مردان جوان در بین ما نشستند و هر کدام تلاش کردند با برقراری رابطه احساسی ما را به سمت خود جلب و زمینه آشنایی با ما را فراهم سازند. آنها بشدت کنجکاو بودند که ما با چه انگیزه ای به پادگان اشرف آمده ایم و آیا مسئولین دولتی و نهادهای امنیتی در اعزام ما نقشی داشته اند؟ حدود دو ساعت از حضور ما در سالن می گذشت ولی خبری از بهمن و دیگر نفرات نبود! و هر بار که سوال می کردیم می گفتند سر کار هستند و بعد می آیند. در همین فرصت آنها تلاش می کردند اطلاعاتی از آخرین وضعیت ایران بخصوص از جنبه اقتصادی و یا اعتراضات مردمی را از زبان ما بیرون بکشند. البته ما بعد از طرح چند سوال متوجه شدیم و سعی کردیم با دادن پاسخ های انحرافی آنها را از ادامه سوالات بعدی منحرف سازیم. چند دقیقه بعد از طریق تلویزیون هایی که در سالن نصب شده بود سخنرانی های مسعود و مریم پخش شد. ما در هیجان و استرس دیدن بچه هایمان بودیم و آنها بی خیال عواطف و احساسات ما که در درونمان مثل سیر و سرکه می جوشید، می خواستند حرف های مسعود و مریم را به خورد ما بدهند. بشدت عصبانی و بهم ریخته بودیم …

ادامه دارد

غدیر عتیقی پدر بهمن عتیقی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا