اعضاء جداشده از فرقه رجوی

مجید را با رگبار دوشکا، در خانه باغی پودر کردند – قسمت اول

جنایات و تراژدی های غم انگیز بسیاری در فرقه رجوی اتفاق افتاده است که روی بسیاری از آنها خاک پاشیده شده است، اما شاهدان این صحنه های تاسف برانگیز، بعضا فرصت یافته اند و آنها را نقل کرده اند، یکی از این دست جنایات در فرقه رجوی، مرگ غم انگیز یکی از بچه های کردستان ایران بود که او را بطرز وحشیانه ای کشتند!

مجید اسم مستعار او در پذیرش بود و لهجه شیرین کردی او، یاد و خاطرات مردم خونگرم کردستان و طبیعت بکر و زیبای کردستان را تداعی می کرد، اما تقدیر برای او سرنوشت سیاهی را رقم زده بود.

آقای محمدرضا شمسی اهل شهر زیبای جلفا و منطقه آزاد ارس است که این خاطره را برایمان نقل کردند که عینا از نظر شما می گذرد:

بعد از حمله آمریکا به عراق، ما در کوههای حمرین عراق، استتار کرده بودیم و منتظر فرمان حمله به سمت مرزهای ایران بودیم، این دستوری بود که مسعود رجوی از ماهها قبل داده بود مبنی بر اینکه اگر آمریکا به عراق حمله کرد، ما هم راه میهن را پیش خواهیم گرفت و از الان فرمان حمله را صادر می کنم! بسرعت منطقه وارد جنگی عظیم شد و همه معادلات سیاسی در عراق بهم ریخت. تانک ها و زرهی های ما نیز تماما تجهیز شده و آماده نبرد بود، اما به یکباره دستوری از بالا رسید و فرمان برگشت به قرارگاه اشرف صادر شد.

همه در بهت و بی خبری مطلق این دستور را شنیدیم، اکثر اعضا این دستور را با مخالفتها و تقابلات درونی خود جواب می دادند، همه به نوعی غر می زدند که این چه فرمانی است؟ چون همه ما، سالها در محیط های کاملا بسته بودیم ، برایمان سخت بود که دوباره به آن زندان تنهایی ها برگردیم، برای تک تک ما جدای از هدفی که مسعود رجوی داشت، مرگ در صحنه بهترین گزینه ای بود که ما را از شر این فرقه جهنمی و اجبارات برده ساز آن رها می کرد!

اما عقب نشینی ما به سمت اشرف شروع شد، کل ستون به سمت اشرف و پشت جبهه حرکت کرد. من و الله وردی رسول زاده با هم بودیم، 9 نفر از بچه های بلوچستان نیز با ما بودند، ما قرار بود با آیفایی که داریم به سمت اشرف برگردیم، من جلوی آیفا نشسته بودم ، راننده هم علیرضا بود، ساعت حوالی 12 قبل از ظهر بود، هواپیماهای آمریکائی هم بالای سر ما دور می زدند و هر از گاهی شیرجه ای وحشتناک به سمت تانک ها می بردند و تانکی را شکار می کردند، 30 کیلومتر مانده به اشرف ، روستائی وجود داشت که یک زرهی ما هم در نزدیکی آن از روی پل به پائین سقوط کرده بود و هنوز موتور زرهی کار می کرد و صدایش بگوش می رسید. دو هواپیمای سیاه آمریکائی هم بالای سرمان بود.

یکی از اعضای قدیمی سازمان که اهل زنجان بود، فرمانده ام بود که با یک تویوتای قرمز رنگ نزدیک ما بود، او ما را متوقف کرد و گفت: یک آیفای تانکر بنزین است که راننده اش می ترسد آنرا تا اشرف برگرداند، تو می دانم که رانندگی ماشین های بزرگ را بلدی ، آن آیفا را تو تا اشرف برگردان! من مجبور شدم علیرغم تمایل خودم رانندگی این کامیون سوخت را – که در آن شرایط مثل یک بمب متحرک بود – بعهده بگیرم، اما درست بالای سرم هواپیماها دور می زدند و هر لحظه این احتمال وجود داشت که کامیون سوخت من را هم مورد اصابت قرار بدهند، من هر بار که صدای هواپیماها نزدیک می شد، کامیون را متوقف کرده و به داخل گندم زارهای کنار جاده می رفتم و منتظر می شدم تا صدای هواپیماها دورتر شود، دوباره سوار شده و حرکت می کردم.

درهمین لحظه یک هواپیما شیرجه رفت و یک تانک را در مسیر جلوی ما مورد اصابت موشک قرار داد، من متوقف شدم و دوباره به داخل گندم زارها رفتم، 10 دقیقه صبر کردم، ماشین را مجددا برداشتم و حرکت کردم، اما لاستیک پشت کامیون ترکش خورده بود و ترکیده بود، که رانندگی را بسیار سخت کرده بود، چون دستور این بود که به هر ترتیب باید این کامیون را به قرارگاه اشرف برسانم، مجددا به حرکت اما این بار کندتر از قبل ادامه دادم. در همین حین یک تویوتا دوشکا را دیدم که از مسیر خارج شده و بسرعت به سمت خانه باغ متروکه ای در زمین کشاورزی حرکت می کند، چند فرمانده هم در مسیر بودند و اجازه توقف نمی دادند، من را نگذاشتند توقف کنم، صدای شلیک های رگبار ممتد نیز بگوش می رسید، ما مسیر را ادامه دادیم و از ضلع شرق به پادگان اشرف رسیدیم، من را سمت قرارگاه 10 هدایت کردند، دو زن آنجا بودند و بعد از اینکه سئوال کردند که بار ماشین چیست و من گفتم بنزین است ، گفتند کمی دورتر زیر سایه آن درخت پارک کن و برو.

ما چون نیروی پذیرش بودیم، دوباره به آنجا برگشتیم، یکی از بچه ها که اهل اهواز بود و قد بلند و قیافه ای گندم گون داشت و حدود 50-40 سالش بود با چند نفر دیگر جنازه ای را که در یک پتو پیچیده شده بود به واحد کوچکی در پشت پذیرش بردند، بچه هائی که از نزدیک شاهد بودند ودیده بودند، گفتند همان مجید است که اهل کردستان بود، جنازه اش تکه تکه شده بود، گفتند این همان نفری است که در آن خانه باغ با دوشکا به رگبار بستند! (جهت اطلاع آن دسته از خوانندگان که شاید اطلاعات نظامی و تسلیحاتی کافی نداشته باشند باید گفت که سلاح دوشکا: مسلسل سنگین12.7 میلیمتری است که ماموریت آن تیراندازی علیه هدفهای هوائی با سقف پرواز کم است و برد موثر آن 2 کیلومتر است که اگر به اهداف نزدیک تر نیز شلیک شود قدرت تخریب آن بسیار بیشتر می شود و جزء مرگبارترین مسلسل های سنگین جهان است که استفاده ی آن علیه نفرات امری تقبیح شده تلقی می شود).
من در پست نگهبانی بودم و اشراف بیشتری به اطراف داشتم،

ادامه دارد . . .

محمدرضا شمسی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا