مسعود رجوی

به مناسبت سالگرد فرار رجوی به عراق – قسمت دوم

سئوالی که وجود دارد این است که آیا رجوی به وعده هایی که داده بود رسید؟ آیا به واقع توانست قدمی در راه سرنگونی بر دارد؟ آیا رفتن به عراق به گفته رسانه های خارجی و شخصیت های مختلف شکستی برای رجوی نبود؟ آیا به واقع رجوی توانست نه در کوهستانها حتی در بیابانهای عراق هم آتشی روشن کند؟!

می توان نتیجه گرفت که شعار آتش بر افروزم بر کوهستانها دروغی بیش نبوده است و سرکاری بود. آیا رجوی نمی دانست رفتن به عراق باعث سوختن وی و سازمانش می شود؟ آیا او نمی دانست که با توجه به رفتن به عراق نمی تواند با ارتشی که خودش درگیر جنگ است به سرنگونی برسد؟ آیا رفتن به عراق آخرین برگ رجوی برای حضور در صحنه بود؟ البته می توان ساعتها در مورد رفتن رجوی به عراق حرف زد و مقاله نوشت ولی چیزی که او نیاز داشت اربابی بود که بتواند در کنار وی سازمانش را مسلح کند و با کمک های نظامی و لجستیکی خودش را مزدور بی جیره و مواجب نشان دهد. چون نیروهای وی از کردستان ایران به عراق رانده شدند و دیگر امکان حمله نظامی نداشتند و تنها راه نیز دولت عراق بود که بتوانند با سابقه همکاری گذشته راهی برای خود باز کنند.
رفتن به عراق برای رجوی یعنی شکست و به همین خاطر پیمودن راهی اشتباه، سازمانش را به نقطه ای رساند که دیگر راه بازگشتی برای آن متصور نبود و در نهایت با سرنگونی صدام این رجوی بود که مانند حمار در باتلاق عراق گیر کرده بود. رجوی هیچ وقت گوشش به انتقادها و مواضع منتقدین باز نبود چون همه گروههای سیاسی به وی انتقاد کردند که رفتن به عراق یعنی سوختن! رفتن به کشوری که در حال جنگ و تعرض به خاک وطن است و ایستادن در کنار نیروهای متخاصم یعنی خیانت آشکار به وطن و هم میهنان.

ولی رجوی به زعم خود فکر همه چیز را کرده بود و سودای قدرت آن چنان کورش کرده بود که می دانست باید این راه را برود و به همین خاطر قدم در راه مسیری بی بازگشت گذاشت. شاهد بودیم وقتی از اشرف شبانه فرار کردند باز شعار پیروزی سر دادند. مگر شما اخراج از اشرف را مرز سرخ اعلام نکرده بودید؟ مگر عنوان نمی کردید که ما هرگز اشرف را تخلیه نخواهیم کرد؟ مگر اشرف کانون آزادی خواهان جهان نبود؟ پس چه شد که بصورت خفت بار و شبانه دم تان را روی کولتان گذاشته و به لیبرتی فرار نموده و بعد از چند سال نیز بطور کامل از عراق اخراج شدید. آیا اخراج از عراق هم پیروزی بود؟ مگر عنوان نمی کردید که ما در سرزمین امامان شیعه تا آخر خواهیم ایستاد؟ مگر عراق سرزمین امام حسین تان نبود؟ پس چرا درب همه این شعارهای مسخره خود را گل گرفتید؟ رجوی فقط زبان زور را می فهمد. وقتی طرف مقابل خیلی قوی باشد مانند موش می شود و اگر طرف از روی حسن نیت کاری به وی نداشته باشد چنان وحشیانه به وی حمله می کند که انگار چقدر قدرتمند است .

بعد از سالیان اکنون در آلبانی و با ایجاد اشرف سه که محل اهدایی آمریکا است باز لغز سرنگونی می خوانید و اشرف اشرف سر می دهید! دیگر آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت . دیگر کسی برای شما تره هم خرد نمی کند. راستی خبری از ارتش کاغذی تان نیست؟ شعار بر فروزم آتش بر کوهستانها چه شد؟! چقدر رقت بار است که این گونه در چاهی که خودتان کندید فرو رفتید .
اکنون به جای شعار بر فروزم آتش بر کوهستانها به روشن کردن آتش جنگ طلبی آمریکایی ها مشغول هستید و فکر می کنید چیزی که از صدام نتوانسته اید بدست بیاورید از آنان طلب کنید. بیچاره شب پرستان فرقه رجوی که هنوز فکر می کنند از وی آبی گرم می شود! آنان رجوی را در چنگ خود داشته تا علاوه بر استفاده برای جاسوسی و وطن فروشی، شما را سر کار بگذارند چون تا وقتی شما در مناسبات حضور دارید آنان می توانند از شما سواری بگیرند. رجوی حقه باز به جای پرداختن به شکست استراتژی خود در امر به اصطلاح سرنگونی اکنون در سوراخی که برای خود کنده هنوز نعره سرنگونی سر می دهد و حاضر نیست به شکست های خود اعتراف کند.

می توان نتیجه گرفت رفتن رجوی به عراق برای خوش خدمتی به صدام دشمن مردم ایران بود چون می دانست دیگر حربه ای برای سرنگونی ندارد. فکر می کرد می تواند با کمک اربابش به قدرت برسد و این خیال خامی بود که هم چنان به آن اصرار می کند. آیا سازمانی که این گونه برخورد می کند می تواند راه نویی برای خود باز کند؟ وقتی سرکرده فرقه حاضر نیست از خودش انتقاد کند چگونه می تواند مدعی آزادی باشد؟ رفتن به عراق به جای بر افروختن آتش در کوهستانها باعث آتش گرفتن تمام سازمان شد و این گونه در گوری که برای دیگران کنده بود، افتاد.

هادی شبانی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا