اعضاء جداشده از فرقه رجوی

خاطرات داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه رجوی – قسمت ششم

داریوش قنواتی در قسمت قبل خاطرات خود گفت که مرا جزء آخرین لایه ها برای مصاحبه بردند. یک زن آمریکایی با من مصاحبه کرد. یکی از کادرهای قدیمی مرد سازمان در پوشش مترجم برای کنترل حضور داشت.

سال 82 بدون اطلاع فرقه چند اتوبوس از خانواده ها برای دیدن فرزندانشان به کمپ اشرف آمدند. ابتدا ما از این موضوع اطلاع نداشتیم. مسئولین کمپ، اتوبوس خانواده ها را چندین ساعت پشت درب منتظر نگاه داشته بودند تا اینکه رجوی زیر بار فشار آمریکایی ها مجبور به پذیرش خانواده ها شد. اما قبل از آن مسئولین اسامی خانواده ها را از آمریکایی ها گرفتند. بعد نفراتی که خانواده های آنها آمده بودند را صدا زده و توجیه و کار روانی روی آنها انجام دادند. مثلا به آنها گفته بودند به خانواده هایتان بگویید که ما به اختیار خودمان اینجا هستیم و از مناسبات تعریف کنید. از طرف دیگر رجوی فکر می کرد که می تواند از این فرصت برای جذب و باج گرفتن از خانواده ها بهره ببرد. صدیقه حسینی که آن زمان مسئول اول سازمان بود در نشست میگفت اگر خانواده تان آمد پول، طلا و وسایل قیمتی که به همراه دارند برای کمک به سازمان از آنها بگیرید و سعی کنید افراد جوان خانواده تان را عضو گیری کنید.

بالاخره بعد از چندین ساعت اجازه ورود اتوبوس خانواده به کمپ اشرف داده شد. اما برخلاف تصور رجوی دیدار اعضا با خانواده هایشان تأثیر عمیقی بر بالا بردن روحیه آنان داشت. پس ازسالیان همه دچار لحظه عاطفی شده بودند. خانواده ها از فرزندانشان می خواستند تا راه خودشان را ازمجاهدین جدا کنند. کم کم اوضاع از دست سازمان خارج شد. بطوریکه مسئولین با مراجعه به افراد می گفتند اینها خانواده شما نیستند بلکه مزدور وزارت اطلاعات هستند! میخواهند شما را از اشرف ببرند. با آنان برخورد فیزیکی کنید، طردشان کنید و از مجاهدی که به صورت پدر خود سیلی زده بود تقدیر میکردند و از او یک قهرمان پوشالی ساختند.

داریوش قنواتی

یک روز با تن واحدم بنام سیاوش در مزرعه گوجه مشغول شخم زدن بودیم. حمید مداح آمد و به او گفت: مادرت از ایران آمده و سیاوش مثل اینکه پر در آورده بود، خوشحال به سمت آسایشگاه برای تعویض لباس رفت و من این شعر را برایش خواندم. (آهای مسافری که میری به سوی ایران، از جانب هزاران ایرانی پریشان، رسیدی به خاک پاکش، بوسه بزن به خاکش) و سیاوش خوشبختانه رفت و دیگر هرگز به اشرف ننگین برنگشت.

مدتها بعد از رفتن خانواده ها یکی یکی اعضا از اشرف فرار می کردند و یا اعلام جدایی می کردند و طرح رجوی شکست خورد. خوشبختانه برای من هم که همواره دنبال فرصتی برای رهایی از جهنم فرقه رجوی بودم بالاخره شرایط فراهم شد به اینصورت که روز جمعه 6 فروردین 1383 ساعت 9 صبح وقتی همه فرماندهان به مجموعه 42 در قرارگاه 9 به نشست رفته بودند از خلا موجود استفاده کردم. قبلا هم که مسیر را شناسایی کرده بودم، لباس کار پوشیده به مزرعه گوجه رفتم و از آنجا به پارکینگ موتوری رفته و خودم را به پشت خاکریز و بعد از آن به سرعت به کنار سیاج رساندم. چند افسر آمریکایی پشت سیاج گشت میزدند من آنها را صدا زده و گفتم کمکم کنید، من همراه شما می آیم. چون به فاصله چند صد متری من و در راستای سیاج دو کیوسک نگهبانی مجاهدین بود به صورت دراز کش کنار سیاج خوابیدم. افسر آمریکایی بیسیم زد و گزارش داد. آن چند دقیقه تا آمدن آمریکایی ها تمام پروسه جلوی چشمم آمد! تشویش و دلهره از اینکه دژخیمان سازمان مرا دستگیر کنند. می ترسیدم!

با صدای افسر آمریکایی به خودم آمدم سیاج را خواباندم. مرا به آن طرف منتقل کرده و سوار خودروی هامر کردند و این لحظه برای من که توانسته بودم بالاخره از جهنم فرقه نجات پیدا کنم بهترین لحظه زندگی ام بود. توی آسمانها سیر می کردم. آمریکایی ها مرا به مقر خودشان بنام تیف بردند. لحظه ورودم به تیف به دیدار نفرات جدا شده که قبل از من فرار کرده بودند رفتم. لحظه وصف ناشدنی بود! ما با شعار مرگ بر رجوی همدیگر را در آغوش گرفتیم و تبادل تجربیات کردیم و آنها از من پذیرایی کردند. اوائل حدود 40 نفر در تیف بودیم که به مرور زمان و با ریزش نیرو و فرار اعضا از فرقه مجاهدین خلق تعداد ما به 700 نفر رسید. در سازمان همیشه به ما میگفتند در تیف جدا شده ها شکم همدیگر را پاره میکنند، آمریکاییها آنان را شکنجه میکنند و ما را میترساندند. اما حالا به چشم خودم می دیدم که همه با هم رفیق بودند، مسائل همدیگر را حل و فصل می کردند، همه در گذشته از دست رفته و تباه شده بوسیله رجوی خائن، مشترک بودیم و امیدوار به آینده پیش رو. باورم نمیشد که دیگر ذهنم و فکرم در اختیار خودم است. مدتی طول کشید تا خودم را با شرایط جدید وفق دهم. به ما رادیو دادند، برنامه ای از ایران پخش میشد بنام صدای آشنا که خانواده ها با فرزندانشان در عراق صحبت میکردند. موسیقی پخش میکرد و همگی می نشستیم گوش می دادیم شاید صدای خانواده خودمان را بشنویم…

ادامه دارد

داریوش قنواتی عضو رها یافته از فرقه مجاهدین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا