سعید: نامه ای از خانم سوسن نوروزی

آقای مسعود خدابنده

هرچند به تاخیر ولی با سلامی به صلابت البرز از دل خاک میهن عزیزمان از توجه و همدردیتان سپاسگزارم.

دلنشین به قلم گفتید که سعید ما (نه سعید شما)

برای من نیز افتخاری است که سعید نه فقط از آن ما که با روح بزرگش (هرچند که در نوجوانی به فراخوانی دجاله ای سیه روی به معرکه گردانان قتلگاهش پیوست) به شما و به همگانی متعلق است که آزادی را نه به اسارت فرقه نشینی که بر فراز حصارهای فرقه پرستان و در سیاه چالهای مدعیان خلقی فریبکار، فریاد زدند.

نمیدانم تا چه اندازه سعید را میشناختید؟ دریغا که من تا نوجوانی سعید او را بوئیدم و آنگاه رندان به ریا و تزویر، اورا ربودند و افسوس را با همیاری شیون پیشکش مان نمودند. وای برما! که فراق نزدیک به ربع قرن از این عزیز و جگر گوشه امان مجالی دست نداد تا با دیدار دوباره اش یاد حمید و مجید عزیزمان را با او روح بخشیم که او نیز برای ما خاطره شد! و دستانی که به اسارت رفته بود (او اسارت را به رویای آزادی غرب در خاک عراق از خودکامگان مزدور و خائن هدیه گرفته بود و هیهات! در حصار تشکیلاتی فرقه نشینان رخصتی نیافت تا وطن پرستی و آزادی خواهی سعید را بیآموزد) به فرمان رهبران تشکیلات جهنمی به امید رهایی، پرندگان آزادی خواه ما را به خون نشاند تا اجازه نیابیم جوانی و مردانگی سعید را به ذهن بسپاریم.

خداوند شاهد است عکس جوانی سعید عزیزمان که برخی بزرگوارانه در سایت به رخ مان میکشند چگونه مرا ساعتها به مشاهده می خواند تا بازگوی افسوسی باشد بر عدم توانایی امان بر گسست بهنگامش از اسارتی به دژبانی شیطان صفتان بزک کرده خلقی! تا قطرات اشک چون بارانی سیل آسا بر گونه هایم رودی سازند که هیچ سدی را بازدارنده اش نباشد.

گاه به خود نهیب میزنم شاید او سعیدمان نباشد ولی چشمان قشنگش که گویای همان چشمان شادی است که شیرینی وجودش را به شادی بودیم که تاییدیه ای است بر بودنش.

در نگاهش فراخوانی ماست بر خونخواهی مظلومیت جسم بیمارش به دادگاهی جهانی و علنی و عادلانه علیه این دژخیمان.

و سخنها از شقاوت و بی رحمی نامردانی دارد که وطن فروشی را پیشه نموده و بر آستان کسانی بوسه میزنند که دشمنان قسم خورده آزادی و آزادگی سرزمینهای تحت ستم اند. و به دریوزگی و پاشنه بوسی اربابانی ایند که همواره بر اینان نیشخند تمسخر دارند و این رذلان برای اخذ تبسمی مهربانانه از جانب همان اربابان نیشخندهایشان را به دست فراموشی می سپارند و به ضیافت های ضعیفه قجری فرا می خوانندشان و دلخوش به این رئیس جمهور کاغذی!

آری همکارانم شاهدند که چه دردی از این بی رحمی و شقاوت نامردان مدعی مردانگی بر وجودم شعله ور است، بر وجودم همان شعله های فروزانی زبانه میکشند که در تصویر صدیقه مجاوری هم بند سال های زندانم به بهانه هواداری از این نامردان، نظاره گرش هستیم.

دریغا! که صدیقه نیز برای فرار از اسارت جسمش از دست این نابکاران، راه رهایی را این چنین پیمود که ایکاش او نیز هم نوا و هم ساز رهایی شما میگشت! نه این چنین! که به مثابه برگی برنده است در دست وطن فروشان بوقلمون صفتانی که فقط خواستار مسند قدرت اند و دیگر هیچ.

با آرزوی بهترینها

سوسن نوروزی 10/04/1386

منبع

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا