حالا دیگر می توانی به ایران بیایی

به: علیرضا کربلائی صباغ (اهل یزد)

از: خواهرش ربابه کربلائی

بنام خدا

با عرض سلام خدمت برادر عزیزم علی جان.

انشاء الله که حالت تو خوب باشد. من هم خوبم و خانواده من همگی سالم و سرحال و در حال زندگی موفقی هستند. هرکدام برای خود آقایی شده اند و دارای زن و زندگی هستند.

برادر قربانت شوم، تو را به خدا قسم میدهم که حالا دیگر به ایران بیا و خود را به صلیب سرخ معرفی کن. با تو هیچ کاری ندارند. در ایران در امان خواهی بود. کشور ایران خوب است و کسانی که امثال شما در پادگان بودند و به ایران آمده اند در صحت و سلامت و آرامش زندگی میکنند و تشکیل زندگی داده اند و به کار مشغول هستند.

روزی نیست که به یاد تو نباشم و برایت اشک نریزم. من هم پیر شده ام و دیگر طاقت دوری تو را ندارم. من دارای 9 نوه هستم. نوه بزرگم محمد را میخواهم داماد کنم و همینطور مسلم و مجتبی را. میخواهم در جشن ازدواج آنها باشی.

برادر جان مادرت تنهاست و چشم به راه تو میباشد. هرچه برای زندگی کردن احتیاج داری برای تو آماده کرده. خانه و اسباب خانه و لوازم برای تو خریده که تو بیایی و تو را در لباس دامادی ببیند. هیچوقت دیر نیست. مادر به این امید زندگی میکند و زنده است.

همه دوستان تو هروقت که من را می بینند احوالت را میپرسند و دوست دارند تو را دوباره ببینند و دیدارها تازه گردد. من هم خیلی تو را دوست دارم خیلی میخواهم تو را دوباره ببینم.

در ایران مردم دارای وضع اقتصادی خوبی هستند و همه باسوادند و اکثراً تحصیلات عالیه دارند. اینجا وضع اصلاً بد نیست.

برادرت محمود خوب است و دخترش مهناز درس پزشکی میخواند و ازدواج کرده. شوهرش هم پزشک متخصص کودکان است. علی هم پزشکی خوانده و درسش تمام شده و دوره خدمت سربازی را میگذراند و به تو سلام میرسانند و میخواهند تو را ببینند. مادرت خیلی چشم به راه تو میباشد. شبها درِ خانه را نمی بندد و میگوید علی دارد می آید، در باز باشد. مادر همیشه میگوید علی تا مدتی دیگر می آید. هرکسی که به مسافرت میرود مادر میگوید برای علی هم سوغاتی بیاورید.

برادر جان خواهش میکنم برگرد. از راه دور دست و پایت را میبوسم و شتر می خرم و جلوی پایت قربانی میکنم که تو به ایران بیایی. تو را قسم به خدا و ارواح خاک پدر و خواهرت حالا دیگر بیا. هرکس که اسم او علی باشد من او را دوست دارم. تو که هم اسمت علی است و هم برادر عزیز من هستی. خیلی حرف دارم برایت بنویسم ولی در نامه نمیتوان آنرا گنجاند.

فراق بس است. دوری بس است. به امید دیدار و تو را به خدا سپردم. در پناه خدا حفظ باشی. روی ماهت را میبوسم. تمام این نامه را که نوشته شده با اشک چشم مادرم نوشته ام.

خواهرت ربابه کربلائی صباغ.

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.