اعضاء جداشده از فرقه رجوی

به سوی خانه ی خورشید

شعر امری انتزاعی نیست که برآیند مفاهیمی ست عینی و ملموس. شعر گره خوردگی عاطفه ، تخیل و تجربه های عینی شاعر است. در حقیقت شاعر با نگاهی احساسی و ژرف به رویدادها ، در جستجوی کشف حقیقت است. شعر واقعیتی ست که در ذهن شاعر جای می گیرد و با او حرف می زند ، با او راه می رود و سرشار از رمز و راز است. شعر رمز و رازی ست که لایه های زیرین رویدادها را به مخاطب نشان می دهد و هزارتوی مناسبات انسانها را به درستی به تصویر می کشد. پس شعر وجود دارد و امری موهوم نیست. شعر با چنان نیرویی با زندگی و زمانه ی خود پیوند خورده است که با توانایی تمام پرده از خیانت ها و ستم ها پرده بر می دارد. از عشق حرف می زند و از محبت.
در شعر هوای وطن ، شاعر با همه ی وجود از خدشه دار شدن احساسش سخن می گوید و از تلخی مناسباتی که در آن انسانها در تاروپودی از تزویر و خیانت به دام افتاده اند. او فضای قرارگاه اشرف و مناسبات درونی فرقه ی رجوی را مبتنی بر نیرنگ و فریب می پندارد که حاصلی جز سرخوردگی و ناکامی برای افراد فرقه ی رجوی نداشته و ندارد.
شاعر اما ناامید نیست و در رویای لحظاتی ست که همرزمان سابقش از قفس قرارگاه اشرف رهای یافته و به خانه ی خورشید پر کشند.
به امید آن روز
آرش رضایی
مسئول انجمن نجات دفتر آذربایجانغربی
1/2/1387

هوای وطن
عید آمد غصه با من همدم است همدمم افسوس در غربت غم است
شاخه احساس من گل داده است طبع و شور و شعر هم آماده است
غم رفیق صادق اهل دل است هر دلی کو غم ندارد باطل است
آنچنان دور از وطن افسرده ام چند سالی هست گویی مرده ام
ظاهراً در عید شادی می کنیم از رسوم خویش یادی می کنیم
شادمانی ها همه رنگ و ریا گفتگوهامان دروغ و بی بها
هیچ کس با هیچ کس همدرد نیست جایی از دنیا چو اینجا سرد نیست
دوستی در حد تشکیلات هست
مهر هم در جرگه طامات هست
ما اسیرانیم در زندان خویش گشته ایم امروز زندانبان خویش
مهربانی رخت خود بر بسته است عشق ورزی بر عدم پیوسته است
عنصری بی بو و بی خاصیتیم بی کس و بی یار و بی هویتیم
تابد اینجا هر چه از غم گفته ام بیش از اینها هست من کم گفته ام
این مصیبت شرح احوال من است
این چگامه گور آمال من است
ما در ایران شور و حالی داشتیم شور و حال بی مثالی داشتیم
زندگی و زندگانی داشتیم خانه ای و خانمانی داشتیم
خانه ها بی زرق و برق و ساده بود زندگی را عشق معنی داده بود
سینه ما آشیان نور بود خانه تاریکی از ما دور بود
خانه ها مان گرم از شوق و سرور سینه می شد وقت عید از غصه دور
عید در ایران چنان پرشور بود شهرمان چون خوشه ای از نور بود
نغمه های ویژه تحویل سال واقعاً می دادمان تغییر حال

آمد آن روزی که چون ماهی در آب در پی قلاب رفتم با شتاب
لحظه ای از حال خود غافل شدم همنشین مردم جاهل شدم
مدعی آمد کنار من نشست رشته افکار من از هم گسست
صحبت از عدل و عدالت کرد او دیدمش با درد من همدرد او
گفت رنگ ما فقط یک رنگ هست عاری از هر حیله و نیرنگ هست
خدمت خلق و خدا خواهیم کرد وندر این ره جان فدا خواهیم کرد
ما و استبدا یعنی یک تضاد یک تضاد از روی علم و اعتقاد
اعتقاد ما به دین محکمتر است یک تقبل نیست چون یک باور است
صلح بین ما و آمریکای پست نیست! بلکه یک نبردی سخت هست
هر کسی یک گام از دین پیش و پس
با ابوسفیان موافق هست و بس
ما کتاب الله را فهمیده ایم فرق راه و چاه را فهمیده ایم

آتشی در خرمنم افروختند عقل و دینم را سراسر سوختند
نیت خدمت به میهن داشتم عزم و ایمانی چو آهن داشتم
خواستم تا نور را معنی کنم خانه خورشید را پیدا کنم
دل سپردم در کمال اعتماد عقده ها شد جانشین اعتماد
حال و فعل و قولها تغییر کرد ادعا در گلوها گیر کرد
رنگشان با رنگها همرنگ شد صحبت و رفتارشان نیرنگ شد
ظاهراً با منطق و صاحب شعور باطناً اهل زر و تزویر و زور
این طریق تازه اهریمن است
کز طریق من خیانت بر من است
این جمعیت آب را گل کرده اند
صید از این اعمال باطل کرده اند
مطمئن هستم که این وابستگی است
اسم این وابستگی گر نیست چیست؟
من به این وابسته ها دل بسته ام
دیگر از این خود فریبی خسته ام
در حصار خود اسیرم کرده ا ند
خودستا و خود پذیرم کرده اند
من کجا و این خیانتها کجا
من کجا و این جنایتها کجا
حرمت انسانیم اینجا شکست
کشتی آگاهیم در گل نشست
اینهمه تحریفها از بهر چیست پافشاری در خطا از بهر چیست
فرصت اندیشه وقتی سلب شد
کودک احساس وقتی جلب شد
جبر آمد اختیار از ما گرفت
عقل رفت و جهل در دل جا گرفت
کی از این اوضاع شکایت کرده ایم
چون بر این تحقیر عادت کرده ایم
وقتی از خود وحشت می کنیم
ادعا داریم خدمت می کنیم ؟
ساده دل آن کس که باور کرده است
حق و باطل را برابر کرده است
کس نمی پرسد که این احوال چیست
عامل و مسئول این بیداد کیست ؟
کس نمی پرسد چرا آواره ایم
از کجا تا ناکجا آواره ایم
کس نمی پرسد زدین تعریف چیست
علت اصلی این تحریف چیست
از خدا ماندیم و از خود رانده ایم عاقبت سر در گریبان مانده ایم
دین ما در پشت سر جا مانده است
ما از آن دوریم و تنها مانده است
راستی روحم نمی دانم کجاست
من فقط فهمیده ام کز من جداست
حاصل جهل و عناد افسردگی است
انتهای راه کج سرخوردگی است
پیش روی ما بهاری نیست نیست
وعده ها را اعتباری نیست نیست
دیگر اینجا روح ما خشکیده است
چون خزان بعد از زمستان دیده است
آری اینجا مهر ورزیدن خطاست
صحبت از مهر و محبت نارواست

خیز تا احساس هویت کنیم
عزم آزادی و حریت کنیم
لحظه ای با خویشتن صحبت کنیم
یک سر سوزن اگر همت کنیم
ذات انسان از شرف آکنده است
تا قیامت نور آن تابنده است
می شود ادراک را فعال کرد اتکا بر عدل و استدلال کرد
فارغ از هر قیل و قال و انفعال یک جواب ساده بر صدها سوال
می شود این دردها را چاره کرد
می شود زنجیرها را پاره کرد
دور باد از ما خیانت دور باد
چشم هر خائن به میهن کور باد
همقفس خورشید می دانی کجاست
خانه خورشید در ذات شماست
همقفس امشب دلم طوفانی است
گوئیا امشب شبی بارانی است
آسمان سینه ام پر ابر هست
قطره های اشک من بی صبر هست
وقت خاموشی که بغض من شکست
یک نفر هم ناله آیا با من است ؟
امجد
26/10/1386

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا