خاطرات رضا گوران از زندان مجاهدین خلق – قسمت هفتم

رضا گوران در قسمت قبل خاطراتش، نکاتی از ضوابط و شرایط زندان مجاهدین را بازگو کرد. به محض ورود به بازداشتگاه، محمدرضا کاوندی با لحن تند، پرخاشگرانه و تهدیدآمیز شرایط و ضوابط زندان را برایم توضیح داد. در واکنش به این رفتار و به نشانه‌ اعتراض به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. […]

رضا گوران در قسمت قبل خاطراتش، نکاتی از ضوابط و شرایط زندان مجاهدین را بازگو کرد.

به محض ورود به بازداشتگاه، محمدرضا کاوندی با لحن تند، پرخاشگرانه و تهدیدآمیز شرایط و ضوابط زندان را برایم توضیح داد. در واکنش به این رفتار و به نشانه‌ اعتراض به سمت پنجره رفتم و پرده را کنار زدم. مسئولان زندان طوری از “مقررات و ضوابط” حرف می‌زدند که عصبی شدم. با سر و مشت به شیشه پنجره کوبیدم؛ شیشه شکست و از دستم خون جاری شد. محمدرضا و مجید درخواست نیروی کمکی کردند.

بعد از مدتی چند فرمانده آمدند؛ از جمله رضا تابعه و زهرا. روزی آن‌ها را وسط روز در دفتر کارشان مشغول نماز شب دیدم و همان موقع به آن‌ها گفتم: “این نتیجه‌ی انقلاب مریم است که شماها کردید؟” وقتی مسئولان بالایی مطلع شدند، گفتند تو به مجاهد خلق تهمت زدید باید اشتباه نامه بنویسم. وقتی به آن‌ها گفتم آن‌ها عشق و حال کردند من چرا باید اشتباه نامه بنویسم ….مرا یک هفته بازداشت کردند.

وقتی آن لحظات آن‌ها را دیدم، عصبانیت و خشمم شدید شد و هرچه لایقشان بود به آن‌ها گفتم. زهرا خندید و عقب رفت، اما رضا با سلاح کلاشنیکف مرا تهدید کرد و با تمسخر گفت: “از پشت پنجره کنار برو.” بالاخره با بحث و میانجی‌گری محمدرضا، موزرمی و قادر ظاهرا آرام شدم. کاری هم از دستم برنمی‌آمد؛ پس دستم را پانسمان کردند.

صبح همان روز از شیشه‌ی شکسته به بیرون نگاه انداختم ، ساختمان‌های اطراف و افرادی را می‌دیدم که در ورودی یا پذیرش خواهان جدایی و اعتراض بودند و مسئولین می‌گفتند “به مأموریت رفته‌اند”. همه آن‌ها را با یونیفورم نظامی خاکی و سبزرنگ ، همانند یونیفورمی که خودم پوشیده بودم ، زندانی کرده بودند. باورم نمی‌شد؛ گیج و مبهوت بودم و فکر می‌کردم خواب می‌بینم.

همه در بازداشت و زیر شکنجه بودند و گاهی صدای زجر و فریادشان گوش‌ها را می‌آزرد. از سویی فحاشی‌ها و توهین‌های رکیک و عربده‌کشی شکنجه‌گران بدن را می‌لرزاند و دلهره و استرس شدیدی به من دست داد. نمی‌دانستم خوابم یا بیدار. آنجا بود که کورش، نوجوان اهل سنندج، در زیر شکنجه به قتل رسید.

پنج روز بعد، از پشت پنجره از نگهبان وقت، محمدرضا کاوندی ، که در محوطه زندان خیلی فعال و مسئولانه نگهبانی می‌داد ، پرسیدم: “چرا کسی جوابم را نمی‌دهد؟ به چه جرمی بازداشت شده‌ام؟ چرا زندانی‌ام؟ سازمان شما دم از عدالت می‌زند و خود را دولت موقت در تبعید می‌نامد، اما پنج روز گذشته و هیچ خبری نیست. چرا هر روز بچه‌های مردم را شکنجه می‌کنید؛ چه خطایی کرده‌اند که با شکنجه درست می‌شوند؟”

محمدرضا کاوندی عصبی شد و گفت: “تو صلاحیت نداری درباره این مسائل صحبت کنی! چرا طلب‌کار سازمان می‌شوی؟! تو به جرم نفوذی اینجایی! شکر کن که ما مجاهدیم و به تو که ایرانی و هموطن هستی رحم کردیم و یک لقمه غذا دم دهان خودمان را به تو می‌دهیم! تو آمدی همه ما را بکشی و به رژیم خمینی بفروشی!” هم‌زمان لوله سلاح را نشان ‌داد و گفت: “از پنجره دور شو تا یک گلوله حرامت نکردم، از جلوی چشمم گم شو و پرده را بنداز.” من جواب دادم: “مگر پول غذا چقدر است؟ من هر روز گرسنم؛ حداقل آنقدر بدهید که سیر شوم. گفتم سران شما پول مرا بالا کشیده‌اند و من را گروگان گرفته‌اند. اگر راست می‌گویی، شلیک کن؛ بزن، بی‌آبروها…و فریاد می‌زدم بزن …در آن لحظه نگهبان‌های دیگر آمدند و او را عقب کشیدند.”

روز بعد یکی از فرماندهان کرد به نام کاک صلاح درویشی اهل سنندج نگهبان شد. او پیش‌تر با من رابطه انسانی و دوستانه‌ای داشت و در درگیری با حسین فضلی و دیگران کوچک‌ترین اعتراضی نسبت به من نکرده بود.

درِ سلول را باز کرد و به شیشه شکسته پنجره اشاره کرد که با یک تخته چوب پوشانده شده بود و به کردی گفت: “این چیه؟” گفتم: “مگرنمی‌بینید؟ چرا از آن‌ها نمی‌پرسید چرا مرا زندانی کرده‌اند؟” او جواب داد: “این‌ها دشمن دارند و به همه شک دارند؛ باید صبر کرد تا پروسه پیش رود و همه چیز مشخص شود.” به او گفتم: کاک صلاح، به نظر تو من رژیمی هستم؟ مگر خودت شاهد نبودی که در سالن غذاخوری اعلام جدایی و برائت از سازمان کردیم، حالا همه را به بهانه واهی گرفتار کردند.” او گفت: “بهتر است بحث نکنیم، چون من کاره‌ای نیستم.”

سپس پرسید: “چرا ریشت را اصلاح نکردی؟ و سلاح کلاشنیکف را روی میزی گذاشت که به من نشان دهد به من اعتماد دارد و می‌خواهد بگوید مرا بی‌جهت زندانی کرده‌اند. اصرار کرد ریشم را اصلاح کنم؛ همان روز ریشم را تراشیدم و ناهار کافی هم گرفتم و سیر شدم.”
نمی‌دانم نیت کاک صلاح چه بود، اما هرگز کمک‌هایی که به بچه‌های بازداشت‌شده کرد را فراموش نمی‌کنم.

ادامه دارد…

رضا گوران

توضیح انجمن نجات:

رضا گوران عضو پیشین مجاهدین خلق با نام اصلی علی بخش آفریدنده در دهه هفتاد جذب تشکیلات مجاهدین خلق شد. او متولد 1347 در یکی از روستاهای استان کرمانشاه است. پس از ورود به تشکیلات، نخست نام او را حیدر بخشاینده گذاشتند اما پس از گذران دوران بازجویی و شکنجه در زندان‌های مجاهدین خلق باردیگر نام او تغییر یافت. رضا گوران به دلیل انتقاد به ساختار انحصار طلب مجاهدین برای مدتی طولانی متحمل سرکوب و شکنجه شد. پس از تحمل سالهای انفرادی و شکنجه که به اصطلاح “صفر صفر” شده بود، نام تازه رضا گوران را برای او برگزیدند. رضا گوران در پی سالها تلاش برای ترک تشکیلات، در سال 2003 پس از حمله آمریکا به عراق موفق به فرار از تشکیلات شد و پس از گذراندن دوران اقامت در کمپ آمریکایی‌ها موسوم به تیف به اروپا مهاجرت کرد. او اکنون در کشور نروژ ساکن است. گوران در سال 1393 اقدام به انتشار خاطرات خود از دوران اسارتش در تشکیلات مجاهدین خلق کرد. عنوان این کتاب “میان دو دنیا، خاطراتی از سه سال اسارتم در سلول‌های انفرادی قرارگاه اشرف”، است. او همچنین بخش هایی از این خاطرات را در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی فیس بوک منتشر کرده است که به تدریج در وب‌سایت انجمن نجات درج می‌شود. در این خاطرات، رضا گوران به شرح دقیق و پرجزئیات فرایند سرکوب اعضای منتقد و کسانی که خواستار ترک تشکیلات هستند و به طور خاص شخص خود، می‌پردازد.