عملیات مهندسی مجاهدین خلق

مهندس مسعود خدابنده در کتاب تهران تا تیرانا در خصوص سابقه سازمان مجاهدین خلق در جریان جنایات انجام شده تحت عنوان عملیات مهندسی چنین می گوید: کمیتۀ انقلاب اسلامی شبکه‌ای ضدتروریستی داشت که در بین مجاهدین خلق با اسم رمز “عبدالله پیام” شناخته می‌شد. این شبکه با تعقیب و مراقبت و شنود، با تروریسم و […]

مهندس مسعود خدابنده در کتاب تهران تا تیرانا در خصوص سابقه سازمان مجاهدین خلق در جریان جنایات انجام شده تحت عنوان عملیات مهندسی چنین می گوید:

کمیتۀ انقلاب اسلامی شبکه‌ای ضدتروریستی داشت که در بین مجاهدین خلق با اسم رمز “عبدالله پیام” شناخته می‌شد. این شبکه با تعقیب و مراقبت و شنود، با تروریسم و گروه‌های مسلح مقابله می‌کرد. در مقابل آن تیم، ابراهیم ذاکری یک شبکۀ اطلاعاتی تشکیل داد. (این شبکه، با شبکه‌ای که به‌سرپرستی هادی روشن‌روان مسئول کسب اطلاعات از مقامات ایران بود فرق می‌کرد. شبکۀ اخباری در زمینۀ تخلیۀ تلفنی بسیار پیشرفت کرد و الان هم فعال است). این گروه موفقیتشان در این بود که توانستند با اضافه‌کردن خازن به مدار موج‌یاب رادیوهای معمولی، پیغام‌های محرمانۀ کمیته و اصطلاحاً «عبدالله پیام» را شنود کنند. البته بعدها وقتی کمیته از این موضوع آگاه شد، به‌راحتی با دادن اطلاعات اشتباه، مجاهدین خلق را به دام انداخت.

به‌هرحال، ضربه‌خوردن‌های مکرر مجاهدین خلق از تعقیب و مراقبت‌ها و شبکۀ عبدالله پیام و اینکه نمی‌دانستند از کجا ضربه می‌خورند، آن‌ها را به سمت عملیات مهندسی سوق داد. یعنی خط داده شد که هرکس را که مشکوک به مراقبت از خانه‌های تیمی یا جمع‌آوری اطلاعات است، بدزدند، به خانه‌تیمی ببرند، شکنجه کنند (یا به‌قول خودشان مهندسی کنتد) و اطلاعات کسب نمایند. طبیعی است که بعد از این کار دیگر نمی‌توانستند فرد را زنده بگذارند. بنابراین، اولاً فجیع‌ترین شکنجه‌ها مجاز بود (چون بعد باید او را می‌کشتند) و ثانیاً دستگاهی باید ایجاد می‌شد که از این مسئله برای ایجاد رعب و وحشت دیگران استفاده کنند.

از نظر من، نقطۀ شروع عملیات مهندسی در سازمان، قتل مجید شریف واقفی بود که قبح این کارها را در سازمان از بین برد؛ ولی به اینجا خاتمه پیدا نکرد. بعدها در عراق همین نوع حرکات این بار نه علیه دشمن که علیه دوست شدت گرفت و برخی را که مشکوک به نفوذی‌بودن می‌دانستند، زیر شدیدترین شکنجه‌ها، به قتل می‌رساندند. البته این موضوع وسیله‌ای شد تا کسانی که در عراق زیر بار دستورات رجوی نمی‌رفتند، تحت عنوان «تعیین تکلیف» زندان و شکنجه شوند تا وادار به تسلیم گردند.
یادم هست علی قشقاوی، یکی از این افراد، می‌گفت: «من را سه روز زندان و شکنجه کردند که باید زنت را طلاق بدهی.» می‌گفت: «روز چهارم دستم زیر شکنجه شکست. نه‌تنها مرا به دکتر نبردند، که اتفاقاً فشار را روی همان دست شکسته متمرکز کردند. تازه متوجه شدم اگر کوتاه نیایم، واقعا جانم در خطر است. »

البته جداشدگان از این نوع خاطرات زیاد دارند. یکی از دوستان که خوش‌مشرب است و در سازمان هم برنامه‌های لطیفه و طنز درست می‌کرد، می‌گفت: «من را بردند زندان و کتک زدند و فحش دادند که باید امضا کنی نفوذی هستی. یکی از شکنجه‌گران من حسن نظام‌الملکی بود (که آدم کثیفی است و در سازمان به نام حسن نظام معروف است). بعد از مدتی دیگر بریدم و صدا زدم که غلط کردم و تسلیمم. »

بله! داستان عملیات مهندسی که به شرکت‌کنندگان در آن گفته می‌شد هزار بار ایدئولوژیک‌تر از کسانی هستید که در عملیات نظامی شرکت می‌کنند، نه شروع انحراف بود و نه خاتمۀ آن؛ ولی به‌وضوح یکی از بخش‌های تاریخچۀ سازمان است که هم مدارک و اسناد بسیاری از آن به جا مانده و هم چهرۀ واقعی سازمان را ورای تعریف و تمجیدهای از خود و سفسطه‌ها و مغلطه‌ها نشان می‌دهد. البته این سازمانی است که همین اعضایش در کشورهای غربی شاهدان نقض حقوق بشر در ایران و فعالان دمکراسی‌طلب معرفی می‌شوند تا بتوانند سر میز مذاکرات از آن‌ها به‌عنوان پول خرد استفاده کنند.

اعزام تیم های ترور:

نقشۀ ترور آیت‌‌الله خامنه‌‌ای‌ یکی از برنامه‌های سازمان از سال ۶۰ بود که عملیات ۷ تیر و ۸ شهریور و دیگر عملیات‌ه تروریستی علیه مسئولان نظام در همین راستا بود. در اواخر دهه ۶۰، سازمان مجاهدین خلق تصمیم گرفت آیت‌الله خامنه‌ای، رئیس‌جمهور وقت، را ترور کند.
یکی از اعضای سازمان که الان در انگلستان است، مسئول آموزش و انتقال تیم‌های ترور از مرز پاکستان به داخل ایران بود. او می‌گفت: «روزی به من اطلاع دادند که این بار خودت باید بروی. من هم تا حدودی خوشحال شدم؛ چون خیلی‌ها با آموزش من رفته و کشته شده بودند و خوب بود که نوبت خودم باشد. نفر همراه انتخاب کردم و از مرز عبور کردیم و در مسافرخانه‌ای خوابیدیم. صبح بیدار شدم و دیدم نفر همراه من، با بیست‌هزار دلاری که با خود آورده بودیم فرار کرده است. من دَه‌هزار دلار داشتم و قرار بود روز بعد برویم زاهدان سر قرار که سلاح و موتور تحویل بگیریم. زنگ زدم به سرپل که قضیه این‌طوری است. جواب دادند که برو و خودت تنهایی عملیات را انجام بده.

من یک روز تمام نقشه و برنامه را بالا و پایین کردم که چطور یک نفره کار را انجام بدهم. شروع می‌کردم از بالا و وقتی به آخرش می‌رسیدم، می‌دیدم من کشته خواهم شد و سوژه زنده می‌ماند. سوژه آیت‌الله خامنه‌ای بود. این موضوع مربوط می‌شود به سال‌های ۱۹۸۸ یا ۱۹۸۹. رفتم سر قرار. قاچاقچی را دیدم. آشنا درآمد. دَه‌هزار دلار را دادم به او که من را به طریقی از ایران خارج کند و این قاچاقچی توانست من را به انگلستان برساند. »

این شخص الان سال‌هاست به‌عنوان فرد پاکستانی و با نام مستعار کار و زندگی می‌کند. من با او حدود سال ۱۹۹۵ آشنا شدم. البته او پنج‌ شش سال پیش از آن، دنبال این کار بوده و بعد از فرار مدتی مخفیانه در بین جامعۀ پاکستانی کار می‌کرد تا قانع شد خودش را معرفی کند. البته از گذشته هم ‌صحبتی نمی‌کند. در سازمان در رده‌های بالاتر به‌اسم رئوف پاکستان شناخته می‌شد و سرپل اعزام و رابط رابطی در پاکستان بود؛ یعنی مسئولیت آخرین آموزش‌ها و توجیه و اعزام تیم‌های ترور از مرز پاکستان را داشت.‌