برگرفته از نشریه نجات شماره 123 اواخر دهه پنجاه، جوان بودم؛ پر از رؤیا، تشنه آموختن و ساختن آیندهای بهتر. نام “مجاهدین خلق” در آن سالها برای من، مثل بسیاری دیگر، پر از شعار و وعده بود. یک نامه فریبکارانه، چند جمله پرطمطراق درباره زندگی بهتر و ادامه تحصیل در خارج از کشور، کافی بود […]
برگرفته از نشریه نجات شماره 123
اواخر دهه پنجاه، جوان بودم؛ پر از رؤیا، تشنه آموختن و ساختن آیندهای بهتر. نام “مجاهدین خلق” در آن سالها برای من، مثل بسیاری دیگر، پر از شعار و وعده بود. یک نامه فریبکارانه، چند جمله پرطمطراق درباره زندگی بهتر و ادامه تحصیل در خارج از کشور، کافی بود تا دل ببندم. نمیدانستم همان نامه، آغاز سالها اسارت من خواهد شد.
چند سالی در غربت آواره بودم؛ بلاتکلیف، بیپناه و معلق میان وعدههایی که هرگز محقق نشد. سرانجام با یک کلاهبرداری آشکار، مرا به عراق بردند. گفتند از آنجا راهی اروپا میشوی؛ اما مقصد واقعی، اردوگاه اشرف بود؛ جایی که نه اردوگاه بود و نه محل مبارزه، بلکه کارخانه خاموشکردن انسان.
در اشرف، آرامآرام از درون تهی شدم. شستوشوی مغزی، تهدید، تحقیر، زندان، شکنجه روحی و جسمی، ارعاب دائمی… همهچیز حسابشده بود. ما حق فکر کردن نداشتیم، حق احساس نداشتیم، حق انتخاب نداشتیم. عشق و عاطفه را در ما کشتند تا مطیعتر شویم. انسان باید خالی میشد تا به یک “ربات دستآموز” تبدیل گردد.
بارها شاهد شکنجه دوستانم بودم؛ دوستانی که تنها جرمشان پرسیدن یا تردید کردن بود. بارها دادگاههایی را دیدم که نه قاضی داشت، نه وکیل، نه عدالت. دادگاهی که قاضیاش رجوی بود، دادستانش رجوی، و حکمها از پیش نوشته شده بود. در آنجا، عدالت یک شوخی تلخ بود.
چندین بار تلاش کردم فرار کنم. هر بار ناکام ماندم. نتیجهاش زندان بود. بعد از زندان، دیگر فقط جسمم زنده بود. از درون میسوختم. غذا مزه نداشت، خواب آرام وجود نداشت، آینده معنایی نداشت. دیدن تصاویر کودکان در تلویزیون تشکیلات، مرا به یاد فرزندانم میانداخت و در تنهایی، بیصدا گریه میکردم.
یک عکس از فرزندانم داشتم؛ تنها دارایی واقعیام. از ترس تشکیلات آن را پنهان کرده بودم. زندگی من به همان عکس بند بود. همان تصویر کوچک، تنها ریسمان من برای ماندن بود.
سالهای اسارت من، سالهایی بود که نه بهار را فهمیدم و نه عید نوروز را، فصلها برای ما وجود نداشت. آرزوهایم آنقدر کوچک شده بودند که امروز گفتنشان دردناک است:
آرزوی داشتن یک لباس ساده، اما انتخاب خودم
آرزوی یک خواب عمیق، بدون استرس و کابوس
آرزوی بیدار شدن بدون ترس از دادگاه و تحقیر
بیاعتمادی، ستون اصلی آن جهنم بود. هیچکس به هیچکس اعتماد نداشت. تشکیلات طوری طراحی شده بود که هر کس فکر میکرد دوستش، جاسوس اوست، گشتاپوی رجوی، حتی گشتاپوی نازی را روسفید کرده بود؛ چون اینجا، ذهن انسان هم اشغال شده بود.
نه رادیویی بود، نه روزنامهای، نه تلفنی. هیچ ارتباطی با جهان بیرون. ما عملاً مانند انسانهای غارنشین، اما در قرن بیستم، از دنیا بریده بودیم. داشتن دوست جرم بود. داشتن رفیق جرم بود. حتی صحبت کردن به زبان محلی یا غیر از فارسی رسمی تشکیلات، جرم محسوب میشد. اظهار عشق و علاقه، خط قرمز مطلق بود.خانواده دشمن بود.
اما حتی در سیاهترین شبها، گاهی جوانهای کوچک سر از خاک بیرون میآورد. آرامآرام، جوانههای زندگی در من رشد کرد. امید، دوباره نفس کشید. احساس میکردم تن خسته و بیمارم در حال احیاست. بالأخره تصمیم گرفتم؛ تصمیمی به قیمت جان.
خطر کردم و نزد کمیساریای عالی پناهندگان رفتم و با صدای بلند گفتم:
جانم در این تشکیلات در خطر است و دیگر بازنمیگردم.
همین جمله، آغاز رهایی بود.

عیسی آزاده در کنار نوه اش
وقتی از آن جهنم بیرون آمدم، تازه فهمیدم چه بلایی بر سرم آمده است. کار با ریموت کنترل تلویزیون را بلد نبودم. موبایل که دیدم، احساس کردم یک قرن از جهان واقعی عقب ماندهام. آداب معاشرت را فراموش کرده بودم. نمیدانستم چطور احساساتم را بیان کنم. چون سالها به ما آموخته بودند احساس، ضعف است و رابطه، تهدید.
با بدنی آزاد و روحی زخمی وارد جهان شدم. جهانی که برای دیگران بدیهی بود، برای من تمرین میخواست. انتخاب لباس، انتخاب مسیر، انتخاب زندگی… اما زندگی، با همه زخمها، دوباره جوانه زد.
امروز، کنار خانوادهام هستم. کنار نوههایم. صدای خندهشان، مرهم سالهای خاموشی من است. حالا بهار را میفهمم. نوروز را زندگی میکنم. خواب عمیق، بدون ترس، دیگر رؤیا نیست. آزادی یعنی بازگشت به انسان بودن.
پند و هشدار سیاسی؛ خطاب به جهان
من از دل یک تشکیلات جهنمی آمدهام و آنچه نوشتم، تنها بخشی از فجایع ضدانسانی آن است. اما حقیقت تلخ این است که رهبران این فرقه تروریستی، تحمل سادهترین انتقاد را هم ندارند.
مریم رجوی که امروز با پولهای گزاف و لباسهای رنگارنگ در پارلمانها ظاهر میشود و ادعای آزادی، دموکراسی و برابری زن و مرد دارد، در کنار همسر فراریاش مسعود رجوی، ویرانکننده زندگی ما بود. آنان هزاران انسان فریبخورده و مردم بیگناه را قربانی شهوت قدرتطلبی خود کردند.
کسی که در تشکیلاتش عشق جرم است، دوست داشتن ممنوع است، خانواده دشمن است و سؤال کردن مجازات دارد، هرگز نمیتواند منادی آزادی باشد، اینها قاتلان آزادیاند.
نمونه روشنش همین روزها در آلمان رخ داد؛ جایی که یک خبرنگار تنها یک سؤال ساده پرسید و پاسخ، فحاشی، ضربوشتم فیزیکی و ربودن تلفن همراه او توسط گماشتگان مریم رجوی بود. این، چهره واقعی تشکیلاتی است که اگر در برابر سؤال چنین میکند، در صورت قدرت چه خواهد کرد؟
این روایت، هشدار است به سیاستمداران، رسانهها و مدافعان حقوق بشر:
دموکراسی با پول خریدنی نیست
و آزادی از دل فرقه بیرون نمیآید،
من زنده ماندهام تا شهادت بدهم؛
برای حقیقت، نه انتقام،
من از شب آمدم،
اما به صبح رسیدم
زخم بودم،
ولی دوباره زندگی شدم
قفس شکست و فهمیدم
پرواز هنوز ممکن است
حتی اگر دیر،
حتی اگر با بالهای زخمی
عیسی آزاده
