تیم چهار نفره فرار در چادر ما جمع شدند

خاطرات سیاه ، محمدرضا مبین – قسمت شصت و سه
بچه ها بعد از فورمیشن در حال برگشتن به چادرهایشان بودند. عده ای هم که ساعتها غرق درکارهای خودشان در چادرهایشان بودند و فرصت نکرده بودند که طی بعدازظهراز چادر بیرون بیایند، در محوطه ایستاده و گپ و گفت های چند نفره شان به چشم می زد.
فضای داخل چادرها اغلب شلوغ و سرگرم کننده بود. در اکثر چادرها یک تلویزیون و یک ریسیور و وسائل بازی مثل شطرنج و … موجود بود. کولرگازی برای هر چادر هم دمایی مناسب ایجاد کرده بود تا بتوان راحت تر استراحت کرد یا هر فعالیت دیگری را دنبال کرد. اما مشغولیت اصلی من بازی پینگ پنگ با حمید ناجی در سالن بازی پینگ پنگ بود. حمید ناجی استاد دانشگاه و اهل مشهد بود. حمید مدرک دکتری داشت و زمانی استاد دانشگاه مشهد بود. حمید به لحاظ عقیدتی با من متفاوت بود او گرایشات مارکسیستی داشت و عقاید خاصی داشت که البته برای من بسیار قابل احترام بود . اما در سازمان بشدت از این زاویه مورد فشار بود و مسعود رجوی اصرار داشت که او باید شعائر را همگام با بقیه اجرا کند.
همین جا داخل پرانتز بهتر است خاطره ای از حمید ناجی را بیان کنم که برایم یادآور آن روزهای سخت و از طرفی شیرین در تیف بود.
یک روز از روی بیکاری شروع کردیم به یک مشغولیت جدید در کمپ! ابتدا چند سنگ کوچک اندازه ی سکه را با پارچه هایی پوشاندیم و با نخ نیز گردن آنها را بستیم. سپس لیوان هائی شیشه ای را آماده کرده و سر این پارچه های بریده شده را ادکلن زده روی کمر فردی که بصورت درازکش خوابیده بود آتش زده و لیوان را بصورت برعکس روی آن می گذاشتیم و سپس داخل لیوان آن پارچه می سوخت و یک خلا ایجاد می کرد و گوشت روی کمر و زیر آن لیوان به داخل این لیوان مکیده می شد و بعد از چند دقیقه آنرا می کندیم.
این کار که یکی از روش های درمان کمر درد و سرماخوردگی در طب سنتی است که به حجامت خشک مشهور است . من این کار را روی کمر و پشت بچه هائی که سرماخورده و یا کمردرد داشتند با کمک جهانبخش انجام می دادم . یک روز که بعد از بازی چند ساعته ی پینگ پنگ با حمید ناجی ، او اظهار کمردرد کرد، من به حمید این روش طب سنتی را پیشنهاد داده و حمید هم قبول کرد ، سپس او را به چادر خودمان برده و به جهانبخش گفتم وسائل طبابت من را بیاورد.
حمید هم با ترس و تعجب اولیه کارهای ما را دنبال می کرد. به مرحله آتش زدن فتیله های حجامت که می خواست برسد ، گفت شما می خواهید کمر مرا آتش بزنید؟ من نمی گذارم . با اصرار من و دعوت به آرامش و فشار پنجه های بسیار قوی جهانبخش ، هیکل نحیف حمید به زمین میخکوب شد! من چهار لیوان را روی کمر حمید چسباندم! حمید هم با کمی اظهار درد این کار را تحمل می کرد. بعد از چند دقیقه جهانبخش لیوان ها را از روی کمر حمید کند و جدا کرد. حمید گفت خیلی چسبید ! من هم گفتم اگر چسبید و به ما اعتماد کردی ، اجازه بده برای تکمیل ریل درمان یک لیوان دیگر نیز بچسبانم. حمید هم گفت مشکلی ندارد!
روزهای قبل روی کمر یکی از بچه ها امتحان کرده بودم که بعد از چسباندن لیوان می شود آن لیوان را با فشاری مضاعف بدون اینکه آنر جدا کرد روی کمر حرکت داد! این حرکت همزمان رگ های پشت کمر و گوشت و پوست آنرا بلند کرده و داخل لیوان در جهت حرکت لیوان حرکت می داد، این کار با اینکه درد زیادی داشت اما اکثر بچه ها بعد از این درمان اظهار می کردند که خیلی احساس راحتی می کنند! روی کمر حمید هم این کار را کردم ، جهانبخش که هیکل تنومندی داشت و یکی دیگر از بچه های ورزشکار که اغلب در چادر ما بود حمید را نگه داشته بودند که تکان نخورده ، یا فرار نکند! من هم لیوان را بآرامی روی کمر حمید تکان می دادم، حمید هم که استاد دانشگاه بود و از این کارها ندیده بود ، حسابی ترسیده بود و فریاد می زد! اما من هم می گفتم ببین این مثل شربت تلخ است که بچه تمایل ندارد بخورد، باید چند دقیقه تحمل کنی ، بعد دیگر از شر کمردرد خلاص می شوی! صدای فریاد حمید بلند بود و من هم با تمام قدرت دستهایم ، لیوان را روی کمر حمید لغزانده و حرکت می دادم ، بیچاره حمید هرچه داد می زد ، آقا من نمی خواهم ادامه دهم، کمرم هم درد نمی کند و… دیگرگوشی بدهکار نبود!
چند لحظه ی بعد حمید را ول کردیم و حمید که انگار از زندان آزاد شده بود ، پیراهن خود را بالا کشید و با خداحافظی تلخی بسرعت از چادر فرار کرد! فردای آنروز حمید که بچه ی شوخ و خوبی بود به چادر ما آمد و با چشمان آبی که داشت ، لبخند بر لب وارد شد. بیچاره پیراهنش را بالا داد و کمرش را به ما نشان داد ، همه ی پشتش کبود و سیاه رنگ شده بود! انگار هزار ضربه شلاق خورده و کمرش سیاه شده است! اما می گفت دیگر کمردرد ندارد! حمید به شوخی می گفت : الان می روم پیش آمریکائی ها و می گویم این ها مرا شکنجه کرده اند و شما به جرم شکنجه باید به زندان و ایزولیشن بروید!!! این شوخی هفته ها ادامه داشت و هر وقت حمید را می دیدیم ، می پرسیدیم اگر کمرت درد می کند ما درخدمتیم و او هم سنگی ، چیزی به سمت ما پرتاب می کرد واین شوخی ها لحظات سخت اسارت و دوری از عزیزان را در زندان تیف، بر ما سهل و آسان می کرد.
کجا بودیم ؟ آهان …
بهرحال چهار نفرتیم فرار در چادر ما جمع شدند. مرحله اول فرار یعنی شناسائی با موفقیت تمام شده بود و همه دلگرم شدیم که می شود از تیف فرار موفق داشت و به دنیای بیرون قدم گذاشت.
ابتدا کل مرحله خروج و برگشت و شرایط بیرون و برج های نگهبانی و سنگرهای موجود را به بقیه توضیح دادم ، روی کروکی و نقشه ی کوچکی که از منطقه اشرف و جاده های مواصلاتی اطراف آن تهیه کرده بودیم یک بار دیگر طرح را مرور کردیم. قرار شد از جهت غرب تیف به سمت جاده ی کرکوک – بغداد حرکت کرده و در گورستان مروارید یک توقف کوتاه داشته و سپس به راه خود ادامه بدهیم، بعد از عبور از سیم خاردار اشرف، مقداری روی لباس ها کار کرده و خود را شبیه عراقی ها بکنیم، سپس بعنوان مسافر سوار اتوبوس یا مینی بوس های بین شهری به سمت کرکوک شده و خود را به کرکوک برسانیم . اگر تا این مرحله موفق می شدیم ، تقریبا مسلم بود که از چنگ آمریکائی ها در رفته بودیم.
مرحله بعد تماس با کانال های قاچاقچی به ترکیه واز آنجا با دفتر UN و طی مراحل بعدی پناهندگی بود، یا اگر امکان داشت از همان کرکوک یا سلیمانیه با دفتر UN ، تماس گرفته و اقداماتمان را از عراق آغاز می کردیم.
ادامه دارد…
محمدرضا مبین ، کارشناس ارشد عمران ، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.