بحث در مورد بازتاب جداییها از سازمان مجاهدین خلق در فضای آکادمیک بینالمللی بسیار ظریف و از نظر علمی، حوزهای است که عمدتاً ذیل شاخههای «مطالعات تروریسم» (Terrorism Studies) ، «مطالعات فرقهها» Cult Studies) ) و «مطالعات جامعهشناختیِ گروههای رادیکال» قرار میگیرد. در فضای آکادمیک بینالمللی، نگاه به این موضوع با نگاه رسانهای تفاوتهای بنیادینی […]
بحث در مورد بازتاب جداییها از سازمان مجاهدین خلق در فضای آکادمیک بینالمللی بسیار ظریف و از نظر علمی، حوزهای است که عمدتاً ذیل شاخههای «مطالعات تروریسم» (Terrorism Studies) ، «مطالعات فرقهها» Cult Studies) ) و «مطالعات جامعهشناختیِ گروههای رادیکال» قرار میگیرد.
در فضای آکادمیک بینالمللی، نگاه به این موضوع با نگاه رسانهای تفاوتهای بنیادینی دارد. در اینجا به ۳ محور اصلیِ بازتاب آکادمیک این پدیده میپردازیم:
از «نیروی سیاسی» به «مورد مطالعاتی» (Case Study)
در محافل آکادمیک بین المللی، مجاهدین خلق کمتر به عنوان یک بازیگر سیاسیِ فعال در معادلات روزمره ایران دیده میشوند و بیشتر به عنوان یک « مورد مطالعاتی» (CaseStudy) در حوزههای زیر مورد توجهاند:
– جامعهشناسی فرقهها: پژوهشگرانی که روی مفهوم «کیش شخصیت» و «کنترل ذهن» کار میکنند، سازمان مجاهدین خلق را به عنوان یکی از نمونههای کلاسیک (در کنار گروههایی مثل ساینتولوژی)* بررسی میکنند. در این مقالات، جدایی اعضا نه به عنوان یک رویداد سیاسی، بلکه به عنوان «فرآیند خروج از فرقه» Exit from Cults) ) تحلیل میشود.
– جامعهشناسیِ توتالیتاریسم: این پژوهشگران روی این تمرکز دارند که چگونه یک سازمان میتواند تمامی لایههای زندگیِ فرد (از جمله روابط عاطفی و خانواده) را تحت کنترل درآورد. جداییها در اینجا به عنوان «نقطه شکستِ کنترلِ توتالیتر» برای مطالعهی «مقاومتِ فردی» بررسی میشوند.
چالشهای روششناختی (Methodological Challenges)
فضای آکادمیک بینالمللی در بازتاب این جداییها با دو چالش اساسی روبروست که مانع از اجماع علمی میشود:
-دسترسی محدود(Access Problem) : به دلیل بسته بودن تشکیلات و شرایط امنیتی/جغرافیایی (مثل آلبانی یا سابق در عراق)، محققان مستقل به ندرت اجازه ورود به لایههای درونی را دارند. بنابراین، بسیاری از پژوهشها به جای «مشاهدهگری» (Observation)، بر «مصاحبه با جداشدگان یا شهادت بازماندگان و گواهی نجات یافتگان/روایت شاهدان عینی» (Survivor Testimony) تکیه میکنند.
– سیاسیشدن دادهها: این یک بحث جدی در دانشگاهها و محافل آکادمیک است؛ محققانی که با جداشدگان مصاحبه میکنند، گاهی متهم میشوند که از دادههای «سوگیریدار» (Biased) استفاده کردهاند. از سوی دیگر، پژوهشگرانی که از سازمان دفاع میکنند، متهم به «عادیسازی» یا نادیده گرفتن شواهد نقض حقوق بشر میشوند. این دوگانگی باعث شده است که مقالات دانشگاهی اغلب با احتیاط زیاد نوشته شوند.
تغییر روایت در دههی اخیر: از «تروریسم» به «حقوق بشر»
بازتاب آکادمیک این جداییها طی ۱۰ سال اخیر تغییر جهت داده است:
پیش از این: تمرکز بیشتر بر سوابق خشونتآمیز سازمان مجاهدین خلق و نقش آنها در جنگ بود.
اکنون: تمرکز اصلیِ فضای آکادمیک (بهویژه در دانشگاههای اروپا و آمریکای شمالی) بر «نقض حقوق بشر در درون سازمان» است. گزارشهایی که توسط نهادهایی مثل «Human Rights Watch » منتشر شده و در مقالات علمی ارجاع میخورند، جداشدگان را به عنوان «قربانیانِ سوءاستفادههای ساختاری» معرفی میکنند. این نگاه باعث شده است که حتی در فضای آکادمیکِ منتقدِ جمهوری اسلامی هم، نوعی «فاصلهگذاری علمی» با ساختار مجاهدین خلق ایجاد شود.
شکاف در تحلیلِ انگیزههای جداشدگان
یکی از مباحث جذاب آکادمیک، تلاش برای پاسخ به این پرسش است: «چرا جداشدگان به سمتِ وضعیت موجود در ایران میل میکنند؟»
در فضای آکادمیک بینالمللی، این رفتار به عنوان: «سندرم بازگشت» (Return Syndrome) یا «همنواییِ واکنشی» (Reactive (Conformity تحلیل میشود. تحلیلگران بر این باورند که:
– افراد پس از دههها زندگی در خلاءِ سیاسی و اجتماعی، دچار «فقدان تعلق» میشوند.
-وقتی سازمان به عنوان یک «خانواده جایگزین» فرو میپاشد، فرد برای بازیابیِ هویتِ از دست رفته، به اولین «پایگاه هویتیِ سنتی» که همان وطن/حاکمیت ملی است پناه میبرد و همچنین بازگشت به آغوشِ خانواده که واکنشی طبیعی است.
نتیجهگیری برای فضای آکادمیک
بازتاب جداییها در فضای آکادمیکِ بینالمللی، «سیاستزداییشده» (Depoliticized) است. یعنی آکادمیِ بینالمللی تلاش میکند از دعوای «جمهوری اسلامی و مجاهدین» فاصله بگیرد و این پدیده را به عنوان «تراژدی انسان در چنبرهی ایدئولوژی» تحلیل کند.
برای بررسی دقیقتر بازتاب این جداییها در فضای آکادمیک بینالمللی، باید توجه داشت که این موضوع در محیطهای دانشگاهی اغلب ذیل عنوان «مطالعات سازمانهای تمامگرا و کنترلگر» Studies of Totalistic and High-Control Groups) ) قرار میگیرد.
در این یادداشت به ۴ محور کلیدی که محققان و دانشگاهیان بر آن تمرکز دارند، اشاره می گردد:
سازمان مجاهدین خلق به عنوان نمونهای از «فرقه سیاسی» (Political Cult)
در علوم سیاسی و جامعهشناسیِ دین و فرقهها، بازتاب جدایی اعضا از گروههای بسته و تمامیت خواهی چون تشکیلات رجوی اغلب از دریچه «مدلهای کنترل ذهن» است. محققان بزرگی که در حوزه گروههای بسته (مانند رابرت جی. لیفتون)** فعالیت کردهاند، الگوهای رفتاری سازمان را با متدولوژیهای «اصلاح فکر» بررسی میکنند.
نکته علمی: در این متون، جداشدگان به عنوان «راویان حقیقت» تلقی میشوند که ابعاد پنهانِ «مهندسیِ هویت» در سازمان را آشکار میکنند. نگاه آکادمیک در اینجا بر «روانشناسیِ بقا» است؛ یعنی چگونه فرد توانسته است از یک ساختارِ ایدئولوژیکِ بسیار سختگیرانه خارج شود.
مطالعات حقوق بشری و «پروژهی قربانی»
در بازتاب آکادمیک بینالمللی، جدایی اعضا از گروههایی همچون مجاهدین خلق اغلب به عنوان مستنداتی برای «گزارشهای نقض حقوق بشر» استفاده میشوند.
نهادهایی مانند (Human Rights Watch) یا برخی مراکز مطالعاتی در دانشگاههای اروپا و امریکا، جداییها را به عنوان «نقض حقوق پایه اعضا» (مانند حق خروج، حق ازدواج و ارتباط با خانواده) بررسی میکنند.
– تفاوت با رسانه: در حالی که رسانهها ممکن است از جداشدگان برای افشاگری سازمان استفاده کنند، در متون آکادمیک، این افراد به عنوان «شاهدانِ نقضِ سیستماتیکِ کرامت انسانی» شناخته میشوند. محققان بیشتر به دنبالِ اثباتِ «محدودیت آزادیِ اراده» در سازمان مجاهدین خلق هستند.
پدیدهی «تغییر جهتِ هویتی» پس از خروج
این موضوع جذابترین بخش برای روانشناسانِ سیاسی در محافل آکادمیک و دانشگاهی است. آنها از خود میپرسند: «چرا فردی که تمام عمرش را صرفِ مبارزه با یک سیستم کرده، پس از جدایی به سمت همان سیستم متمایل میشود؟»
تئوریِ «خلاء وجودی»: محققان معتقدند فردی که دههها در محیطِ بسته بوده، دچار «شوک فرهنگی» پس از خروج میشود. دنیای مدرن برای این فرد بیگانه است. در نتیجه، فرد برای فرار از «بیوزنیِ اجتماعی»، به اولین ساختارِ آشنا (یعنی هویت ملی/سیستمی) پناه میبرد.
این رفتار در آکادمی به عنوان «واکنشِ جبرانی» Compensatory Response) ) تحلیل میشود. یعنی فرد برای اینکه از «هیچی مطلق» (پس از فروپاشی باورهای سازمانیاش) فرار کند، به «پایگاه هویتی پیشین» چنگ میزند.
چالشِ «سوگیری در منابع» (Source Bias)
در فضای دانشگاهی و آکادمیک بین المللی، یک حساسیت بزرگ وجود دارد: «اعتبارسنجیِ روایات جداشدگان».
محققان دانشگاهی همیشه این سوال را مطرح میکنند که: «آیا جداشدگان سازمان مجاهدین خلق همچنان یک راویِ مستقل هستند و انگیزه آنان از افشاگری چیست؟»
این پرسش چالش برانگیز باعث شده است که مقالات علمی، روایات جداشدگان را با «رویکرد انتقادی» بررسی کنند. آنها تلاش میکنند روایات را با شواهدِ عینی (مانند گزارشهای سازمان ملل و سایر نهادهای حقوق بشری مستقل بین المللی، تصاویر ماهوارهای از کمپهای سازمان و یا مدارکِ حقوقی) تطبیق دهند تا از «پروپاگاندا» جدا شوند.
آرش رضایی
پی نوشت:
* ساینتولوژی (Scientology) یک جنبش/سازمان دینی-شبهدینی مدرن است که در دهه ۱۹۵۰ توسط ال. ران هابارد پایهگذاری شد. در برخی نوشتههای انتقادی، از آن بهعنوان نمونهای برای بحث درباره کیش شخصیت، کنترل سازمانی، و نفوذ روانی یاد میشود.
** رابرت جی. لیفتون (Robert Jay Lifton) روانپزشک برجسته آمریکایی است که با ابداع مفهوم «اصلاح اندیشه» (Thought Reform)، مکانیسمهای روانیِ حاکم بر گروههای بسته و فرقه ها را تحلیل کرد. او در آثار خود با بررسی فرآیندهای ایزولاسیون، اعترافگیری و «بستن ذهن» (Milieu Control)، نشان میدهد که چگونه رهبران این گروهها با سلب اراده فرد، او را به ابزاری برای تحقق اهداف ایدئولوژیک تبدیل میکنند. به عقیده لیفتون، بقای این «تمامیتخواهی روانی» وابسته به حذف تفکر انتقادی و جایگزینی آن با زبان ویژهای است که واقعیت را برای اعضا به کلی تغییر میدهد.

