فیروز ساعدی، پدر در فراق تو می سوزد

نامه خانواده فیروز ساعدی (سرخوش) بنام خداوندی که مهر را در دلهای انسانها قرار داد تا به هم مهر بورزند ویاد و خاطره همدیگر را برای همیشه در دلها نگاه دارند. این نامه از طرف خانواده ای نگاشته می شود که سالهای سال است در فراق یکی از عزیزانشان می سوزند و می سازند. پدری که پیر و فرتوت شده و در فراق فرزند می سوزد. و مهر مادری چیزی نیست که به آسانی بتوان آنرا فراموش کرد. که اسوه عشق و محبت است و در دل همه جا دارد یعنی دل مادر آنقدر بزرگ و وسیع است که همه درد دلها و مشکلات و همه خوبی ها و خوشی ها را در خود جای می دهد. سرخوش جان این نامه حرف های مادر را برای تو می زند. کسی که در کوچکترین ناراحتی فرزند انگار که غم تمام دنیا را دردلش ریخته باشند ناراحت می شود. سرخوش جان مادرت دیگر آن مادری نیست که دیده بودی آنقدر درفراقت گریه کرده که چشمانش دیگر سوی ندارند. دو بار عمل کرده ولی هر بار که صحبتی از تو شده گریه مجالش نمی دهد. چندین بار او را درخلوت تنهایی دیده ایم که گریه می کند. او مریض وپیر شده است وتنها چیزی که می تواند اورا خوشحال کند خبری از تو است که نمی دانیم چگونه به گوش ما می رسد. اگر نمیخواهی برگردی لااقل یک خبر از تو هم او را راضی نگه می دارد. یک نامه یا یک تلفن هم آن چنان اورا خوشحال می کند که انگار همه دنیا را به او داده اند. نمی دانیم که این نامه به دست تو می رسد یا نه ولی اگر خواندی تو را به آنچه که اعتقاد داری قسمت می دهیم این خانواده ناراحت را ازاین همه نگرانی با یک تلفن یا نامه نجات بده تا مرحمی بر دل این خانواده غمگین و مادر پیر باشد.
حسن،مهدی، خواهرانت و من همه نگران تو هستیم شاید بگویی دراین چند سال چرا نگران نبودیم ولی چینن نبود ما نمی دانستیم از کجا شروع کنیم که با خواست خداوند توسط یکی از آشنایان این مسله هم حل شد و ما این موضوع را پیگیری کردیم و به دنبالش مهدی برادر کوچکت به پادگان اشرف آمد. ولی هیچکدام از اینها ما را راضی نمی کند ما فقط می خواهیم برگردی و در آغوش خانواده جای بگیری همه منتظر بر گشت شما هستند. امیدوارم با خواندن این نامه به یاد پدرت (یعقوب) و مادت(گلی) و برادرانت رسول،سیروس، حسن،مهدی، خواهرانت پروانه،شهناز، ثریا، فرح، زینب،و دوستانت مسعود،عینی و… بیفتی. از تو سرخوش جان عاجزانه تقاضا داریم از وضع خودت مارا آگاه کنی. سرخوش جان هنگامی که به ورودی پادگان اشرف آمدیم دوستانت چندین ساعت ما را باز جویی کردند و وسایل مارا تفتیش کردند آخر سر هم دم غروب با آن همه ناامنی منطقه مارا بدون آب و غذا بیرون انداخنتند وچندین بار ما را جاسوس جهموری اسلامی خطاب کردند درصورتیکه ما فقط برای دیدن تو آمده بودیم در مورد رفتار ناشایست و زننده دوستانت که با ما کردند ازآنها گلایه کن ما فکر می کردیم شما درآنجا آزاد هستید ولی فهمیدیم که همه شما زندانی دار و دسته رجوی هستید و در آنجا هیچ کس کوچکترین اختیاری از خود ندارد.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا