سقوط اشرف، سقوط استراتژی رجوی

سال ها پیش بعد از اینکه استراتژی «زدن سر انگشتان رژیم» شکست خورد رجوی به عراق رفت و مدعی استراتژی جدیدی تحت عنوان «جنگ آزادیبخش نوین» شد که ابزار تحقق این استراتژی «ارتش آزادیبخش» بود. این استراتژی به گفته خود رجوی به این دلیل اتخاذ شده بود که شرایط عراق خاص بود، به این معنی که عراق با ایران در جنگ بود.(در اینجا قصد نداریم وارد تحلیل درست یا غلط بودن این استراتژی ها و کارکرد آنها بشویم)
بر اساس این استراتژی «ارتش آزادیبخش» و «اشرف» از سوی رجوی بعنوان سمبل های این استراتژی مطرح شدند و با توجه به اینکه رجوی برای فریب اذهان سعی می کرد به حرکات خود بار ایدئولوژیک هم بدهد و خود را رهبر عقیدتی معرفی می کرد این سمبل ها در درون فرقه و بین هواداران آنها جنبه ایدئولوژیک گرفته بودند. استراتژی «جنگ آزادیبخش» و در نتیجه وجود «ارتش آزادیبخش» بعد از پذیرش آتش بس از سوی ایران، زیر علامت سوال رفت و رجوی برای آنکه زائده جنگ بودن را بپوشاند مجبور به حمله دیوانه واری شد که آنرا «فروغ جاویدان» نامید. در نتیجه این حمله تلفات سنگینی بر ارتش آزادیبخش وارد آمد اما مهمتر از ضربه نظامی، ضربه استراتژیکی بود که آتش بس بر این ارتش و صاحب تئوری آن یعنی رجوی وارد نمود و در نتیجه تاریخ مصرف این استراتژی به اتمام رسید. به این معنا که با وجود آتش بس دیگر امکان عمل برای ارتش رجوی وجود نداشت و در واقع راه تنفس و فلسفه وجود ارتش رجوی از بین رفته بود و در همان جا می بایست فاتحه آنرا خواند.
استراتژی جنگ آزادیبخش کاملا یک استراتژی شکست خورده است، اما رجوی نه تنها حاضر به قبول این واقعیت نیست بلکه بر عکس بر آن تاکید هم می کرد. علت این همه اصرار رجوی را باید در این دید که اشرف نماد استراتژی و ایدئولوژی رجوی است و با از دست دادن آن ارکانش آنچنان می لرزد و کمرش آنچنان خواهد شکست که امکان هیچ ادعایی را حداقل تا سال ها نخواهد داشت رجوی این واقعیت را نپذیرفت، بنابراین به حضور در عراق ادامه داد و حضور در آنجا را از نظر استراتژیکی پر رنگ تر کرد و به این ترتیب حضور در عراق و بطور مشخص قرارگاه اشرف در مناسبات سازمان بار ایدئولوژیکی بیشتری گرفت.
بعد از حمله ی عراق به کویت و چرخاندن فلش تضادش از سمت ایران به سمت کویت، اگر کور سو امیدی برای رجوی باقیمانده بود که بین عراق و ایران بار دیگر جنگ شده و او می تواند از آب گل آلود ماهی بگیرد، بطور کامل راه برای این تئوری بسته شد و با حمله آمریکا به عراق و محاصره اقتصادی سنگین آن کشور، دیگر کاملا واضح بود که عراق ممکن نیست در یک زمان در دو جبهه بجنگد. اما باز رجوی حاضر به قبول این واقعیت نشد که ارتش آزادیبخشش نه تنها مرده بلکه کفن آن نیز در قبر پوسیده است. رجوی برای آنکه شکست استراتژی و ایدئولوژیکی‌اش را نپذیرد بازهم بر استراتژی خود اصرار ورزید و با افزایش فشار در درون مناسبات در عراق و ممنوع کردن خروج افراد از سازمان، تلاش کرد تا شکست خود را بپوشاند.
حمله دوم آمریکا به عراق و اشغال عراق توسط نیروهای آمریکایی بیانگر این بود که دیگر نه تنها نمی توان صحبت از ارتش آزادیبخش کرد، بلکه دیگر امکان حضور سازمان در عراق نیز وجود ندارد اما باز رجوی که خود و همسرش از خطر گریخته بودند، بر حرف خویش مبنی بر اهمیت استراتژیک حضور در عراق و وجود ارتش آزادیبخش پای فشرد و در حالی که این ارتش کاملا خلع سلاح شده و سلاح ها و تجهیزات آن نیز منهدم گردید، این چنین وانمود می کرد که استراتژی او درست است.
رجوی حتی برای آنکه بتواند دل آمریکایی ها را بدست بیاورد تا با حضور نیروهایش در عراق موافقت کنند به کلیه نفراتی که در اشرف مستقر بودند دستور داد تا تعهد نامه ای را امضا کنند مبنی بر اینکه هرگونه خشونت و کار تروریستی را محکوم می کنند. اما باز با این حال حاضر نشد به نیروهایش اجازه بدهد که از اشرف و عراق خارج شوند و حتی برای فریب افکار عمومی، لباس نظامی را از تن آنها خارج نکرده و در زیر نشریه خود می نوشت «زنده باد ارتش آزادیبخش بازوی استوار خلق قهرمان ایران». در حالی که نه در محتوا و نه در شکل دیگر هیچ چیزی وجود نداشت
تحویل گرفتن امنیت کامل عراق توسط نیروهای عراقی از آمریکایی ها آخرین گامی بود که به رجوی می گفت دیگر نمی تواند در عراق بماند اما باز او نیروهایش را وادار به ماندن در عراق کرد.
سوال این جاست که چرا او با اینکه در هر یک از این سر فصل ها برا حتی می شد فهمید که استراتژی جنگ آزادیبخش کاملا یک استراتژی شکست خورده است، نه تنها حاضر به قبول این واقعیت نبود بلکه بر عکس بر آن تاکید هم می کرد؟
علت این همه اصرار رجوی را باید در این دید که اشرف نماد استراتژی و ایدئولوژی رجوی است و با از دست دادن آن ارکانش آنچنان می لرزد و کمرش آنچنان خواهد شکست که امکان هیچ ادعایی را حداقل تا سال ها نخواهد داشت و به همین دلیل هم هست که کار را بجایی کشاند که حاصلش را امروز می بینیم.
علت این همه اصرار این است که با پذیرش خروج از اشرف، او می بایست از خیلی شعارهای دیگر و بسیاری از ادعاهایی که تا آن موقع کرده بود کوتاه آمده و رسما شکستش را می پذیرفت که از آن جمله می توان به ادعاهای زیر اشاره کرد:
کوتاه آمدن از ادعای «آلترناتیو» بودن
کوتاه آمدن از عنوان رهبر مقاومت یا رهبر انقلاب نوین
کوتاه آمدن از عنوان رئیس جمهور برگزیده مقاومت
کوتاه آمدن از بسیاری از اساسنامه های شورای ملی مقاومت
حال باید دید در این سرفصل که دولت عراق به آنها اولتیماتوم داده (اولتیماتوم این بار فرقش با دفعات قبل این است که اینبار کنترل کشور به دست خود آنهاست و نه بدست آمریکایی ها) رجوی چه خواهد کرد؟
یک احتمال این است که او باز هم بر فریب اذهان ادامه داده و کماکان خواهان ماندن در عراق بوده و در این راستا نیروهایش را با شعارهای فریبنده و ادعای عاشوراگونه!!! باز هم قربانی کند (البته بر خلاف سنت عاشورا که امام حسین خود قافله سالار بود و حاضر در صحنه بود، رجوی در طول سی سال گذشته در تمام نقاطی که ادعای انجام عملی عاشورا گونه را داشته هیچگاه خود در صحنه حاضر نبوده است). در این صورت او باید پاسخ بدهد که برای کسب چه چیزی حاضر به قربانی کردن افرادش شده، آنهم در حالی که خود و همسرش همچون همیشه از صحنه اصلی و محل خطر دور هستند.
او باید پاسخ بدهد که استراتژی جنگ آزادیبخش که از 1367 دیگر مرده بود را چرا رها نکرده است؟
او باید پاسخ بدهد که چرا با آنکه همه نشانه حکایت از این داشت که دیگر حضور در عراق هیچ منفعتی برای سازمان ندارد، به چه دلیل افرادش را در عراق نگه داشت؟
او باید پاسخ بدهد که چرا در این سالیان افرادش را در درون زندان اشرف جسما و ذهنا اسیر کرده بود؟
او باید پاسخ دهد با توجه به اولتیماتوم دولت عراق برای خروج نیروها از آن کشور , چرا در پیام های خود نفرات را تشویق به مقاومت بیشتر و از بین رفتن نیرو ها می کند؟
و بسیاری چرا های دیگر؟؟!!
احتمال دیگر این است که او از شعارهایش عقب نشینی کرده و شکست استراتژیک و ایدئولوژیکی و تبعات آنرا پذیرفت. شاید بتوان اطلاعیه مریم مبنی بر بازگشت مشروط به ایران (تحت حاکمیتی که سی سال ادعا کردند غیر مشروع است و تنها راه سخن گفتن با این حکومت جنگیدن با آن است) و نامه مسعود به رئیس و اعضای مجلس خبرگان و پذیرش ولایت فقیه آقای منتظری که عدول از خط قرمزهای پررنگی است که خود بارها و بارها بر آن تاکید کرده و بسیاری از افراد و گروه ها را بخاطر انجام کاری بسیار کمتر از آن، متهم به خیانت کرده بود (و در واقع جام زهری هایی که رجوی در بن بست سیاسی – استراتژیک آنها را سر کشیده) را باید در این چارچوب نگریست. در صورت وقوع این احتمال نه تنها رجوی نجات نخواهد یافت بلکه با مشکلات و مصائب عظیمی روبرو خواهد شد که علاوه بر آنچه در بالا ذکر کردید باید به موضوعات زیر نیز اشاره نمود:
– افشای مناسبات و ستمی که در حق اعضای خود در طول این سالیان در اشرف روا داشته توسط اعضای سازمان که از فضای محدود و بسته و حصارهای تشکیلاتی نجات یافته اند.
– پایان دادن به بحث هایی که تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیک انجام داد و زوج ها را از هم جدا کرد و ازدواج را حرام اعلام نمود. حتی اگر او نخواهد به این بحث ها پایان دهد، حتی اعضای مومن به او نیز زیر بار این بحث ها نخواهند رفت زیر فلسفه وجودی این بحث ها که از طرف رجوی «آماده شدن برای نبرد سرنگونی بود» از بین رفته است.
– درگیر شدنش با انبوهی تناقضات و مسائل لاینحل در بین اعضا و هواداران که مسلما در گیجی و ابهام شدید قرار خواهند داشت.
– پاسخ به این سوال که چرا کاری که می شد سال های سال پیش از این انجام داد را حال انجام داده. چرا با جان و احساسات مریدان فریب خورده خود این چنین بازی کرده و بسیاری چرا های دیگر؟؟!!
به هر صورت رجوی هر راهی را که انتخاب کند بی شک امضای شکست سیاسی – استراتژی و ایدئولوژیکی اش و پایان یک دوران ستم و فریب و ریاست. ایرج صالحی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.