جمعه, ۱ اسفند , ۱۴۰۴
  • نامه منتهی زهرایی به فرزندش مصطفی قائدی در آلبانی 29 بهمن 1404

    مادرت سالها در حسرت دیدن توست
    نامه منتهی زهرایی به فرزندش مصطفی قائدی در آلبانی

    فرزندم مصطفی سلام. سلامتی مادر؟ مصطفی جان به حرفهای مادرت گوش کن .نمی دانم تا کی می خواهی به زندگی خود در کمپ مجاهدین ادامه دهی؟ آیا از زندگی کردن در چنین کمپ بسته ای خسته نشدی؟ زندگی شما در کمپ چگونه می گذرد؟ شاید شما مادرت را فراموش کنی ولی یک مادر جگر گوشه […]

تسلیت به مناسبت درگذشت مادر علی ابریشمکار 26 بهمن 1404

مادری در فراق درگذشت تسلیت به مناسبت درگذشت مادر علی ابریشمکار

مادران، منتظران بدرود یافته – قسمت سی ام 19 بهمن 1404

به یاد مادر فرزان پورعابد مادران، منتظران بدرود یافته – قسمت سی ام

پسرم محمد رضا، براستی هم اسیر فرقه ی رجوی است 22 اسفند 1394

پسرم محمد رضا، براستی هم اسیر فرقه ی رجوی است

من درسال 1388 بطور جدی به کمپ اشرف رفتم و9 ماه- بلی نه ماه- درجوار اشرف بیتوته کردم تا ملاقاتی با پسرم داشته باشم که دست نداد! مجبور به بلند کردن صدای خود شدم تا شاید فرزندم حرف های مرا بشنود که رجوی ها با بکارانداختن بلند گوهای قوی، مانع انعکاس صدای من شدند! کسی که هنوز پدر نشده، نمیداند که من با چه آرزوهای نیکی این مشقت 9ماهه را بجان خریدم وسرانجام دریافتم که رجوی ها چقدر سنگ دل وبی رحم هستند!!

حضور خانواده ها مقابل لیبرتی 22 اسفند 1394

حضور خانواده ها مقابل لیبرتی

خانواده ها در برابر اردوگاه لیبرتی تجمع کردند و عزیزان خود را صدا زدند. البته همچون دفعات قبل اجازه استفاده از بلندگو به خانواده ها داده نشد، اما خانواده ها از حنجره های خود مایه گذاشتند و خواست برحق شان یعنی دیدار بعد از سالیان با عزیزانشان را فریاد نمودند.

سفرنامه انتظار و امید- قسمت پایانی 22 اسفند 1394

سفرنامه انتظار و امید- قسمت پایانی

گرچه لبانم می خندد و ولی خدا می داند که دلم خون گریه می کند، برای مظلومیت این اسیران فرقه رجوی که سالها با خدعه و فریب و ایجاد رعب و وحشت از عشقی پاک و ناب و فرصت حضور در جمع خانواده خود محروم شده اند و تحت شدیدترین فشارهای روحی و جسمی و نشست های ایدئولوژیک مجبور بوده اند خانواده را، مادر را که پاک ترین عشق روی زمین را در سینه دارد و پدر را و خواهر را و برادر را دشمن و مزدور قلمداد کنند.

نامه سرگشاده خانم نرگس بهشتی به حیدر العبادی 20 اسفند 1394

نامه سرگشاده خانم نرگس بهشتی به حیدر العبادی

جناب آقای حیدر العبادی من ۱۴ سال است برادرم را ندیده ام چندین بار به عراق سفر کرده ام و با مقامات مختلفی از جمله نمایندگان مجلس و وزیر حقوق بشر عراق نیز ملاقات کرده ام ولی تا کنون موفق به دیدار برادرم نشده ام. تنها خواسته من ملاقات با برادرم است که در کشور شما توسط فرقه رجوی به گروگان و اسیری گرفته شده است.

تلاش مجدد خانواده های مجاهدین برای ملاقات با اسیرانشان در کمپ لیبرتی 20 اسفند 1394

تلاش مجدد خانواده های مجاهدین برای ملاقات با اسیرانشان در کمپ لیبرتی

خانواده ها، از شهرهای مختلف ایران آمده بودند تا شاید در چهارمین تلاش طی یک سال گذشته بتوانند با فرزندان و بستگان خود ملاقات کنند، اما تعدادی از اعضای گروه مجاهدین ورودی اردوگاه را بستند و در حالی که چهره های خود را پوشانده بودند، علیه آنها شعار دادند.

حضور خانواده رضا حسن زاده در دفتر انجمن نجات گیلان 20 اسفند 1394

حضور خانواده رضا حسن زاده در دفتر انجمن نجات گیلان

آقای جعفرحسن زاده از برادران عضو اسیر لیبرتی رضا حسن زاده با تایید سخنان دردآلود همسرش ادامه دادند:” من یک کشاورز و شالیکار روستایی هستم. با تقبل مصائب فراوان برای رهایی برادرم بارها وبارها به اشرف مضمحل شده رفتم واین دورهم به اتفاق شماری دیگرازخانواده های دردمند گیلک به لیبرتی رفتم وکوتاه بیا هم نیستم تا بتوانم برادرزندانی ام را از شر رجوی رها بکنم.

خاطرات آقای عادل کشمیری بعد از بازگشت ازعراق 20 اسفند 1394

خاطرات آقای عادل کشمیری بعد از بازگشت ازعراق

بنابراین ما طی سه روز دراطراف لیبرتی جمع شده وفریاد ملاقات سردادیم وبخاطرلجبازی رهبران مجاهدین موفق به دیداربا عزیزانمان نشدیم.وقتی داشتیم به ایران برمی گشتیم همه دراتوبوس ناراحت ودرفکر فرورفته بودند پدران ومادران سالخورده طوری گریه وناله می کردند که دل هرانسانی را به درد می آورد

دل نوشته”آقا محمد” ازخانواده دردمند بهشتی 19 اسفند 1394

دل نوشته”آقا محمد” ازخانواده دردمند بهشتی

سلام مصطفی جان برادر خوبم من محمدم ازچه برایت بگویم! سالهای دلتنگی غمی که دردل دارم هرچه بگویم ارامم نمیکند دنیا باید بداند رجوی بامن وخانواده من چه کرد. برادرجوانمون مرتضی عزیزمون رو سال نودبه قربانگاه فرستاد وتنها پسرش علیرضا رایتیم کرد خدامیداند دردلم چه میگذرد داداشم پشت وپناهم برگرد وبیا وببین درحسرت دوریت چه میکشم مصطفی جان یه روزی تومحل اگه باکسی حرفم هم میشد توپشتم بودی الان چه کنم باغم دوری برادر چه کنم درد دلهایم رابه کی بگم داداش چقدرصدایم رادرگلو خفه کنم مصطفی جان تاجان دربدن دارم برای رهایی ات میجنگم

برادرم یک فرشته بود که سازمان او را از دست ما ربود! 18 اسفند 1394

برادرم یک فرشته بود که سازمان او را از دست ما ربود!

مسعود رجوی که اینهمه با ما خانواده ها دشمن است ومیگوید که هرکس با من نیست دشمن من است، معلوم است که اگر بقدرت برسد با مردم دیگر چه خواهد کرد! درپایان کلام اعلام میکنم که من هرکار لازمی را جهت انتقال برادرم به خارج ازعراق و کشور امن، خواهم کرد و ابدا ساکت نخواهم شد.

درد دل های خانم شجاعی مادر محمد رضا راکی بعد از بازگشت ازعراق 18 اسفند 1394

درد دل های خانم شجاعی مادر محمد رضا راکی بعد از بازگشت ازعراق

بهرحال هرچند وضعیت جسمی خوبی ندارم ولی تصمیم گرفتم هرطورشده اینباربه همراه خانواده ها به عراق وبه اطراف لیبرتی بروم.وقتی جلوی لیبرتی رسیدیم گریه کردم وگفتم خدایا کمک کن تا من بتوانم پسرم را ببینم خواستم بروم داخل لیبرتی تا هرطورشده دست پسرم را بگیرم وبا خود بیرون بیآورم.اما سربازان عراقی مانع می شدند من که متوجه نمی شدم چه می گوید یکی از خانواده های عرب زبان حرف آنها را برایم ترجمه کرد وگفت می گویند جلوترازاین نمی توانید بروید! گفتم به او بگوفرزندم دراینجا گرفتاراست، من یک مادرم که سالهاست ازدیدن او محروم شدم باید بروم داخل تا اورا ببینم.که بازمی گفت نمی شود!

فعالیت چشمگیر حاج مرتضی پورحسن از فعالین انجمن نجات گیلان در لیبرتی 17 اسفند 1394

فعالیت چشمگیر حاج مرتضی پورحسن از فعالین انجمن نجات گیلان در لیبرتی

حاج مرتضی پورحسن دردیداربا مسول انجمن با خضوع وافتادگی تمام ابتدا به ساکن از زحمات تحسین برانگیزمادران وهمسران وخواهران اسرای نگون بخت کاروان 130 نفره میعادگاه عاشقان خاصه خواهران ایرانپور تقدیر و تشکر کردند و افزودند:” شورای کذایی رهبری متشکل اززنان نگون بخت درلجنزارلیبرتی درقبال انبان شوروشیدا یی و صدای رسا وروشنگری خواهران فهیم وآگاه وتحصیل کرده خواهران ایران پورکم آوردند وبه سکوت قانع شدند.”

گفتگویی با خانم بهشتی،” فرقه رجوی درلیبرتی غافلگیر شد” 17 اسفند 1394

گفتگویی با خانم بهشتی،” فرقه رجوی درلیبرتی غافلگیر شد”

به آنها گفتم برادرم را نیاوردید حداقل خودتون بیایید، قول می دهم به شما کمک کنم تا از آنجا خلاص شوید. توی شما مردی را ندیدم که برود و به برادرم بگوید خواهرت اینجاست و بیاوریدش ببینم ولی من به شما قول میدهم مردانگی کرده و نجاتتان بدهم. چرا فرار نمی کنید؟. دستتان را به من بدهید بیایید بیرون…

blank
blank
blank