در آستانه یک تغییر پارادایم واقعه ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را نباید تنها یک شورش خیابانی یا تقابل سیاسی معمولی میان یک گروه اپوزیسیون و نظام نوپای جمهوری اسلامی دانست. این رویداد، نقطه عطفِ «تغییر پارادایم» در حیات تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق ایران است؛ گذاری از کنشگری سیاسی-ایدئولوژیک به استراتژیِ خشونتِ ساختاریافته. این جستار بر آن […]
در آستانه یک تغییر پارادایم
واقعه ۳۰ خرداد ۱۳۶۰ را نباید تنها یک شورش خیابانی یا تقابل سیاسی معمولی میان یک گروه اپوزیسیون و نظام نوپای جمهوری اسلامی دانست. این رویداد، نقطه عطفِ «تغییر پارادایم» در حیات تشکیلاتی سازمان مجاهدین خلق ایران است؛ گذاری از کنشگری سیاسی-ایدئولوژیک به استراتژیِ خشونتِ ساختاریافته. این جستار بر آن است تا با بازخوانی بسترهای تاریخی، نشان دهد که چگونه «کابوس یک استراتژی» متولد شد؛ استراتژیای که در مواجهه با واقعیتهای پس از انقلاب، به جای انطباق با قواعد بازی دموکراتیک، به سمت خود ویرانگریِ خشونتآمیز سوق یافت.
زمینه تکوین: از ایدئولوژی التقاطی تا انضباط تمامیتخواه
بر اساس تحلیلهای مرکز اسناد انقلاب اسلامی و اسناد واکاویشده در پایگاههای تحلیلی همچون PSRI، ریشههای این گذار را باید در ذات تشکیلاتی سازمان جستجو کرد. سازمان مجاهدین خلق با تکیه بر ایدئولوژی التقاطی (ترکیب مفاهیم مارکسیستی و آموزههای اسلام سیاسی)، همواره پتانسیل تبدیل به یک «سازمان تمامیتخواه» (Totalitarian) را در خود داشت.
طبق نظریات رابرت جی. لیفتون درباره کنترل ذهن و اصلاح اندیشه، سازمانهایی که بر پایه «کنترل محیط» (Milieu Control) بنا شدهاند، در مواجهه با فشارهای خارجی، بهسرعت دچار تصلب شده و به ابزارهای قهری برای حفظ انسجام درونی متوسل میشوند. در سالهای ۱۳۵۸ تا ۱۳۶۰، سازمان با استفاده از ادبیات رادیکال و جذب نیروهای جوان و پرشور، در حالی که در ظاهر از «آزادی و دموکراسی» سخن میگفت، در لایههای درونی خود در حال آمادهسازی برای رویارویی سرنوشتساز بود.
استراتژیِ تضاد: ۳۰ خرداد به مثابه نقطه بیبازگشت
واقعه ۳۰ خرداد، چنانکه در روزشمار “مشرق نیوز” و سایر منابع تاریخی ذکر شده، نتیجه انباشت تنشهایی بود که از دیماه ۱۳۵۷ آغاز شده بود. موضوعاتی نظیر «عدم تحویل سلاحها»، «درگیریهای مسلحانه در دانشگاهها» و «پرونده محمد سعادتی»، نشاندهنده آن بود که سازمان عملاً در حال تمرینِ «فاز نظامی» پیش از اعلام رسمی آن است.
در واقع، همپوشانیِ این تحرکات با بحران سیاسیِ دوران بنیصدر، این تصورِ کاذب را برای رهبری سازمان ایجاد کرد که جامعه در آستانهی یک «انفجار بزرگ» قرار دارد. سازمان با اتخاذ سیاست «جنگ مسلحانه»، دچار یک خطای محاسباتی استراتژیک شد: گمان کرد که خشونتِ سازمانیافته میتواند خلأ مشروعیت سیاسیِ او را پر کند. این دقیقاً همان جایی است که خشونت از «ابزار» به «هدف» تبدیل شد.
تحلیل انتقادی: مدرنیته و شکستِ تخیلِ انقلابی
از منظر انگارههای دنیای مدرن، سیاستِ موفق بر مبنای «تکثرگرایی» و «مکانیسمهای حل مسالمتآمیز منازعات» تعریف میشود. سازمان مجاهدین خلق با پشتکردن به صندوقهای رأی و عرصهی عمومی، درگیر منطقِ «یا پیروزیِ مطلق یا نابودی» شد. این کنش، بازتابدهندهی یک «کابوس استراتژیک» است؛ کابوسی که در آن رهبران سازمان، واقعیتِ بیرونی را قربانیِ ذهنیتِ بسته و توتالیتر خود کردند.
خشونتِ ۳۰ خرداد، سازمان را از یک «بازیگر سیاسیِ داخلی» به یک «نیروی اپوزیسیونِ مسلح» تبدیل کرد که در مراحل بعدی، با گذار به همکاری با صدام حسین در دوران جنگ ایران و عراق، عملاً پیوند خود را با بدنه اجتماعی داخل کشور قطع نمود. این همان «خودویرانگری» است که در جوامع مدرن، هرگونه پایگاه اجتماعی برای یک گروه مسلح را بهمرور از بین میبرد.
نتیجهگیری: درسهایی برای آینده
۳۰ خرداد ۱۳۶۰، بیش از آنکه داستانِ یک تضاد سیاسی باشد، داستانِ ناتوانیِ یک ساختارِ بسته در درک دگرگونیهای تاریخ مدرن است. سازمان مجاهدین خلق در آن مقطع با انتخاب سلاح، عملاً خود را از آینده سیاسی ایران حذف کرد. امروز، بازخوانی این واقعه نشان میدهد که هر جریان سیاسی که «خشونت» را به عنوان جایگزین «گفتوگو» انتخاب کند، نه تنها راه به قدرت نمییابد، بلکه در غبارِ تاریخیِ همان استراتژیهای کابوسوار محو خواهد شد.
پینوشتها و یادداشتهای توضیحی
ایدئولوژی التقاطی:
منظور از التقاط در اینجا، ترکیبِ ناهمگونِ مفاهیمِ مارکسیستی (مانند ماتریالیسم تاریخی و تضاد طبقاتی) با مفاهیم اسلامی است. این ترکیبِ فکری در سازمان، بهویژه پس از تغییر ایدئولوژیک سال ۱۳۵۴، باعث شد تا مفاهیمِ دینی، تفسیری مبارزاتی و رادیکال پیدا کنند که در نهایت راه را برای توجیه خشونت به عنوان ابزارِ تغییر فراهم کرد.
کنترل محیط (Milieu Control):
این اصطلاح از رابرت جی. لیفتون، روانپزشک مشهور، وام گرفته شده است. در فرقهها و گروههای تمامیتخواه، «کنترل محیط» به معنای محدود کردنِ دسترسیِ اعضا به اطلاعاتِ بیرونی، کنترلِ ارتباطاتِ آنها و ایجاد یک دنیای ذهنیِ ایزوله است تا افکارِ اعضا تنها در چارچوبِ ایدئولوژیِ سازمان شکل بگیرد.
پرونده محمد سعادتی:
محمد سعادتی از کادرهای بلندپایهی سازمان بود که در سال ۱۳۵۸ به اتهام جاسوسی برای اتحاد جماهیر شوروی دستگیر شد. دستگیری او به یکی از نقاط تنشِ جدی میان سازمان و نهادهای امنیتی نوپای جمهوری اسلامی تبدیل شد و سازمان از این موضوع برای مظلومنمایی و بسیج نیروهایش استفاده میکرد.
آرش رضایی (کارشناس ارشد علوم سیاسی و روابط بین الملل)
منابع جهت مطالعه تکمیلی:
https://www.psri.ir/?id=5kd3b7f8ul
– مرکز اسناد انقلاب اسلامی*، اسناد و تاریخچه سازمان مجاهدین خلق.
– پایگاه مطالعات و پژوهشهای سیاسی ، «بررسی پیشینه، عملکرد تروریستی و تحول ماهیتی سازمان مجاهدین خلق».
– مشرق نیوز، روزشمار تحولات منتهی به ۳۰ خرداد ۱۳۶۰.
– لیفتون، رابرت جی.، در باب روانشناسیِ گروههای بسته و اصلاح اندیشه.

