از انقلاب ایدئولوژیک رجوی تا دشمنی با خانواده – قسمت دوم و پایانی

در قسمت قبلی شرح دادم که رجوی ادعا داشت که گرچه ما نتوانستیم به ایران برویم اما توانستیم به ملاء اجتماعی خودمان وصل شویم. منظور او خانواده‌هایی بود که برای ملاقات بچه‌هایشان به اشرف می‌آمدند. اما وقتی متوجه شد اکثر افرادی که با خانواده خود ملاقات کردند مایل به جدایی از سازمان شدند، تغییر رویه […]

در قسمت قبلی شرح دادم که رجوی ادعا داشت که گرچه ما نتوانستیم به ایران برویم اما توانستیم به ملاء اجتماعی خودمان وصل شویم. منظور او خانواده‌هایی بود که برای ملاقات بچه‌هایشان به اشرف می‌آمدند. اما وقتی متوجه شد اکثر افرادی که با خانواده خود ملاقات کردند مایل به جدایی از سازمان شدند، تغییر رویه داد و ملاقات‌ها را ممنوع اعلام کرد. او حتی به اعضایش دستور داد خانواده‌هایی که پشت دروازه اشرف منتظر ملاقات بودند را سنگ باران کنند. متاسفانه خانواده‌های زیادی هم مجروح و مصدوم شدند.

حفاظت اشرف خارج از دست رجوی

بعد از سرنگونی صدام، قرارگاه اشرف به دست نیروهای آمریکایی اداره می‌شد. سازمان توسط آمریکایی‌ها خلع سلاح شده بود. در حقیقت فضای داخل قرارگاه تغییر کرده بود. تور اختناقی که رجوی ساخته بود، کنار زده شده بود.
در همین احوال بود که یکباره تعداد زیادی از اعضای سازمان فرار کردند و به آمریکایی‌ها پناه بردند. رجوی بد جوری آچمز شده بود. او به فکر چاره افتاد و در صدد بر آمد تا با نیروهای آمریکایی همکاری تنگاتنگی داشته باشد. به ما توصیه کرد خط ما در مقابل آمریکایی‌ها موازی است و از آن نقطه به بعد نوکر آمریکا شدند.
به آمریکایی‌ها اطلاعات جاسوسی می‌دادند. تمام قد با نیروهای ارتش آمریکا همکاری می‌کردند. حالا آمریکایی‌ها تکیه گاه رجوی شده بودند. او فکر می‌کرد می‌تواند جلوی ریزش نیروها را بگیرد. البته ناگفته نماند تا حدودی موفق شده بود. در درون تشکیلات سختگیری ها بالا رفته بود. با این وجود باز هم افرادی بودند که هراز گاهی از چنگ سازمان می‌گریختند و به آمریکایی ها پناه می‌بردند.

خانواده من پشت دروازه‌های اشرف

در نهایت آمریکایی‌ها مسئولیت قرارگاه اشرف را به نیروهای عراقی سپردند. از آن پس قرارگاه اشرف رسما توسط عراقی‌ها اداره می‌شد و حفاظت آن را نیز بر عهده گرفتند. از این دوره به بعد رجوی وارد فاز جدیدی شد. درگیری بین دولت عراق با سازمان بالا گرفت. در نهایت منجر به درگیری 6 و 7 مرداد سال 88 و 19 فرودین سال 90 با نیروهای عراقی شد. در این بین تعدادی از اعضای سازمان کشته و تعداد بسیار زیادی مجروح شدند.

در آن شرایط من چندین بار اعتراضم را به صورت کتبی برای رجوی نوشتم. مبنی بر اینکه برخوردی که شما با خانواده می‌کنید را قبول ندارم. به او گفتم اگر روزی خانواده من به ملاقاتم بیایند من به دیدارشان می‌روم. دست بر قضا خانواده من بعد مدتی برای ملاقات به قرارگاه اشرف آمدند. برادرانم بودند. آنها با بلندگو صدایم می کردند اما من صدای آنها را نمی شنیدم.

از قرار سازمان وقتی می‌فهمد خانواده من در لیست ملاقات کننده‌ها هستند محل کار من که قبلاً اطراف قرارگاه اشرف کار می‌کردم و مسئولیت ژنراتورها را بعهده داشتم عوض می کنند و در اتاق کامپیوتر مشغولم می‌کنند تا من در یک محیط بسته صدای برادرانم را نشنوم.
من اصلاً خبر نداشتم که خانواده‌ام به ملاقاتم آمده‌اند تا اینکه روزی یکی از دوستان صمیمی من که در درب اصلی قرارگاه اشرف کار می‌کرد. به من گفت تو برادری به اسم علیرضا و حمیدرضا داری؟ گفتم بله. سپس گفت بین من و شما باقی بماند به کسی نگو، از قرار آنها برای ملاقات به قرارگاه اشرف آمدند و هر روز تو را صدا می زدند. در یک لحظه به ذهنم خطور کرد که چرا مسئولین سازمان کارم را عوض کردند. آنها می‌خواستند من در یک محیط بسته کار کنم تا صدای آنها را نشونم.

رهایی از قلعه اشرف

از این نقطه عزمم را جزم کردم که هر طوری شده خودم را از این تشکیلات منحوس جدا کنم. با یکی از دوستانم طرح و نقشه فرار را چیدم. درست یک ماه بعد از درگیری 19 فروردین‌، 19 اردیبهشت ماه به همراه یکی از دوستانم از سمت ضلع جنوب قرارگاه اشرف فرار کردیم. نخست خودمان را به نیروهای عراقی معرفی کردیم.
بعد از سالیان برای اولین بار آزادی را حس کردیم. به بغداد رفتیم و در هتل مهاجر مستقر شدیم و تحت نظارت صلیب سرخ قرار گرفتیم. در هتل مهاجر برای اولین بار به من گوشی موبایل دادند تا با خانواده‌ام بعد از سالیان متمادی تماس بگیرم. دل توی دلم نبود. وقتی صدای آنها را شنیدم انگار دگر بار زنده شدم.
بلافاصله خانواده‌ام جهت ملاقات با من به بغداد آمدند. خانوده‌ام در هتل چند روزی مهمان من بودند و اصرار داشتند که به ایران برگردم. من هم به خواست آنها موافقت کردم و به صلیب سرخ درخواست دادم که به ایران بر گردم. بعد از سه الی چهار ماه جواب گرفتم و به ایران بر گشتم.
همه دوستان، اقوام و آشنایان از من استقبال گرمی کردند. بعد از 24 سال بی خبری عزیزانم را در آغوش گرفتم. بسیار خوشحال بودم که در کنار آنها هستم. برادرانم به من گفتند ما برای ملاقات به اشرف آمدیم اما سازمان به ما اجازه ملاقات نداد. به آنها گفتم رجوی می‌ترسید اگر شما را ملاقات کنم، دیگر به قرارگاه بر نگردم. اما من وقتی فهمیدم شما آمدید تصمیم گرفتم که بدون اجازه سازمان اشرف را ترک کنم و همین کار را هم کردم. این کارم یک تو دهنی بزرگ به رجوی بود.

خلاصه با هر مشقتی بود از لجن رجوی ساخته خودم را خلاص کردم. حالا در ایران عزیز سر بلند زندگی می‌کنم و افتخار می‌کنم که در بین مردم خودم هستم. در کنار خانواده زندگی شیرینی را تجربه می‌کنم و برای دوستانم که هنوز محصور اشرف 3 در آلبانی هستند، پیام دارم. اگر یک روز هم از عمرتان باقی مانده باشد، ارزشش دارد که به دنیای آزاد برگردید و زندگی آزاد را تجربه کنید. زندگی به دور از تشکیلات رجوی شیرین است. به امید رهایی همه دوستان گرفتار در مجاهدین خلق.

محمدرضا گلی