متن مصاحبه با خانواده طاهره سلطانی گرد فرامرزی
متن مصاحبه کوتاه با آقای حاج محمد سلطانی گرد فرامرزی ( پدر خانواده ) مورخ 14/4/87 در محل منزل نامبرده واقع در شهر شاهدیه ( گردفرامرز) شهرستان یزد
مگذار بی نصیب ز دیدار خود مرا
برادرم تمام افرادی که عضو این گروه بوده اند یکی یکی در حال جدا شدن هستند و بیشتر آنها به ایران برگشته اند و در ایران زندگی میکنند. همگی آنها به راحتی و بدون کوچکترین مشکلی زندگی میکنند و بعد از بازگشت صاحب زن و فرزند شده اند بدون آنکه کوچکترین مشکلی از طرف دولت ایران برای آنها پیش بیاید.
مگذار بی نصیب ز دیدار خود مرا…
به: سیدحسین رضوی (اهل یزد- بهاباد)از: خواهرشیا حقسلام برادرمسلام حسین جان. امیدوارم که حالت خوب باشد و در سلامتی کامل باشی. برادرم از وقتی تو را دیدم دیگر برایم شب و روز معنا ندارد و همیشه به یادت هستم و نمیتوانم تو را فراموش کنم.حسین جان مادر حالش خوب نیست هر روز بدتر از روز […]
نامه به یکی از افراد در بند فرقه رجوی(علیرضا کربلائی صباغ)
به: علیرضا کربلائی صباغ (اهل یزد)از: خواهرش ربابه کربلائیبنام خدابا عرض سلام خدمت برادر عزیزم علی جان.انشاء الله که حالت تو خوب باشد. من هم خوبم و خانواده من همگی سالم و سرحال و در حال زندگی موفقی هستند. هرکدام برای خود آقایی شده اند و دارای زن و زندگی هستند.برادر قربانت شوم ، تو […]
فرزند وطن، دست یاری نجات گران به سوی تو میباشد
انجمن نجات هم همانطوریکه از نام آن پیداست جهت نجات انسانهائی است که در بند یوق اسارت و ظلم و ستم فرقه ستم کیش مجاهدین خلق (فرقه رجوی)، گرفتار شده اند. کار انجمن نجات، نجات یک جامعه ای است که تحت ظلم و ستم و در شرایطردوری و در به دری در دام این فرقه گرفتار شده و بایستی تلاش کنیم تا به فضل خداوند خانواده ها پس از سالها دوری، فرزندان خود را به وطن بازگردانند
شعر از آقای یغمائی از یزد
از این بیگانگان کس در امان نیست بلائی بدتر از بیگانگان نیست جوانان وطن را در بدر کرد نمی دانم چرا این کار شر کرد
زود ای بابا سوی ایران بیا…
تو از آن روزی که بنمودی فرار حال ما را کرده ای بسیار زار ما در ایران از غم هجران تو از فراق آن دل لرزان تو روز و شب با غصه گشتیم همنشین چشم ما هر روز میباشد نمین تو چرا رفتی به سوی دشمنان روی صحبت با تو باشد ای جوان
به بازگشت بیندیش…!
به بازگشت بیندیش…! هوالحقعلی جان عزیزم سلامنمی دانم از چه بگویم. مدتهاست که با تو حرف نزده ام. مدتهاست که هزاران حرف با تو دارم و هر روز با خود می گویم هر گاه آمدی و بوسه زدی بر این خاک به تو خواهم گفت که در نبودت بر ما چه گذشت. به تو می […]
به بازگشت بیندیش
نمی دانم از چه بگویم. مدتهاست که با تو حرف نزده ام. مدتهاست که هزاران حرف با تو دارم و هر روز با خود می گویم هر گاه آمدی و بوسه زدی بر این خاک به تو خواهم گفت که در نبودت بر ما چه گذشت. به تو می گویم که غم دوریت بر ما چه کرد. در این سالها و خبرهایی که از زندگی فلاکت بارت می رسید چگونه کمرمان را شکست.