اسیران اشرف

شناخت فرقۀ رجوی

برای شناخت چهرۀ واقعی فرقه نیاز به اطلاعات است و به نظر من هیچ منبعی بهتر از کسانی که در داخل آن فرقه بوده و با گوشت و پوست خود و از نزدیک آنرا لمس کرده اند نیست، لذا به این فکر افتادم به جای بحثهای سیاسی و نظر دادن در خط و خطوط غلط و درست فرقۀ مخوف رجوی، ابتدا عملکردهای درونی آن را چنانکه از نزدیک مشاهده نموده ام شرح دهم. از این رو با خاطرات تلخی که با آن روبرو بوده ام و دورویی این فرقه را نه حتی در رابطه با بیرون از مناسبات بسته خود بلکه در رابطه با نیروهای خودش (کسانی که روزی با تمام وجود برای رهایی مملکت در زنجیرشان فریب رهبری این سازمان را خورده و به آن اعتماد کرده بودند) شروع کنم. با حمله نیروهای آمریکایی به عراق و سرنگونی رژیم صدام در سال 1382 روزنه ای باز شد که تعداد زیادی از نفرات قدیمی و کسانی که به تازگی به این فرقه روی آورده بودند از این سازمان جدا شده و به کمپی که آمریکاییها به اینکار اختصاص داده بودند روی بیاورند که در همین سالیان اتفاقی برای من افتاد که بسیار قابل تأمل است و اینک خاطرات آنرا برای شما هموطنان شرح می دهم: در مقری که در آن استقرار داشتم، انباری بود که به کوله ها و تجهیزات اختصاص داشت. در واقع یک کانتینر بود که برای اینکار اختصاص یافته بود. در همان ایام متوجه حضور شخصی شدم که توی همان کانتینر زندگی می کرد و تمام امکانات مورد نیاز نیز برایش در همان محل گذاشته شده بود تا نیازی نداشته باشد به مکانهای عمومی تردد داشته باشد. همچنین غذای او را نیز فرماندهان حاضر در مقر برایش می بردند. این شخص که برایم ناشناس بود به تنهایی ورزش می کرد و یک پای وی نیز مصنوعی بود که بعدها متوجه شدم در یکی از عملیاتهای سازمان از دست داده است. اما نکته مهم این بود که در سازمان هیچکس حق نداشت تنها غذا بخورد و یا تنهایی ورزش کند چه رسد به اینکه برای خود یک محل خواب جداگانه هم داشته باشد. البته محل خواب وی همانطور که نوشتم در گوشه ای از یک انبار بود و نمی شد نام آنرا آسایشگاه گذاشت. امکانات گرمایشی و سرمایشی محدودی داشت که زندگی در آن راحت نبود بویژه برای کسی که دارای پای مصنوعی باشد و نیازهای خاص خود را برای استحمام و توالت و امور بهداشتی دارد. مدتی گذشت و من گاه و بیگاه او را می دیدم که بسختی مشغول کار است و محل کار او نیز در تعمیرگاه خودرو بود. محلی که فقط سه تن از کادرهای سازمان در آن کار می کردند و کسی دیگر اجازه نداشت در آن محل باشد. چنین کار سنگینی برای وی طبعاً راحت نبود اما سخت کار می کرد و با هیچکس هم صحبتی نمی کرد. پای مصنوعی وی نیز از مدلهای خیلی قدیمی بود که طی همین کارهای سنگین باعث شد پای او چرک کند و در نتیجه بدون پا و تنها با یک عصا تردد می کرد و کمر درد نیز به این موضوع اضافه شده و گاه می دیدم به سختی خود را بر روی زمین می کشاند تا جابجا شود. با این وجود می دیدم که فرماندهان نیز از کنار او عبور می کنند و توجهی به او نمی کنند. این مسائل که طی چند هفته رخ داد و من از دور زیر نظر داشتم باعث جلب توجه من شده بود که بدانم این شخص چه کسی است… این مسئله البته از دید دیگر نفرات کادر پایین هم پوشیده نمانده بود و در نشستها وقتی موضوع این شخص مطرح می شد که چرا وی با چنین وضع دردناکی زندگی می کند گفته می شد اولا این سوآلات را نباید بپرسید و دوم اینکه خودش اینطور خواسته است!! با چنین وضعی حتا امدادگر هم جرأت معاینه او را نداشت… پس از مدتی بالاخره متوجه شدم که وی از کادرهای قدیمی سازمان است با 18 سال سابقه با رده تشکیلاتی معاون بخش و از فرماندهان دستۀ پشتیبانی قرارگاه شماره هفت که مدتی بعد از اشغال عراق به فرمان مسعود رجوی (و به خاطر وخیم شدن اوضاع تشکیلاتی آن و اعتراضات رو به گسترش) منحل شده بود. اما اینک رده خود را از دست داده و به عنوان یک عضو تیم ساده با ردۀ زیر عضو کار می کرد! اینکه چرا او را در چنین وضعیتی قرار داده بودند و در قرنطینه قرار گرفته بود ابتدا برای من مبهم بود ولی نهایتاً متوجه شدم که موضوع از چه قرار است… اما این برای من آغاز یک دردسر بزرگ بود. یکی از روزها برای یک کار تعمیراتی به محل کار وی که ابوالفضل قنادی نام داشت رفتم. و چون در آنجا کسی هم نبود با او سلام علیک کرده و احوالپرسی نمودم. بعد از اتمام کارم به سالن غذاخوری رفتم که در آنجا فرمانده ام مرا صدا زد و با رویی خوش و حالتی دوستانه گفت چند دقیقه ای با من کار دارد و بعد پرسید که با ابوالفضل چه صحبتی کردی و او راجع به چه چیزی با تو صحبت کرد؟!!! من با تعجب گفتم چیز خاصی نبود و فقط یک احوالپرسی کردم… همان شب فرمانده بالاتر آن مقر مرا صدا زد و با لحنی نه چندان دوستانه همان سوآلات را تکرار نمود!!! برایم عجیب بود که موضوع چیست و مگر چقدر مهم بوده که با ابوالفضل صحبت کرده باشم؟… اما باز هم زیاد اهمیتی به این موضوع ندادم و سطحی از آن گذشتم. ولی مسئله باز هم به اینجا ختم نشد، مدتی بعد بالاترین فرمانده قرارگاه که یک خانم بود مرا صدا زد و اینبار با برخوردی تند و توهین آمیز و تهدید به من گفت با چه حقی با ابوالفضل حرف زدی؟ باید هرچیزی بین شما رد و بدل شده را مو به مو بنویسی و برایم بیاوری ووو!!!! با چنین برخوردی، موضوع برای من از حالت عادی خارج شد و در تلاش بودم بفهمم موضوع چیست؟ بعد از پیگیری متوجه شدم که ابوالفضل قنادی چندین ماه پیش از آن از مجاهدین جدا شده و به کمپ آمریکاییها رفته بود ولی بعد از مدتی چون شرایط سخت آنجا را دوام نیاورده بود، پشیمان شده و مجدداً به درخواست خود به سازمان برگشته بود! از آنجایی که اینکار از نظر رجوی خیانت محسوب می شد، وی را در قرنطینه و در شرایطی بسیار سخت قرار داده بودند تا با کسی تماس نداشته باشد. به نظر می رسید حتا می ترسیدند که همان صحبت کردن و شرح آنچه در کمپ آمریکاییها می گذرد نیز موجبات جداشدن تعدادی دیگر را به همراه داشته باشد چرا که در همه نشستها آنچنان از وضعیت خراب کمپ آمریکاییها و فسادهای جنسی و جنایت در آن می گفتند که کسی جرأت فرار و یا درخواست رفتن به آنجا را نداشته باشد! به این ترتیب بود که این کادر قدیمی را همانند یک خائن در بدترین وضعیت ممکن نگهداشته بودند تا عبرتی برای دیگران باشد و در کسی از نیروهای به قول رجوی ضعیفتر نتواند با او در ارتباط باشد… آنجا بود که متوجه شدم مسئولین فرقه حتا با کسانی که دوباره به نزدشان بازگشته باشند اینگونه برخورد می کنند و برایم روشن شد آن محبت و رأفتی که سازمان از آن دم می زند تا چه اندازه است که حتا با نفرات پشیمان شده (آنهم با آن وضع جسمی و پای مجروح) به جای بخشش همانند یک برده رفتار می کنند که گویی با شیئی نجس مواجه هستند و اگر کسی هم با آنان یک رابطه انسانی بزند بشدت مورد مواخذه قرار می گیرد!!!
جعفر ابراهیمی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا