به بهانه سالگرد انقلاب به اصطلاح ایدئولوژیک سازمان – قسمت دوم

روند و حرکت سازمان از یک رهبری سازمانی و جمعی همانطوری که در اصول سازمان آمده و تدوین شده بود انحراف پیدا کرده و به سوی حرکت سازمان به یک فرد رهبری کننده تغییر مسیر داد و رجوی با تاسیس سازمانی در سال 54 که به دنبال شکاف در رهبری سازمان و اقدام تقی شهرام برای ایجاد یک سازمان مارکسیستی صورت گرفت در واقع ابتدای شکل گیری رهبری خود محور در سازمان بود که بعد ها با گذشت زمان دیدیم چگونه این رهبری با تصمیم گیری فردی و شخصی خود در ضدیت با مردم قرار گرفت ما به وقایعی در سازمان اشاره کردیم که نشان دهنده این طرز رهبری بود و اینکه رجوی خود را بیشتر برجسته کرده و از اراده و قدرت فرماندهان و اعضاء خود رفته رفته بکاهد تا به موجوداتی مطیع تبدیل شوند.
-سازمان در سال 91 نیز هنوز سعی می کند افراد را در اسارت نگاه دارد وسعی سازمان در استفاده ابزاری انسان به جای ماشین است. حال که سازمان خلع سلاح شده بایستی افراد بدون سلاح و با چنگ وناخن و دندان این کار را انجام دهند و در واقع قربانی شوند. منطق قربانی شدن به این صورت است که افراد بدون توجه به موقعیت زمانی و مکانی در هرکجا که باشند بایستی خود را فدای خواستهای رهبری کنند خود را فدای دیدگاهها و آرمانهای رهبری کنند، بدون توجه به درست یا غلط بودن مسئله.
اگر به تاریخچه موضوع بنگریم اصل فداکاری به خاطر آرمان مستضعفین و جامعه بی طبقه توحیدی بوده است (که آرمان سازمان بوده). اولین نفر سازمان که دست به عملیات انتحاری زد احمد رضایی بود و این کار را نه به خاطر رهبری کسی انجام داد بلکه به خاطر این بود که در درگیری با ساواک بود و زخمی شده بود و با تبعیت از مشی مبارزه مسلحانه و تجربیات بدست آمده از آن دست به چنین کاری زد چون می دانست اگر دستگیر شود اعدام خواهد شد (مانند چریکهای فلسطینی ;که با دشمن خود چنین می کردند). رجوی نیز خودش در سخنرانی آینده انقلاب در تهران می گوید: شهید اول احمد خودش را کشت و تکه تکه کرد به دشمن هیچ نداد نه سلاح نه اطلاعات و نه حتی جسم خودش را… اما رجوی در پی ساختن افرادی بود که خودشان را به خاطر رجوی بکشند و عملیات انتحاری را انجام دهند و به دنبال ساختن چنین ایدئولو ژی بود.
در سال 60 اعضاء و هواداران سازمان با اعلام جنگ مسلحانه از جانب سازمان غافلگیر شدند. خیلی ها اصلا خبر نداشتند و بسیاری نیز سلاحی برای این مبارزه در اختیار نداشتند. رجوی هم که خودش زودتر از همه به فرانسه گریخت. تمامی این تصمیم گیری ها بدون مشورت با کادرها انجام می شد زیرا وی سعی داشت چیزی را که خودش میخواست پیش ببرد و یا شاید چیزی که فکر میکرد با انجام آن توجه مخالفین غربی را به خود جلب کند ویا به عبارتی خط آنها را پیاده می کرد به هر حال نتیجه این بود: رهبری بلامنازع- اصلا از سانترالیزم دمکراتیکی که در اصل رهبری سازمان باید اعمال میشد خبری نبود. و بعد هم کلا به فراموشی سپرده شد و رجوی خود محوری خودش را در سازمان ادامه میداد.
محمود عطایی در سال 66 در نشست جمعی قرارگاه اشرف گفت: "ما همیشه در تصمیم گیری از مسعود عقب هستیم مثلا سر یک مسئله به ما میگوید فکر کنید بعد ما در حال فکر کردن هستیم ما انگار سوار دوچرخه هستیم و داریم پا میزنیم یک ترن به سرعت میآید و از کنار ما رد میشود میبینیم مسعود است و زودتر از همه ما به نتیجه رسیده و میگوید این کار را کنید!"
این مفهوم رهبری در سازمان است. یا مهدی ابریشم چی در نشست ها ی درونی شورای مرکزی چنین میگفت: "برادر سر مسائل مهم انقلاب شما خودتان یک تنه تصمیم گرفتید همین پرواز به فرانسه , آوردن بنی صدر با خودتان و 30 خرداد.تصمیمی به مهمی 30 خرداد را هیچکس بجز شما نمی توانست اتخاذ کند , حتی موسی هم مخالف بود میگفت الان وقت مبارزه مسلحانه نیست! شما در اون پایگاهی که بودیم یک روز تمام با او صحبت کردید تا کمی قانع شد آخر سر هم گفت چون رهبری جنبش با شماست اینرا میپذیرد… یعنی میخوام بگم این کارها فقط از شما بر میآید جنس این تصمیم گیری ها جنس تصمیم گیری های رهبری عقیدتی است ما نمی توانیم چنین قاطعیتی در تصمیم گیری داشته باشیم. سر عملیات پرواز نشست گذاشته بودیم, اشرف هم در همان پایگاه بود , شما به ما گفتید تصمیم گیری کنید که من با بنی صدر با هواپیما به فرانسه بروم یا نه؟ ما نتوانستیم چنین ریسکی را بپذیریم اون هم برای بالای سازمان فقط خودتون تونستید و گفتید من همه مسئولیتش رو قبول می کنم. ما واقعا نمی دانستیم چه خواهد شد."
عباس داوری: "برادر شما واقعا در سر فصلها راه را باز می کردین همین ماجرای اومدن ما به عراق و پرواز از فرانسه…" خود کاظم (رجوی) گفت که اینها به اینتر پل اطلاع دادن و شما اول به سویس میخواستین برین پیش کاظم اما بعد دیدیم اونجا هم نمی شه رفت و خودتون با عراقی ها صحبت کردین بعد هم که قرار شد برین سر مسئله حفاظت هواپیما و احتمال حمله هوایی خودتون صحبت کردین و قرار شد که عراقی ها چند تا جنگنده بفرستن و به محض اینکه وارد خاک عراق شدیم هواپیماهای ایرانی نتونن هواپیمای شما رو بزنن. تمام تصمیم گیری ها و راهگشایی ها از خودتون بود ما جرات چنین تصمیم گیری را نداشتیم…
در سال 60 و عملیات انتحاری آن روزها شکی باقی نمی گذاشت که پذیرش اینگونه عملیاتها از افرادی برمیآید که شستشوی مغزی داده شده توسط یک نوع فرقه باشند و از حالت سیاسی و نظامی به یک فرقه تبدیل شده باشند.
در جریان بعد از سال 60 و آمدن افراد باقی مانده سازمان از شهرها به منطقه کردستان این مشی عملیات نظامی منطقه ای (عملیات در کردستان=عملیات منطقه ای) ادامه پیدا کرد. رجوی در نشست های بعد از عملیات فروغ در توصیف این عملیاتها گفت: "با آن عملیات ها نمیشد رژیم را سرنگون کرد ما با 200 و چند شهید از سال 61 تا 66 که ارتش آزادی بخش تاسیس شد توانستیم اوضاع برتری در جنبش را به نفع خود نگاه داریم… ". در واقع رجوی بیشتر کشته دادن را عامل این میدانست که ما یعنی سازمان در برابر گروههای دیگر که کشته کمتری داده اند در مبارزه بالاتر هستیم.
دادن شهید به هر قیمت ادامه پیدا کرد زیرا این قربانی باید وجود میداشت تا به دیگران انگیزه ماندن بدهد و هر کس که نمی خواست بماند به او بگویند: تو به خون شهدا خیانت کرده ای!
رجوی می گفت:"مگر یک شهید چقدر به آدم انگیزه مبارزاتی میدهد؟ تا چند روز چند ماه چند سال؟ میتوان با آن انگیزه جنگید؟ اگر شهید هم ندهیم انگیزه هایمان خشک میشود و دیگر رفته رفته میل به شهید دادن هم نداریم! اینطور نیست؟پ س باید آنرا با انقلاب مریم هماهنگ کنیم تا شهید شدن در این راه پر افتخار به ما انگیزه بیشتری بدهد…"
پس سازمان باید این انگیزه ها را با کشته دادن صیقل دهد و تنها راهش ریخته شدن خون است!
ماجرای خود سوزیهای سال 82 در اروپا را همه یادشان می آید در آنزمان سازمان از همه اعضاء خواست که درخواست خود سوزی بدهند آیا واقعا نیاز به این کار بود؟چرا؟ آیا واقعا قرار بود مریم رجوی به ایران مسترد گردد؟ پس باید با خود سوزی جلو این عمل گرفته میشد؟
آیا واقعا کشته شدن اعضاء بخاطر حفظ یک تکه زمین اشرف لازم بود؟ که حالا نیز همه دارندآنجا را ترک میکنند و به جای دیگری میروند.پس اصل کشته شدن برای این ایدئولوژی تنها برای انگیزه دادن به بقیه است؟ یا اساس کنترل کردن افراد زیر لوای سازمان و مبارزه میباشد و یا واقع گرایانه تر بگوییم: نیاز فرقه رجوی به حفظ اشرف و ظرف تشکیلات بدین منظور است؟
حالا در کمپ لیبرتی هم سازمان برای کشته دادن تلاش میکند یعنی قربانی دادن برای بقای سازمان نیاز است البته باید تمام سازمان را نیز در خود رجوی خلاصه کرد.قربانی شدن برای شخص رجوی! آیا این دارای ارزشی انسانی و مذهبی و منطقی است؟
امیدوارم این موضوع بتواند ذهن عده ایی را که رجوی خام کرده باز کند.
پس بحث انقلاب ایدئولوژیک و مبارزه مسلحانه و عملیاتهای سازمان از سال 57 که شکل گیری خط و مشی سازمان مجاهدین بود و شعارهای جامعه بی طبقه توحیدی و عدالتخواهی و… تماما به خاطر ایجاد و حفظ این دکان است یا بهتر است بگوییم سکت یا فرقه یا شرکت و… هرچه که معنی خاصی از استثمار انسان از انسان را بدهد! این بدترین و پلید ترین استفاده ضد انسانی در عصر ما است همان استثماری که سازمان زمانی وعده نفی آنرا توسط رهبری اش می داد!
رجوی طی این سالها به هر کس که قدرت میداد خودش اولین کسی بود که از او میترسید و در صدد حذف او بر میآمد.
موسی خیابانی جانشین رجوی در سازمان بود وی در درگیری در تهران کشته شد محبوبیت او در سازمان بین اعضا بسیار بالا بود.
علی زرکش که بعد از خیابانی مسئول و جانشین و فرمانده نظامی بود که بعدها به دلیل عدم پذیرش انقلاب به دستور رجوی در عملیات ترور شد.
بسیاری از فرماندهان ارتش آزادی بخش که پس از ورود رجوی به عراق یک به یک از مقام و منزلت نظامیشان کاسته شد و یا کشته شده و یا کنار زده شدند مثل محمود عطایی که جانشین فرمانده کل ارتش آزادی بخش بود و الان مسئولیتی ندارد و محمود مهدوی از فرماندهان بالای منطقه ای سازمان بود که به نحو مرموزی کشته شد و گفتند سرطان داشته و مرده است و مهدی افتخاری یکی از مخالفین سرسخت رجوی در بحث انقلاب که تقاضای خروج از سازمان را کرده بود اما پس از سالها که وی در زندان بود و او را خلع رده تشکیلاتی کرده بودند به طرز مشکوکی مرد وی فرمانده عملیات پرواز رجوی به فرانسه بود در واقع رجوی جانش را مدیون وی بود ولی از او هم نگذشت. از این نمونه ها فراوان است به هر حال در این مدت رجوی خوشبختانه به دلیل شکست های بیشمار و رو شدن دستش نتوانسته فیل دیگری هوا کند و انقلاب ایدئولوژیک دیگری بسازد.
اصغر فرزین

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.