نامه خانم شهلا کله جوی به پدر اسیرش در فرقه رجوی

پدرجان سلام، پدرعزیز و خوبم باورکن این سالها بدون حضور تو خیلی بر ما سخت گذشت.هرچند مادرمان با زحمت ومحبت های بی دریغش سعی کرد جای خالی تو را پرکند و اگر او نبود معلوم نمی شد زندگی چه سرنوشتی را برای ما رقم می زد. پدرخوبم زمانی که درجنگ تحمیلی اسیر صدام شدی امید داشتیم که با اتمام جنگ، دوباره سایه پر مهرت را برسر خود بازیابیم،می دانم که توهم برای دیدن دوباره فرزندانت لحظه شماری می کردی چون با همان روح پرمهر پدرانه در نامه هایت برای ما می نوشتی که دلم برای دیدنتان تنگ شده و تحمل دوری شما را ندارم.
اما پدرجان وقتی درسال 68 اسراء به خاک وطن برگشتند و تو در بین آنها نبودی و بدتر اینکه دیگر خبری ازنامه هایت نشد خیلی نگران شدیم.نمی دانستیم که نامردمان سازمان ضد خلق که بوی تعفن خیانت و جنایتشان همه جا را پر کرده است با فریب و نیرنگ تو را به اسارتی و زندانی دیگر بردند وبا این اقدام ننگینشان باعث شدند که ما بازسالهای دیگری را درغم وغصه دوری و بی خبری ازتوسر کنیم.مطمئنم که رجوی پلید نه دراین دنیا ونه درآن دنیا بخشیده نخواهد شد وروی خوش نخواهد دید.
پدرجان باورکن رجوی خائن سالها بخاطر منافع کثیفش از شما سوءاستفاده کرده وسرسوزنی هم حفظ جان وسلامتی شما برایش اهمیتی ندارد والان هم موضوع فریبنده محاصره پزشکی را برای به کشتن دادن همه شما بهانه کرده!! پدرجان به راستی هیچ از سران رجوی پرسیده اید که چرا ما را بیهوده در بیابانهای عراق نگه داشته اید؟ درحالی که مریم خانم شیاد وعفریته دراروپا در ناز و نعمت وآسایش زندگی می کند؟
پدر، نمی دانم الان درچه وضعیتی بسر می بری اما می دانم پیر وخسته هستی و بیشتر از هر زمان دیگر به مراقبت احتیاج داری. باورکن وقتی این روزها هربار خبرفوت یکی ازشما را براثر بیماری می شنوم من وبقیه خانواده خیلی نگران سلامتی تو می شویم ومی دانیم که اگر خدای ناکرده بیمار شوی کسی نیست که ازتو مراقبت کند چه کسی دست نوازش برسرت بکشد و تو را تیمار کند؟ همه ما دلمان برای قصه های قشنگی که درکودکی برایمان تعریف می کردی تنگ شده. برگرد پدر، برگرد تا دوباره و قبل از فرا رسیدن ناقوس مرگ بتوانیم همدیگر را دیدار کنیم وازگذشته ها عبرتها و پندها را به همدیگر منتقل کنیم. بیا پدرخوبمان زودتر بیا که ممکن است فردا دیر شده باشد. ونزد خانواده ات برگرد تا همه توان خودمان را برای رسیدگی وآسایش تو در دوران کهولتت بکارگیریم و بدان همینکه ما سایه ات را دوباره بالای سرمان و وجودت را در جمع خانواده حس کنیم جان تازه و دوباره دیگری را به ما خواهی بخشید. بدان سرنوشتی که رجوی برای شما ترسیم کرده جز تباهی ونابودی سرانجامی ندارد.
با آرزوی دیدن بزودی ودوباره تو
قربانت دخترچشم انتظارت: شهلا
 

برچسب ها
سرویس محتوا

مطالب مرتبط

3 نظر

  1. سلام
    این ساده لوحیه که فکرکنیم سوئیس از مافیای استکبارجهانی جداست فقط توانسته زیرکانه تراز انها مردم دنیارا بفریبد
    به این دلیل که بالاخره منافقین را از لیست تروریستها جداکردند.

  2. امثال همین خانم در لیبرتی زیادند، بله! اما موضوع این است که تمامی کسانی که طاوطلبانه و با پای خود بدانجا رفته اند به خوبی می دانسته اند دارند قدم به چگونه جایی می گذارند! حتما حتما می دانسته اند سازمان مجاهدین خلق ایران چگونه سازمانی است و هدفش چیست و حتما می دانسته اند عراق کجاست و چطور موقعیتی دارد!

    نمی دانسته اند؟؟؟؟

    حتما می دانسته اند وسط بیابان های سوزان عراق در سازمانی که زندگی را رها کرده و در حال مبارزه با دشمن خود است خانه ی خاله نیست و لابد این را هم می دانسته اند که این سازمان جای بچه سوسول بازی نیست؟؟؟

    اگر کسی بگوید نه دروغ مطلق گفته است…

  3. سلام. امثال این خانم در کمپ لیبرتی بسیار هسنتد و راه و چاره ای جز ماندن ندارند الا اینکه به هر نحوی اطلاعی از بیرون به آنها برسد که در بیرون خانواده های آنها واقعا منتظر آنها هسنند /

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا
بستن