خاطره‌ای برگرفته از کتاب قصه‌ای ناتمام برای دخترم

بزرگ ترین تحولی که کمپ (تیف) را غرق شادی کرد، خبر برقراری ارتباط تلفنی اعضا با خانواده هایشان بود. بعد از سالیان  اعضا به لحاظ عاطفی با خانواده هایشان پیوند می خوردند. برخی همانند من بیش از 20سال کوچک ترین خبری از خانواده نداشتند. با ورود تلفن به کمپ تیف، فرماندهان آمریکایی کمپ، اعضا را […]

بزرگ ترین تحولی که کمپ (تیف) را غرق شادی کرد، خبر برقراری ارتباط تلفنی اعضا با خانواده هایشان بود. بعد از سالیان  اعضا به لحاظ عاطفی با خانواده هایشان پیوند می خوردند. برخی همانند من بیش از 20سال کوچک ترین خبری از خانواده نداشتند.

با ورود تلفن به کمپ تیف، فرماندهان آمریکایی کمپ، اعضا را به ترتیب صدا می زدند. مسئولیت برقراری تماس با خانمی به نام فاطمه بود که تابعیت افغانی داشت واز پرسنل ارتش امریکا بود. یکی از اعضای جداشده که به زبان انگلیسی تسلط داشت، وی را همراهی می کرد.

بچه‌ها با شوق عجیبی به سمت چادر تلفن می رفتند. وقتی خبر گرفتن تماس به اعضا گفته می‌شد، گویی از شوق پرواز می‌کردند. اما در این میان اعضایی هم بودند که بدلیل شستشوی مغزی سالیان، از تماس با داخل ایران استقبال نمی‌کردند و فکر می کردند با برقراری تماس برای خانواده‌هایشان مشکل امنیتی پیش می آید. همین عده نیز به مروز زمان موفق شدند آن ذهنیت القاء شده از سوی تشکیلات مجاهدین خلق را شکسته و به جمع بپیوندند. البته این ذهنیت کم وبیش در وجود همه اعضا جداشده در کمپ وجود داشت. به عنوان مثال فکر بازگشت به ایران برایشان خیلی سخت و نوعی تابو بود. در حقیقت نوعی غرور همراه با تاثیرات مغزشویی اراده کردن و تصمیم گیری را برای ما سخت کرده بود.

هر فردی که این ذهنیت را در خود می‌شکست تلاش می‌کرد به دیگر دوستانش برای فهم واقعیت وعبور از این ذهنیت کمک کند. با هرتماس دلمان برای خانواده‌هایمان بیشتر تنگ می‌شد و خاطرات گذشته با خانواده از درون محاصره‌مان می‌کرد.

من خودم شوق عجیبی برای تماس با خانوده ام پیدا کرده بودم وبرای ساعت تماس لحظه شماری می کردم. دلم بخصوص برای شنیدن صدای مادر وبچه‌های کوچک‌تر خانواده که احتمالا اکنون می‌بایست پسران ودختران بزرگی شده باشند، بشدت تنگ شده بود. چهره یکایک آنها علیرغم گذشت زمان در ذهنم همچنان نقش بسته بود. دلم بدجوری برای شنیدن صدای مادرم لک می‌زد.

مادرم بعد از فوت پدرم تنها تکیه گاه ما بود که بار مشکلات زندگی را به تنهایی بدوش می کشید. او با همه وجود تلاش می کرد برای خوشبختی وموفقیت ما نقش پدر را هم در زندگیمان ایفا کند. روزی که تصمیم گرفتم برای پیوستن به تشکیلات مجاهدین خلق ایران را برای همیشه ترک کنم در بیمارستان بدلیل مشکلات کلیوی بستری بود. من لحظاتی در تصمیم گیری برای عیادت از او که شاید می‌توانست آخرین دیدار باشد با رفتن سرقرار دچار شک و تردید شدم ولی در نهایت با این استدلال مسخره که رسالت من آزادی تمامی مادران شبیه مادر من و مبارزه برای محقق کردن آرمانهای تشکیلات که خوشبختی و رفاه مردم را بدنبال دارد است، از آخرین دیدار با مادر خودداری کردم.

بعداز سالیان هنوز خودم را بخاطر آن تصمیم سرزنش می کنم چرا که مادرم بعد از تحمل یک دوره سخت بیماری در بیمارستان فوت کرده بود. در حالیکه در آخرین لحظات بسختی اسم من را بر زبان آورده و قطره اشکی از چشمانش به مفهموم چشم انتظاری دیدار آخر جاری شده بود.

در حال کلنجار رفتن با این خاطرات بودم که اسم من را برای تماس صدا زدند. از شدت هیجان واسترس قادر به حرکت نبودم. با گام‌های لرزان به سمت چادر تلفن رفتم. در طول مسیر به دوستانم برخورد می‌کردم که بعداز گرفتن تماس خوشحال از چادر برمی‌گشتند. آنها بعد از سالیان صدای خانواده‌هایشان را شنیده بودند. به داخل چادر رسیدم. سوالات زیادی از مقابل چشمانم عبور می کرد. براستی چند لحظه دیگر اولین  مخاطبم بعد از سالیان چه کسی خواهد بود؟ صدای کدامین یک از عزیزانم را بعد از گذشت بیش از 20 سال خواهم شنید؟

صدای فاطمه مجری تماس رشته افکارم را قطع کرد. “بیا گوشی را بگیر تماس با خانواده ات برقرار شده”. دستانم می لرزید و توان گرفتن گوشی تلفن را نداشت! “الو الو؟ علی تویی؟ تو کجایی؟ این همه سال چرا تماس نمی‌گرفتی بی معرفت!؟!” خواهرم بود. کوچک ترین فرزند و یا ته تغاری خانواده که روزی که ایران را ترک می کردم فقط 14 سال داشت و در مقطع راهنمایی درس می‌خواند و اینک سه دختر و یک پسر داشت!

زمان چه زود و البته سخت برای من گذشته بود. گویی تمامی غم وغصه‌های عالم در یک پتک جمع شده و برسرم کوبیده شد. چه سال‌هایی را در مسیر اهدافی نامعلوم والبته بیهوده تلف کرده بودم. و چه بهترین سال‌هایی از عمرم براثر یک تصمیم گیری اشتباه تلف شده بود. با خود زمزمه کردم ” ، ای دلِ من، دلِ من، دلِ من! بینوا، مضطرا، قابل من! از تو آخر چه شده حاصل من؟”

بعداز خواهرم دخترانش یک به یک گوشی را بدست گرفته وبا من صحبت کردند. “الو دایی جون منم رویا! الو دایی جون منم نوشین! الو دایی جون منم نازی! الو دایی جون منم محمد!” بغض واشک امانم نمی‌داد. خوشحالی دیدار دوباره و حسرت سالیان بی خبری، بهشت وجهنم توام با هم! خدایا این چه جهنمی بود که برای خود ساخته بودم؟ گناه این خانواده چه بود که باید این چنین زجر می کشید؟

احساس کردم بعداز سالیان برای اولین بار از درون پر شده‌ام. رجوی برای سالیان تلاش کرده بود که روی این عواطف خاک بپاشد. او با کانون فساد نامیدن خانواده تصور می‌کرد می تواند این عشق وعواطف را در اعضا بکشد ولی خانواده نشان داد نقطه جوشش برای ادامه زندگی و نقطه تقابل با افکار پوسیده وعقب مانده رجوی است.

علی اکرامی