بیست پنجم شهریور، روز جنایتی که مریم رجوی مرتکب شد

بیست پنجم شهریور، روز جنایتی که مریم رجوی مرتکب شد و عذاب وجدانی ابدی برای من بجای گذاشت بخاطر سکوتم در قبال این جنایت و هنوز بعد از سالها نتوانستم به آرامش دست پیدا کنم.
عصر روز ۲۵ شهریور ۱۳۷۷ اشرف مقر ۱۸ سکوت عجیبی در محوطه حکم فرما بود اما این سکوت طولی نکشید همه بخط شده و آماده مراسم شامگاهی در طول شاید بیش از ۳۰ ثانیه نگذشت یک موجود نیست و نابود شد یک انسان مرگ دلخراش با شعله های آتش را به ماندن و زنده ماندن در مناسبات پاک رجوی و اجبار انقلاب ایدئولوژیک مریم را به شعله های آتش ترجیح داد و یک گوهر بی بدیل تبدیل به یک ذغالی که بخاطر کم بود اکسیژن بد سوز شد.
 این جوان یکی از خیلی ها جوانهای دیگری بود که با فریب زندگی بهتر و آینده بهترر در یک کشور اروپائی به اشرف آورده شده بود و در انقلاب مریم می خواستند او را ذوب کنند.
 مشخصات.
 محمد رضا بابا خانلو
 اهل/ تهران
 شغل / خیاط
 محمدرضا هم مثل خیلی های دیگر در تور نفرات سازمان می افتد و با شناخت از ضعف ها و مشکلات مالی به او وعده فرستادن به اروپا و شغل خوب داده می شود فقط بشرط اینکه مدتی به عراق بیاید تا بتواند در کشور های اروپائی کیس پناهندگی داشته باشد به عراق اعزام می شود و مدت چند ماه که گذشت تقاضای رفتن می کند که به او گفته میشود از این خبر ها نیست یا در اینجا می مانی یا باید ۳ سال در زندان سازمان بمانی تا اطلاعاتت سوخته شود و سپس تحویل دولت عراق داده میشوی و باید به جرم ورود غیر قانونی هم هشت سال در ابوغریب زندانی بکشی در صورتی که او دارای پاسپورت قانونی بوده اما سازمان برای همین منظور همه افراد را با جعلیت وارد عراق می کرد بعد از مدت ها درگیری با سازمان وقتی سازمان دید که او به هیچ صراطی مستقیم نمی شود ریل معمول خود را شروع کرد ریلی که سرانجام آن معمولا خودکشی ها و خود سوزی های زیادی بدنبال داشت.
 ریل فشار تشکیلاتی بر محمد رضا شروع شد از کتک کاری ها در نشست ها و وادار کردن افراد که سر او فریاد می کشیدن وبا رکیک ترین دشنام ها روبرو بود تحقیر کردن در نشست ها با انداختن صد نفر تف انداختن به او اما کار ساز نبود او تصمیم به رفتن گرفته بود مرحله بعدی را سازمان با او شروع کرد ریل بنگالی کردن یا یک شبه زندان که او را در یک بنگال بدور از مقر و بقیه افراد زندانی کرده و مرتب مورد اذیت آزار قرار می دادن این ریل برای همه بود و در سازمان معمول بود
 سازمان کار این اذیت آزار سیاق سابق فردی جانی به اسم امید برومند (ناجی)
 نفر دوم افشین علوی که در حال حاضر ساکن فرانسه می باشد و همراه مریم رجوی و از مترجمین مریم رجوی است
 نفر سوم علی رضا موسائی
 نفر چهارم علی رضا زنگی آبادی
 در طول این مدت گاها از نزدیک آن بنگال که رد می شدیم صدای داد فریادها و اذیت آزار این نگون بخت بگوش می رسید نیاز به شنیدن هم نبود چون می توانستیم تصور کنیم که چه به روز آن بیچاره می آید از کتک کاری گرفته تا بی خوابی دادن تا قطع سیگار افراد سیگاری تا دشنام دادن های ناموسی که در فرهنگ ما ایرانی ها از حساسیت خاصی برخوردار است
 محمد رضا مدت یک هفته بیشتر نتوانست دوام بیاورد درعصر یک روز از غفلت زندانبانانش استفاده کرد و خودش را به محوطه زمین مراسم رساند و در مقابل چشم همه خود را به آتش کشید
 محمد رضا در چند ثانیه شعله ور شد بطوری که کسی نمی توانست به او نزدیک شود فقط فریاد می کشید و یک چیز را می گفت اولین جمله اش این بود خدا حافظ مادر و فقط تکرار می کرد مادر.مادر مادر مادر و تا جای که توانست فقط مادرش را یاد می کرد آخر او آمده بود که کار پیدا کند و پول پیوند کلیه برای مادرش دست پا کند اما گرفتار دجاله ای به اسم مریم قجر افتاده بود که عشق به مادر حرام بود جرم شاید جرم محمد رضا هم همین بود عشق به مادرش و اصرارش برای رفتن و دلیلش که همان پیدا کردن پول برای مادرش چون عشق به خانواده عشق به مادر در پیشگاه معظم له مریم قجر بزرگترین جرم بود.
 در حین شعله کشیدن محمد رضا ناجی و نفرات هم تیمش به کسی اجازه نمی دادن که به کمکش بروند فقط یک نفر این کار را کرد که او را هم به باد فحش کشیدن چرا داری به یک مزدور خمینی یک پاسدار کمک می کنی بعد هم وقتی شعله ها خاموش شد ناجی و هم تیمی هایش او را زیر لگد گرفتن اما مگر در دیکتاتوری حاکم بر سازمان کسی جرعت می کرد چیزی بگوید.
 بهر شکلی او را به بیمارستان اشرف بردن و از آنجا هم به بیمارستان الکندی بغداد منتقل کردن و متاسفانه من هم بعنوان تیم حفاظت همراه او رفتم و مدت یک ماه نیم همراه اکیپ در بیمارستان همراه او بودم در این مدت که همراه او بودم تنفرم از سازمان از عملکردهایش به نقطه اوج رسیده بود و چندین بار تقاضا کردم که من نمی توانم همراهش باشم اما کو گوش شنوا مسئولینی که همراه او بودن از هیچ توهین و تحقیری کم نمی گذاشتن و تنها نفر همراه او که رابطه انسانی داشت عسگر بود تیم حفاظات شامل دو تیم بود تیم داخل بیمارستان و تیم بیرون که من تیم بیرون بودم و در طول روز چند بار به اتاقش مراجعه می کردم
 علی رغم توصیه های شورای پزشکی بیمارستان که اینجا بدلیل تحریم توان رسیدگی در عراق نیست و مرگ او حتمی است حداقل به اردن یا کویت یا ترکیه ببرید اما با سوگندی که مسعود رجوی خورده بود که اگر نفری در حال مرگ باشد بگویند یک روز از عراق خارج کنید زنده میشود خارج نخواهم کرد البته بجز همسرانش و از جاکش هایش مثل جابر زاده و……. چون خبر کامل داشتیم که رقیقه عباسی برای یک عمل ساده به فرانسه فرستاده شد بتول رجائی هند جگر خوارش همین طور و ابن ملجم رجوی جابر زاده هم همین طور اما سازمان این اجازه را نداد
 تا حال او وخیم شد و روز های آخرش را داشت سپری می کرد که سر کله منوچهر الفت که پرسنلی به آنها می گفتند پیدا شد و منتظر یک فرصت بودن محمد رضا به کما رفت و ما را از اتاق بیرون کردن و فقط الفت یا منوچهر و ناجی در اتاق ماندن من هم بیرون رفتم اما بر حسب اتفاق جای نشستم که پنجره اتاق محمد رضا بود و باز بود که صدای آنها را می شنیدم آنجا متوجه شدم که گفتن تمام کرده و مرده که شروع کردن یک سری کاغذ ورقه در آوردن و در حالت مرده اثر انگشت او را پای کاغذ ها می گذاشتن که من و عسگر شاهد این ماجرا بودیم اما هر کدام از همدیگر پنهان می کردیم چون نمی خواستیم به روز محمد رضا بیفتیم خلاصه بعد از گرفتن اثر انگشت ها در حالی که محمد رضا فوت کرده بود عصر همان روز هم به ما گفتن که شما هم دیگر بروید و بعد از آن هم دیگر معلوم نشد که در کجا او را دفن کردن و از آن روز این عذاب وجدان را دارم که چرا سکوت کردم و تمام صحنه ها که یادم می افتد بیشتر دچار این عذاب وجدان هستم
 راستی مادرش هنوز منتظر است که محمد رضا برایش پول فراهم کند تا کلیه اش را پیوند بزند
 راستی مادرش از سرنوشت او خبر دارد؟
 خبر دارد که کجا دفن شده؟
 امیدوارم روزی برسد که من هم به آرامش برسم آن روز تنها روزی است که رجوی در مقابل دنیا پاسخ گوی این جنایات باشد
 لازم به ذکر است از هموطنانی که خانواده محمدرضا بابا خانلو را می شناسند به این خانواده اطلاع دهند شاید بتوانند از چشم انتظاری در بیایند و هم اینکه با مراجعه به سازمان محل دفن فرزندشان را پی گیری کنند.
نادر نادری
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.