خاطره ای دردناک از اولین حضور خانواده ها مقابل پادگان اشرف

از سال 82 و پس از سرنگونی صدام، اولین گروه از خانواده های اعضا در مقابل پادگان اشرف برای دیدار با فرزندانشان، حاضر شدند. این خانواده ها بعد از سالها بی خبری از عزیزانشان با ریسک امنیتی بالا و تحمل شرایط سخت آب و هوایی و گرما خود را به درب قرارگاه اشرف رسانده بودند. […]

از سال 82 و پس از سرنگونی صدام، اولین گروه از خانواده های اعضا در مقابل پادگان اشرف برای دیدار با فرزندانشان، حاضر شدند. این خانواده ها بعد از سالها بی خبری از عزیزانشان با ریسک امنیتی بالا و تحمل شرایط سخت آب و هوایی و گرما خود را به درب قرارگاه اشرف رسانده بودند. مسئولین مجاهدین خلق بعد از سرنگونی صدام و موضوع خلع سلاح و حاکمیت جدید عراق در وضعیت سردر گمی بسر می بردند. مصاحبه های وزارت خارجه آمریکا با اعضا و تشویق آنها به جدایی، خواب خوش و رویای پیش بردن خط موازی با آمریکا و این ادعا که ارتش آمریکا مجددا قصد تسلیح نیروهای مجاهدین خلق به سلاح های پیشرفته تر برای عملیات سرنگونی را دارد، آشفته کرده بود.

در چنین شرایطی مسئولین تشکیلات مجاهدین خلق با این توهم که حضور خانواده های اعضا می تواند منبع خوبی برای تامین مشکلات مالی و همچنین جذب نیرو باشد به در خواست خانواده ها برای ورود به قرارگاه اشرف و دیدار با وابستگانشان، پاسخ مثبت دادند. در جریان یکی از دیدارهای خانواده ها اتفاقی افتاد که بلحاظ عاطفی و احساسی قلب های همه را جریحه دار و اشک همگان را سرازیر کرد. مسئولین قرارگاه به یکی از اسرای جنگ تحمیلی (ق) که پیوسته بود، اعلام کردند که خودش را برای دیدار با خانواده اش آماده کند. در جریان توجیه اولیه جواد خراسان (اسماعیل مرتضایی) تمامی اعضایی را که قرار بود به ملاقات خانواده هایشان بروند توجیه کرده بود با توجه مسئله طلاق ایدئولوژیکی و امضای کسر رهایی به برادر مسعود در صورت مواجه با همسران سابق که اکنون بر آنها حرام می باشند، حق برخورد فیزیکی با آنها را ندارند. (ق) که از جلسه بیرون آمد حالتی متناقض داشت! از یک طرف شوق و شعف دیدار با خانواده و بخصوص دخترش را داشت و از طرف دیگر ضابطه ابلاغ شده در رابطه با عدم لمس فیزیکی!

پکی به سیگارش زد و به فکری عمیق فرو رفت. دخترش فاطمه سه سالش بود که در جزایر مجنون به اسارت نیروهای ارتش صدام در آمده بود، اکنون 17 سال از آن زمان می گذشت. بایک محاسبه ساده اکنون باید دخترش 20 ساله باشد. “ق” در افکار خودش غوطه ور بود که او را صدا زدند و سوار بر یک لندکروز به درب ورودی قرارگاه اشرف که خانواده ها در اتوبوس منتظر بودند بردند.

فرمانده او اخرین توصیه را به او قبل از پیاده شدن کرد، یادت به کسر رهایی و مسئله طلاق و امضایی که به برادر دادی باشد و لحظاتی بعد “ق” از لندکروز پیاده شد و به سمت درب ورودی قرارگاه رفت. چندین اتوبوس در بیرون قرارگاه به صف ایستاده بودند، و خانواده ها منتظر دیدار با عزیزان خود بودند. دقایقی بعد با صدای بلند ق را صدا زدند. ق.ق اتوس سوم. او سر از پا نمی شناخت. بعد از 17 سال اولین بار بود که خانواده اش را می دید. لحظاتی افکارش بسوی همسرش کشیده شد و اینکه بعد از سالیان چه برخوردی با او خواهد داشت! ولی بلافاصله اخرین توصیه های فرمانده اش بیادش امد و رشته افکارش را پاره کرد! تلاش کرد به دخترش فکر کند و اینکه دختر زیبا و دوست داشتنی اش که قبل از اسارت تمامی عشق باباش بود اکنون در سن 20 سالگی چگونه است؟

“ق” در افکارخودش بود که یک لحظه احساس کرد خانمی با قدی بلند وصورتی زیبا و جذاب بسمت او در حال دویدان است. او که سالها هیچ تماسی با خانواده نداشت در یک لحظه بخاطر شباهت بیش از حد دختر با همسرش در حالیکه او دیگر در آغوش گرمش جا گرفته بود با یاداوری تذکرات فرمانده اش با دستان تنومندش دخترش را به گوشه ای پرتاب کرد. دخترش فاطمه که از این حرکت پدرش تعجب کرد بود فریاد زد: باباجون، منم دخترت فاطمه، بعداز 17 سال دوری از تو و رنج بی پدری اینطور از دخترت استقبال می کنی؟ و بعد زد زیر گریه، بیادش آمد که طی تمامی این سالیان چگونه بیاد پدرش با چشمانی اشکبار به خواب رفته بود. بیادش آمد چه لحظات سختی داشت وقتی همکلاسی هایش سراغ پدرش را می گرفتند و او مانند همیشه سکوت می کرد!

“ق” که بشدت بهم ریخته بود بسرعت بداخل قرارگاه برگشت بدون اینکه بعد از سالیان با خانواده اش دیداری کرده باشد. روزهای بعد اعضایی که با “ق” در یک یکان بودند او را می دیدند که روی لبه حوض مقرشان در سکوتی عمیق فرو رفته است و به آرامی به سیگارش پک می زند. چند ماه بعد “ق” که بشدت دچار عذاب وجدان شده بود در یک فرصت بدست امده از قرارگاه اشرف فرار و این قرارگاه بدنام که تمامی احساس و عواطف او به خانواده را در وجودش کشته بود، برای همیشه ترک کرد.

اکنون او در خانه نقلی و در کنار خانواده و در حالیکه دخترش را با تمام وجود در آغوش گرفته به گذشته سیاه خود در قرارگاه اشرف و تشکیلات مجاهدین خلق فکر می کند. او به خود می بالد که آن مناسبات نفرت برانگیز که بزرگ ترین دشمن را خانواده می دانست را ترک و آینده زیبایی را در کنار خانواده برای خود ساخته است.

علی اکرامی