دیدار خانواده های اسیران فرقه رجوی استان مازندران با آقای علی محمد خاتمی – قسمت اول

مقدمه
چند ماهی است که آقای علی محمد خاتمی از دوستان جدا شده، بعد از نجات از تشکیلات مخوف فرقه رجوی به ایران و آغوش خانواده اش بازگشته است.
انجمن نجات مازندران در جهت تعامل و همدردی با خانواده های اسیران فرقه رجوی در استان، در صدد بر آمد از آقای خاتمی برای شرکت در جلساتی با حضور خانواده های اسیران دعوت به عمل آورد تا این خانواده ها از وضعیت و اخبار فرزندان شان که در لیبرتی اسیر فرقه هستند اطلاع یابند. از این رو در روزهای 24 و 25 دی سه جلسه با حضور برخی از خانواده ها و بازگشته های استان و همچنین آقای خاتمی در دفتر انجمن برگزار شد.
در ابتدای جلسه به خانواده ها گفته شد که وی بعد از بازگشت به ایران ازدواج کرده و اکنون در جلسه حضور دارد که خانواده ها بعد از شنیدن خبر ازدواج وی بسیار خوشحال شدند و آرزو کردند که عزیزشان نیز روزی آزاد شده و بتواند تشکیل خانواده داده و زندگی جدیدی را آغاز کند.
در ادامه جلسه نامبرده ضمن معرفی خود از نحوه پیوستن، مسئله دار شدن و جدا شدن خود از فرقه اشاره نمود وی همچنین در مورد وضعیت لیبرتی و مناسبات فرقه ای حاکم بر اسیران در آنجا توضیحاتی داد و در قسمت پایانی هر جلسه نیز به سئوالات خانواده ها در رابطه با نفرات اسیرشان پاسخ می دادند.
وی در خصوص وضعیت خود گفت من سرباز بودم و سال 66 در منطقه پیرانشهر اسیر فرقه شدم در حالی که ما قصد حمله به عراقی ها را داشتیم قرار بر این بود یک تپه مهم را از چنگ عراقی ها در بیاوریم در آن شرایط نفرات فرقه از پشت رخنه کرده و درست به موقعیت ما که مشغول درگیری با عراقی ها بودیم رسیدند و فارسی هم صحبت می کردند کسی به آنها شک نمی کرد می آمدند بالای سنگرها روی نفرات سرباز رگبار می بستند و می کشتند فرمانده ما زخمی می شود من هم به همراه تعدادی دیگر اسیر شدم. البته این عملیات شان با هماهنگی ارتش عراق انجام می گرفت و معلوم بود که از قبل از علمیات ما خبر داشتند و به همین خاطر از آنان که زبان فارسی بلد بودند استفاده کردند. از روز اول اینها برای صدام کار می کردند اما خودشان مدعی بودند هیچ وابستگی به صدام ندارند در صورتی که هم از نظر نظامی وابستگی داشتند و هم از نظر اقتصادی از صدام تغذیه می شدند، بعد از این که ما اسیر سازمان شدیم به شهر سلیمانیه منتقل شدیم.
هدف سازمان این بود که ما را عضو گیری کند بعد از مدتی مسئولین فرقه نزد ما آمدند و به ما گفتند می خواهیم به ایران حمله بکنیم با یک عملیات نظام جمهوری را سرنگون کنیم هر کس مایل است می تواند به ما بپیوندد در عوض وقتی حاکمیت ایران را بدست گرفتیم به شما منصبی می دهیم. با این ترفند تعدادی به فرقه پیوستند. خلاصه ما حدود 200 نفر در کمپ باقی مانده بودیم که برای عملیات نرفتیم مسئولین بعد از یک هفته دیگر دو باره نزد ما آمدند گفتند که می خواهیم به ایران برویم اگر شما با ما بیاید مشکلی نیست اگر بخواهید اینجا بمانید ما نمی توانیم مسائل شما را حل کنیم می خواهیم این مقر را منفجر کنیم دیگر جای ماندن شما در این مقر نیست گفتند حتی به عنوان نفر پشت جبهه هم می توانیم از شما استفاده کنیم به عنوان راننده یا نفرات آشپزخانه در پشت جبهه شما را بکار می گیریم به ما گفتند شما اگر به ایران برگردید اعدام در انتظار شماست می گفتند به جوانی تان رحم کنید به ایران بر نگردید ما هم وقتی چنین وضعیتی را دیدیم مجبور شدیم ماندن در جمع آنها را انتخاب کنیم. من که سازمان را نمی شناختم رویم مدت ها کار کردند در واقع مغزشویی می شدم و به من می گفتند ما بزودی به ایران بر می گردیم با وعده های توخالی هر سال وعده های سر خرمن داده همه ما را به امید این که در آینده نزدیک به ایران بر می گردیم فریب داده و با همین ترفندها تا 28 سال اسیر فرقه بودم.
از وقتی خانواده ها به اشرف برای ملاقات آمدند نور امیدی در دل من زنده شد من احساس کردم از یک پشتیبانی برخوردار هستیم که قابل اتکاء است وقتی خانواده ها را در اشرف می دیدم امیدوار می شدم. اگر من تصمیم گرفتم خودم را ازجهنم رجوی خلاص کنم انگیزه ام را از خانواده هایی که زحمت کشیده و به عراق می آمدند گرفته بودم. از طرف دیگر هم می دیدم که چگونه سران فرقه به مادران و پدران پیر توهین می نمودند و به آنان سنگ می زدند این برایم قابل هضم نبود سازمانی که خود را مدافع حقوق مردم ایران می داند!! از چند مرد و زن پیر می ترسد و اجازه ملاقات نمی دهد به همین خاطر تصمیم گرفتم در فرصتی مناسب از جهنم رجوی رهایی یابم. بعد از وارد شدن به لیبرتی تصمیم خود را عملی کرده و در این کار موفق شدم و اکنون هم از این کارم بسیار خوشحال هستم که توانستم از جهنم رجوی ها نجات پیدا کنم.    
 ادامه دارد…
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.