نامه خانم سمیرا منصوری به برادرش نصار از اسیران فرقه رجوی

مادرنگران است  
زندگی دفتری از خاطره هاست…..
یک نفر در دل شب
یک نفر در دل خاک
یک نفر همسفر سختی ها
چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد
ماهمه همسفر و رهگذریم آنچه باقیست فقط خوبیهاست.
برادر عزیزم نصار جان سلام
نمیدانم که از کجا و چگونه آغاز کنم در طی این سالیان هرگاه من و مادر ودیگر خواهران و برادرانت به تو فکر میکردیم می ماندیم که چه باید کرد؟ باورکن اکنون که مشغول نوشتن نامه هستم مادرمان مثل همیشه دست به دعا برداشته و با چشمانی اشکبار با خدا که تنها دوست خلوت او دراین سالیان بوده راز و نیاز میکند و تو را از او میطلبد.

نصارعزیزم ازآخرین نامه هایت که وقتی هنگام اسارت دراردوگاههای عراق بدستمان می رسید  سالها می گذرد در آن روزها علیرغم اینکه از اسیر شدنت به شدت نگران بودیم ولی دلمان رابه نامه هایت که خبراز سلامتی تو میداد خوش می کردیم  والبته امیدواربه اینکه بالاخره جنگ تمام می شود و تو به خانه بازخواهی گشت.
برادرجان وقتی شنیدیم که آزادگان به میهن خود بازمی گردند خوشحال شدیم که ما هم می توانیم برادرمان را بعد ازسالها تحمل رنج ومشقت ازبابت دوریش درآغوش گرفته ودوباره درجمع خانواده ببینیم،باورکن که درآن ایام مادروهمه ما منزل را برای ورودت آب وجارو کرده بودیم.اما برادرخوبم نمی دانی که چقدرخبر نبودنت دربین آزادگان برای ما دردآوربود! بخصوص برای مادر که تا مدتها درگوشه ای ازاتاق می نشست وگریه می کرد ومی گفت نمی دانم چه بلایی بر سر فرزندم آمده،چون او برای بازگشت تو تدارک ها دیده بود! بالاخره بعد ازماهها نگرانی وپیگیری شنیدیم که نامردمان ازخدا بی خبرمجاهدین که لعنت خدا برآنها باد تورا ازاسارتی به اسارتی دیگربردند! که فقط باعث شده تا امید ما برای بازگشتن تورا به ناامیدی تبدیل کرده وجز خاطراتی از گذشته در ذهن ما نماند! نه تماسی نه نامه ای و نه پیامی، نمی دانستیم هم که اسارتگاه جدید تو کجاست و زندانبانانت این بار چه کسانی هستند؟!
زندان سازانی که نه اجازه می دهند بنویسی و نه تماسی بگیری! باورآن روزها که در اسارت دشمن بعثی بودی تحمل دوریت برایمان آسانتر بود چرا که می دانستیم بعنوان یک سرباز وطن و بخاطر دفاع از سرزمین مادری و دفاع از حریم و ناموس مردمت به اسارت افتاده  بودی و ازاین بابت ما به توافتخار می کردیم، ولی اینبار چی؟!اسارت در بند زنجیرهای رجوی بی وطن وزندانبان خود بودن چه انگیزه و افتخاری می تونست برایمان دربر داشته باشد؟! البته فقط برغصه های ما ومادرمان افزوده است.
 نصار جان خودت می دانی که همه ما تورا ازصمیم قلب دوست داشته وداریم واکنون که این نامه را برایت مینویسم خاطرات یک به یک از جلوی چشمم رژه میروند چون خاطرات است که انسانها را علیرغم دوری فاصله ها به یکدیگر پیوند میدهد. ودراین نامه دوست دارم به چند مورد ازخاطرات شیرینی که با هم داشتیم را برایت یادآوری کنم:
یادت هست من وتو و خواهرمان سهام رفته بودیم استخر آبادان من غرق شدم و تو مرا نجات دادی؟ وآن روز خیلی ترسیده بودی؟
یادت هست رفته بودیم سینما شیرین آبادان فیلم خداحافظ کوچولو بود وما پول کم داشتیم سانس اول که  تمام شد رفتیم بیرون وآن روز رسم بود که همه دو سانس فیلم را ببینند ولی ما پول نداشتیم؟ ولی تو گفتی عمو شایع روی صندلی ردیف جلوی سینما نشسته برو از او پول بگیرو من رفتم از او پول گرفتم و بعد ازخریدن ساندویچ و نوشابه با خوشحالی رفتیم سانس دوم فیلم را دیدیم. ویا هیچگاه فراموش نمی کنم که یک روز وقتی با موتورسیکلت  جلوی مدرسه دخترانه زمین خوردی وقتی دختران اطرافت جمع شده بودند از خجالت مثل لبو سرخ شده بودی؟!.
برادرنازنینم اینها را گفتم که بدانی ما با یادآوری چنین خاطراتی ازتوبه یادت هستیم اما درلحظاتی که وقتی به یاد آنروزها وخاطرات با توبودن می افتم اشک در چشمانم حلقه میزند و با خود میگویم ای کاش خاطرات فقط به گذشته معطوف نمیشد وبا تمام وجود در خلوت خودم بر سر سجده نماز آرزو میکنم که ای کاش برگردی تا بتوانیم خاطرات جدیدی با هم درست کنیم.
برادرعزیزم این را بدان دوستان سابقت که وقتی زمانی همچون تو درزنجیراسارت گروه بی وطن رجوی بودند وبالاخره موفق به رهایی از بند اسارت شده اند نزد ما آمده وبرایمان ازدرد و رنجی که تو وسایردوستانت طی سالیان درعراق وگروه رجوی کشیده اید گفتند.
آنها پرده های ابهام سالیان را کنار زدند و به انبوه سوالات بی پاسخ ما جواب دادند و از آنجاییکه حرف همه آنها یکی بود و از دل سالیان درد و رنج بیرون میزد بردلمان نشست.
آنها برغم اینکه هنوز زخم فراوان ازظلم رجوی وازانواع بیماریهای ناشی ازسالیان اسارت درگروه مجاهدین ضدخلق رنج می برند ولی با تمام وجودشان علاوه براینکه با ما ابرازهمدردی می کنند برای آزادی شما بی وقفه تلاش می کنند. و اینها بودند که شعله های خاکستر شده عشق به تو را دوباره در دل ما برافروختند.
البته برادرخوبم خودت می دانی که ما چقدر تو را دوست داریم باورکن که مادرمان هم می گوید تنها آرزویم این است که دراین سالهای آخرعمرم  یکباردیگر نصار را ببینم! بنابراین نزد ما برگرد تا آرزوی به حق مادرمان محقق شود.همانطور که دوست داشتی موقع غذا خوردن بقیه اعضای خانواده هم درکنارت باشند پس بیا تا یکباردیگربا هم دوریک سفره بنشینیم.البته  من ایمان دارم که تو به میان ما باز خواهی گشت چون این احساس به طرز عجیبی این روزها با من مآنوس شده است. از تو میخواهم که به خدا توکل کنی و بر تلاش خود برای گسستن خود از دام رجوی بیگانه پرست  بیافزایی.
برادرم هیچوقت برای زندگی کردن دیر نیست.مطمئن باش که ما به تو کمک خواهیم کرد تا بتوانی زندگی خودت را دوباره ازنو وحتی زیباتر از گذشته بسازی، به قول شاعرکه می گوید:
زندگی زیباست. زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست.
گر بی افروزیش رقص شعله هایش پیداست.
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست.
باز هم برایت خواهم نوشت از راه دور صورت ماهت را میبوسم و برای دیدن دوباره ات لحظه شماری میکنیم.
به امید دیدار خواهرت سمیرا

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.