خاطرات احسان بیدی ـ قسمت اول

داستان زندگی من نیز تلخ است، تلخی که صد افسوس نیز به همراه خود دارد که چرا به دنبال سراب دویدم. و صد ها پرسش که آیا من نمی توانستم بجای سراب واقعیت را ببینم. متاسفانه شور و حال جوانی و شرایط سیاسی حاکم بر خانواده ام و غلیان احساسات به من اجازه نداد. دایی من زندانی سیاسی بود که در ارتباط با سازمان مجاهدین خلق دستگیر شده بود و در زندان اوین در حبس بود. من هنگامیکه به همراه مادرم برای ملاقات با دایی ام به زندان اوین می رفتم با نام ” مسعود رجوی ” آشنا شدم و شرایط موجود نیز حساسیت من را برانگیخته بود.
زندگی ما با زندانی شدن دایی ام با سازمان مجاهدین گره خورده و در هم تنیده شده بود. من از سال ۱۳۷۶ هواداری خودم از سازمان را آغاز کردم و با اشنا شدن دیگر نفرات وداشتن تیم و سرتیم مشغول به کارهای تشکیلاتی در ارتباط با سازمان شدم ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم این کاری که میکنم سرانجامی ندارد. وقتی از مسولین مربوطه سوالاتی داشتم، و جواب آنها را نمیگرفتم بیشتر برایم ابهام بوجود می آمد تا روزی که تصمیم گرفتم دیگر به کار تشکیلاتی با سازمان ادامه ندهم و این تصمیم را گرفتم و پی زندگی خودم رفتم. بعد از مدتی مشغول به کارشدم و استخدام دائم با مزایای خوب شدم. استارت زندگی من خیلی خوب زده شده بود و موفقیت هایی را در کارم داشتم، اما یک حادثه دوباره من را به دنبال سراب کشاند.
یکی از بستگانم هنگام عبور از مرز جهت خروج از ایران دستگیر شد. اخبار سازمان حاکی بود که وی در تور نیروهای امنیتی ایران بوده است. اقوام و فامیل نمی توانستند و نمی دانستند عمق حادثه چیست و متاسفانه بعد از مدتی وی اعدام شد. بعد از این مقطع بود که دوباره سر و کله افراد سازمان پیدا شدند و تلاش می کردند که انگیزه خونخواهی و کینه را در من بپرورانند و دوباره کار با سازمان را آغاز کنم. با توجه به تجربیات قبلی ام در ارتباط با سازمان، به آنها گفتم که خانواده من بهای سنگینی داده اند و از طرف دیگر پاسخ به سوالات و ابهاماتی را که در مورد چگونگی فعالیت سازمان داشتم نگرفته بودم و خلاصه به آنها گفتم که مایل هستم به زندگی آرام خودم بپردازم. اما متاسفانه سازمان مجاهدین هنگامیکه دید از طریق براگیختن احساس خونخواهی و عاطفی نمی تواند من را به فعالیت دوباره با سازمان وادارد، نقشه دیگری کشید و در تماس های بعدی بطور ضمنی من را تهدید کردند که اگر با آنها همکاری نکنم من دستگیر خواهم شد و در واقع من را لو میدهند. آنها برای من استدلال می کردند که حکومت ایران همه افراد مخالف را شناسایی کرده است و قصد دارد همه آنها را دستگیر کند و تو هم جز آنها می باشی و تنها راهی که برای من وجود دارد این است که هر چه زودتر از ایران خارج شوی.
شرایط سختی را داشتم تجربه میکردم از طرفی یک شغل و اینده روشن و از طرفی ترس از نگرانی به مخاطره انداختن دوباره خانواده ام واینکه عواقب ان چه میشود؟
روزها و ساعتها درگیر این مسله بودم و سازمان در هر تماسی با من اسامی نفراتی را میگفتند که توسط رژیم ایران دستگیر شده اند و غافل از این بودم که بخش زیادی از داستان هایی که سازمان به هم می بافت، دروغ بود. براساس اطلاعات و اخباری که سازمان می داد، ناخودآگاه ترس و وحشت همه وجودم را فرا گرفته بود و هر لحظه فکر می کردم الان دستگیر می شوم. من را در این شرایط ذهنی نگه داشته بودند و من هم از کل ماجرا بیخبر. سرانجام راهی برایم باقی نمانده بود و پیش خودم هم می گفتم سازمان همه را که دروغ نمی گوید و خلاصه تصمیم گرفتم که خودم را به دست سازمان بسپارم تا از خطر دستگیری رهایی پیدا کنم.
اگر چه هنوز در ذهنم سوالاتی بود که هنوز پاسخ نگرفته بودم و همواره با خودم درجنگ بودم. تا اینکه بعد از مدتی رابط سازمان امد و دوباره ارتباطم شکل گرفت ولی وقتی با افراد سازمان چهره به چهره می شدم و به چشم های آنها نگاه میکردم، عدم صداقت می دیدم. دلم قرص نبود که بروم و میگفتم احسان اینها همه اش دروغ است ولی باز میگفتم اگر یک لحظه درست باشه چی؟
ادامه دارد…
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.