ازیادادشت های سیروس غضنفری عضو سابق ارتش رهائی بخش – قسمت بیست و سوم

اعمال ننگین مسعود رجوی هرگز از خاطرم نمیرود!
پرواز مریم به فرانسه برای تحقق وعده اول پاریس بعد تهران
درسال 1372 طی یك نشست با شكوه برای اولین بار مریم انقلاب ایدئولوژیك خود را جشن گرفت و شورای رهبری (تماماً زن) را معرفی كرد و از بابت این كار به خود می بالید.
در آن موقع 12 عضو و 12 كاندید عضو شورای رهبری معرفی شد . مریم همه آن 24 زن را روی سن برد و خود در وسط آنها قرار گرفت و با غرور تمام گفت : به امید روزی كه این صف تا تهران برسد و بعد شعار "می توان و باید"  را سر داد. البته طی سالهای گذشته تعداد اعضای شورای رهبری بسیار زیاد شده بود و در هر مرحله ای از انقلاب تعدادی به عنوان شورا معرفی می شدند و تقریباً هر یگانی یک یا چند عضو شورای رهبری داشت.
فلسفه انقلاب ایدئولوژیك مریم این بود كه بتواند همه اعضای سازمان را به مجاهدینی تبدیل كند كه در مجاهدت و مبارزه زیر نظر قانون مسعود باشد.(مریم در نشست های عمومی بارها بیان می كرد كه تنها مبارز واقعی صحنه , خود مسعود است كه یك تنه با رژیم و اضداد خارجه نشین تا بورژوازی ضدانقلاب در تمامی عرصه ها می جنگد                                                      . (
هدف انقلاب هم همین بود تا نیروها به لحاظ ایدئولوژیك از درون خود پالایش شوند و عناصر ضد ارزشی و ارتجاعی و بورژوازی ( ازنظر خودشان وفریبی که دراین ادعا بود) را كنار زده و ارزش های  مثلا انقلابی و مترقی را جایگزین كنند تا همه از جنس مسعود شوند و البته شورای رهبری اولین افرادی بودند كه به این مرتبه ایدئولوژیك رسیده بودند .
مسعود هم بارها در نشست های حوض (در بغداد) گفت: نیروهای چپ , اكثریتی ها, اقلیتی ها و غیره …. مبارزه مسلحانه را كنار گذاشتند و درون توده ها عقب نشینی كردند البته توده های فرانسوی نه توده های ایرانی , مسعود بارها این مسئله را با طعنه و كنایه می گفت……
و می گفت ما با انقلاب مریم توانستیم سر مبارزه و اصولمان ثابت قدم و سرافراز بمانیم و موضوعی كه در انقلاب ایدئولوژیك خیلی روی آن تاكید می شد این بود كه ارتجاع و بورژوازی دو روی یك سكه اند. بطور خاص بورژوازی را  ( بدون آنکه بگویند خود چه هستند) بسیار كثیف و استثماری می نامیدند و بمراتب خطرناكتر از ارتجاع می دانستند و  مثلا با نمادهای آن بشدت در تشكیلات برخورد و سركوب می كردند                                                                                .
بالاخره روزی رسید كه دولت صدام حسین با حمله آمریكا سرنگون شد و كل سازمان و ارتش به اصطلاح آزادی بخش زیر چتر و تحت كنترل نیروهای آمریكایی قرار گرفت . در این میان خبر دستگیری مریم و برخی اعضای سازمان در پاریس توسط پلیس فرانسه شوك عجیبی به كل تشكیلات وارد كرد و همه جا خوردند كه مگر خواهر مریم در فرانسه است , ناگفته نماند اگر مریم دستگیر نمی شد حضور مریم در فرانسه بطور كلی برای اعضای سازمان مخفی می ماند . پس از آن بود كه فهمیدیم مریم و مسئولین رده بالای سازمان قبل از شروع جنگ به فرانسه گریخته اند                                                                                                                            .
هر چند صفی تا تهران محقق نشد اما صفی تا پاریس كه محقق شد و خواهر مریم بجای اینكه تهران را فتح كند در قلب بورژوازی جای گرفت . چه فرقی می كند به قول مسعود ارتجاع و بورژوازی دو روی یك سكه اند تهران نشد پاریس كه شد و ماها در بیابانهای عراق اسیر و سرگردان و بلاتكلیف بودیم                                                                                            .
تابستان 72 در قرارگاه اشرف پروسه پذیرش را می گذراندیم به مدت 6 ماه، البته این 6 ماه بیشتر چك امنیتی بود. بگذریم ,
یك روز یك نوار ویدئویی گذاشتند , چند بار هم تكرار كردند و این ویدئو مقدمه ای بود برای وارد كردن نیروهای پذیرش به مرحله انقلاب ایدئولوژیك و سپس نشستی ترتیب دادند و گفتند هر كس می خواهد برود بطور كتبی درخواست ورود به این مرحله را بدهد.(مسئول پذیرش وقت ژیلا دیهیم بود) كه اغلب این درخواست را ندادند این موضوع مسئولین را بسیار ناراحت كرده بود . زنی به نام معصومه كه یكی از فرماندهان یگان پذیرش بود مسئول نشست شد و با لحن بسیار تند و توام با تهدید به همه گفت طیف وسط نداریم یا مبارزه و سازمان را انتخاب كنیم یا رژیم و مقابل مبارزه را                                                    .
این موضوع یك انتخاب آزادانه نبود بلكه جبر و تحمیل بود چون اگر نمی پذیرفتی وارد انقلاب بشوی از سرنوشت خود بی اطلاع بودی و كسانی هم بودند كه بطور شبانه معلوم نشد به كجا منتقل شدند و به  چه سرنوشتی گرفتار شدند.
 خلاصه مدتی كه در تشكیلات بودم هر چه زمان می گذشت اختناق و فشار بر روی نیروها تحت عنوان انقلاب ایدئولوژیك سخت تر و شدیدتر می شد . البته همه اینها علت خاصی داشت چون زمان بكلی به ضرر سازمان بود و باعث می شد خیلی از مسائل برای نیروها روشن و شفاف شود و بنوعی افراد به ماهیت دروغین سازمان و نفراتش پی می بردند و افراد در تشكیلات به انفعال كشیده می شدند و سازمان بهای این دروغگویی هایش را سنگین می داد لاجرم هر روز تحت نام بندهای انقلاب بحث های ایدئولوژیک می كردند تا هر چه بیشتر افراد را به بند اسارت ذهنی و روحی بكشانند البته توام با فشارهای دیگر كه كسی جرات سركشی و اعتراض نكند . هر چه جلوتر می رفتیم فشار مضاعف و روز افزونی به نیروها وارد می كردند . آخرین روزهای قبل از حمله آمریكا به عراق یكسری نشست هایی برگزار كردند كه خود مریم مجری اصلی بود مسعود هم بعضی جاها وارد می شد و كمك مریم می شد . چندین روز پیاپی بحث های ایدئولوژیك صورت گرفت                                         .
روز آخر نشست تعدادی پرچم های سرخ رنگی روی سن بود و در پایان نشست مریم شخصاً به نماینده هر یگان با دستان خودش یك پرچم سرخ می داد و این پرچم برگرفته شده از پرچم سرخ حسینی بود كه میخواستند وانمود کنند و اینگونه جلوه دهند كه نزدیك است نیروها حسین وار و عاشورا گونه بجنگند                                                                                                                .
طولی نكشید كه آمریكا دولت عراق را سرنگون كرد و طبق صحبت و قرار قبلی مسعود در صورت حمله آمریكا ما هم باید به سمت ایران حركت می كردیم                                                       .
اما در لابلای این زمان هرگز دستوری توسط رهبری ذیصلاح صادر نشد . خلاصه ارتش آزادی بخش توسط آمریكائی ها یك جا جمع شده و خلع سلاح شدند البته به فرمان رهبری ذیصلاح كه خودش هنوز هم معلوم نیست كجا قایم شده و خواهر مریم با پرچم سرخ حسینی عاشورا گونه به فرانسه گریخت و بعد از دستگیری اش متوجه شدیم همه فرار كردند و ما تنها ماندیم . آنجا بود كه فهمیدیم چه كلاه بزرگی سرمان رفته است.
 

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.