نامه ای از خانواده سرخوش ساعدی

بنام خدا
باز هم سلام، سلامی که این بار با سلام های قبلی فرق دارد این بارسلامم بوی نا امیدی گرفته است. این بار سلامم هم مانند دلم گرفته است برادر عزیزتراز جانم چرا الان که دراسارت عراق نیستی با ما تماس نمی گیری چرا یادی از پدرومادر پیرت نمی کنی چرا یادی از خواهران و برادران چشم انتظارت نمی کنی آخر چرا این همه بی معرفت شدی برادرم ما هر لحظه وهر ساعت منتظر تماس و خبری از جانب تو هستیم.
برادر روزگاری بدی را می گذرانیم روزهای تیره و تاریکی را سپری می کنیم لااقل تو خبری از خودت برایمان برسان تا این تاریکی وسیاهی به روشنایی و سفیدی تبدیل شود.
با هر تماس تلفن از جای می پریم به امید شنیدن صدایت اما امیدمان به ناامیدی تبدیل شده است من خواهر کوچکترت زیبا هستم همانی که روی پاهایت می ایستادم وبه چهره ی خندانت لبخند می زدم الان بزرگ شدم ولی دلم می خواهد همان چهره را فقط یک بار دیگر ببینم.
خواهش می کنم به خاطر خدا با ما تماس بگیر این چیز زیادی نیست.
قربانت زیبا ساعدی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.