چگونه رجوی و شکنجه گرانش زندگی کامران بیات را گرفتند

در یکی از روزها که طبق معمول همیشگی، قرار بود وقت مان را با نشست های تفتیش عقاید و تحقیر آمیز پر کنند، ما را برای نشست با فرمانده محورمان به نام حمیده شاهرخی که با نام مستعار «افسانه» در  فرقه شناخته می شود به محل استقرار او بردند.

افسانه که چهره ای زشت داشت و مقداری گوژ پشت بود، یکی از فرماندهان شکنجه گر و بسیار کینه جوی فرقه رجوی بود که گویا قصد داشت عقده های ناشی از نداشتن چهره زیبا و اندام معمولی را با آزار و اذیت و شکنجه روحی و جسمی نفرات تحت مسئولیتش تسکین  ببخشد.

طبق معمول وقتی به نشست رفتیم نیم ساعتی معطل شدیم تا حمیده شاهرخی (افسانه) بیاید. زمانی که ما هوادار سازمان شده بودیم و آنچه که از افرادی همچون حنیف نژاد شنیده بودیم این بود که باید منظم بود و برای وقت دیگران ارزش قائل شد. اما در فرقه رجوی، سران فرقه از رجوی پلید آموخته بودند که برای شرکت در نشست ها نفرات را منتظر بگذارند و به این ترتیب آنها را تحقیر کرده و به آنان نشان دهند که همه چیزشان در اختیار فرقه است و کسی حق اعتراض هم ندارد.

حمیده شاهرخی بعد از اینکه روی صندلی خود نشست، نگاهی به نفرات داخل اتاق انداخت و معلوم بود که دنبال کسی می‌گردد و او را نمی بیند. سپس به یکی از فرماندهان یگان ها به نام «فهیمه ماحوزی» گفت: “کامران کجاست‌؟ چرا برای نشست نیامده است؟ مگر من نگفتم که او باید در همه نشست ها شرکت کند؟”

کامران بیات یکی از نفرات محور ما بود که در قسمت مخابرات سازماندهی شده بود. فردی ساکت که معمولاً سرش به کار خودش بود. مدتی بود که کامران به هم ریخته بود و از چهره اش می شد فهمید که خیلی درگیر است اما علت این درگیری را نمی دانستم و شرایط هم طوری نبود که با کامران صحبت کرده و از او بپرسم. ضمن اینکه این کار در فرقه ممنوع بود و اگر کسی چنین کاری می کرد بلافاصله همان شب برای فرد خاطی نشست محاکمه گونه می گذاشتند.

فهیمه ماحوزی در جواب حمیده شاهرخی (افسانه) گفت که “می فرستم دنبال کامران تا او را به نشست بیاورند”. حمیده شاهرخی به او جواب داد که “الان نمی خواهد چون برای من کار پیش آمده و باید بروم. اما کامران دو ساعت دیگر در دفترم باشد، خیال کرده خانه خاله است”. از یک سو بسیار خوشحال شدم که نشست برگزار نشد تا مجبور به شنیدن چرندیات و توهین های افسانه باشم و از سوی دیگر رفتار افسانه که برای این تعداد آدم ارزش قائل نشده و منتفی شدن نشست را از قبل به ما اطلاع نداده بود که البته یک سیاق و روش ثابت در رفتار سران فرقه بود، آزارم می داد و تنفرم را از فرقه بیشتر می کرد.

آن روز همه متوجه شدیم که حمیده شاهرخی از قبل با کامران برخورد کرده و برای او نشست گذاشته است و احتمالاً در نشست آنقدر به کامران توهین کردند که او به عنوان اعتراض حاضر نشده به نشست بیاید.

طبق روال هر شب یک نشست تفتیش عقاید دیگر به نام نشست عملیات جاری داشتیم. آن شب به ما گفته شد بدلیل اینکه فرمانده یگان مخابرات نیست، نفرات مخابرات نشست عملیات جاری شان با ما مشترک خواهد بود. چند دقیقه از زمان شروع نشست گذشت اما خبری از کامران نبود. فهیمه ماحوزی یک نفر را دنبال او فرستاد. مدتی بعد آن نفر برگشت و به فهیمه گفت که کامران در آسایشگاه و سالن نیست و او را پیدا نکردم. فهیمه ماحوزی به شدت نگران شد، چون اعضا غیر از آسایشگاه و سالن جای دیگری نداشتند که بروند. احتمالاً فهیمه فکر می کرد که کامران فرار کرده و به همین دلیل رنگش سفید شده بود چون می دانست در صورت فرار کامران، رجوی او را هم به محاکمه خواهد کشید. پس از چند دقیقه فهیمه نفرات داخل اتاق را به گروه های چند نفره تقسیم کرد تا به محل های مختلف رفته و دنبال کامران بگردیم. در فرقه به هیچوجه اجازه داده نمی شد که افراد به صورت تکی به جایی غیر از سالن و آسایشگاه تردد داشته باشند. سران فرقه با این کار می خواستند افراد را کنترل کرده و مانع فرار بشوند. به همین  دلیل در فرقه تردد به هرجایی غیر از آسایشگاه و سالن غذاخوری که در محدوده بسیار کوچکی قرار داشت، هر تردد دیگری حداقل می بایست دو نفره باشد.

من و چند نفر دیگر را به پارکینگ زرهی ها فرستادند تا آنجا را چک کنیم. با توجه به اینکه محور ما در بصره مستقر بود و زرهی های ما هم آنجا بودند، پارکینگ زرهی محور ما در اشرف بلااستفاده و متروکه شده بود. وقتی ما به پارکینگ رسیدیم به انبارها و اتاق هایی که در آنجا بود رفتیم. دو اتاق اول قفل بودند اما قفل اتاق سوم شکسته شده بود و وقتی وارد آن شدیم و برق را روشن کردیم، دیدیم که کامران در یک گوشه نشسته و از دهانش مقدار زیادی کف خارج شده است. یکی از نفراتی که با ما بود داریوش نام داشت. او از آن جمله افرادی بود که کاملاً مغزشویی شده بود و همواره به مجیزگوی رجوی ها و خود شیرینی می پرداخت. داریوش بلافاصله کامران را چک کرد و بعد با صدای بلند شروع کرد به توهین به کامران و گفت ” او خودکشی کرده است”. رجوی گفته بود هر کس خودکشی کند یک خائن است و داریوش هم با این پیش زمینه به کامران توهین می کرد و او را خائن می‌خواند. وقتی فهیمه ماحوزی از موضوع مطلع شد، به ما گفت به کسی چیزی نگویید، خودمان موضوع را پیگیری می کنیم و ما به آسایشگاه رفتیم.

دو ساعت بعد از این ماجرا، اعلام شد که همه نفرات در سالن جمع شوند. بعد از مدتی افسانه به سالن آمد و گفت ” کامران بیات حالش بد شده و تا قبل از اینکه به دکتر برسد تمام کرده است. دکتر پس از چک جسد او گفت که علت مرگ کامران سکته بوده است”!!!

دروغ های فرقه برایم عجیب نبود اما این اندازه از وقاحت چندش آور بود. کامران را تحت فشار گذاشته و آن قدر او را اذیت کرده بودند که از دست آنها عاصی شده و خودکشی کرده بود ولی با فریب می خواستند در بین بچه ها اینطور جا بیاندازند که او بیمار شده و بر اثر بیماری فوت کرده است. اگر کامران بیمار بود چرا به جای رفتن به امداد به یک مکان متروکه و دنج رفته بود؟ چرا به کسی چیزی نگفت و خود را به یک اتاق تاریک رسانده بود؟

روز بعد، سران فریبکارِ فرقه برای کامران مراسم خاکسپاری برگزار کردند! پس از دفنِ کامران، پیام رجوی را برای مان خواندند. رجوی قاتل با وقاحت هر چه تمامتر در پیامش از «عشق و علاقه بی مانند و عجیب کامران به انقلاب خواهر مریم» و اینکه «برای شرکت در نشست عملیات جاری و نشست های ایدئولوژیک شوق وصف ناپذیری داشت» و مزخرفاتی از این دست که حتی به اندازه سر سوزنی هم به واقعیت نزدیک نبود را برای مان بلغور کرد. مغزم از شنیدن این چرندیات داشت می ترکید. رجوی قاتل در حالی این دروغ ها را به خورد ما می داد که طبق خط کاری و دستور خودش شرکت در نشست ها اجباری بود و به فرماندهان فرقه دستور داده بود با هر کس که مشکل دارد و در نشست ها شرکت نمی کند با «مشت آهنین» برخورد کنند.  بر اساس همین خط حمیده شاهرخی (افسانه) و فهیمه ماحوزی و دیگر فرماندهان فرقه با کامران به شدت برخورد کرده و بدلیل توهین ها و تحقیرهای این افراد، کامران حالا زیر خاک رفته بود و در واقع آنها عامل  قتل کامران بودند اما رجوی با دروغ هایش داشت همانطور که بر جنازه کامران خاک ریخته بودند، بر روی حقیقت نیز خاک می ریخت.

در آن ایام بدلیل شرایط خفقان حاکم بر فرقه نمی شد با افراد دیگر براحتی صحبت کرد چون اگر سران فرقه متوجه می‌شدند آن افراد را متهم به راه اندازی «محفل» نموده و دمار از روزگارشان در می آوردند. اما وقتی با تعداد اندکی که به هم اعتماد داشته و در فرصت های پیش آمده مخفیانه با هم صحبت می کردیم، موضوع مرگ کامران را در میان گذاشتم، همه هم نظر بودیم که به احتمال زیاد کامران بخاطر استفاده از قرص سیانور کشته شده و به همین دلیل هم دهانش کف کرده بود. از آنجایی هم که در آن زمان قرص سیانور تنها در اختیار فرماندهان بالای فرقه بود، به احتمال خیلی زیاد کامران در مقابل توهین های آنها کوتاه نیامده و به آنها گفته که قصد جدا شدن از فرقه را دارد و در نتیجه او را به قتل رسانده و جسدش را در پارکینگ زرهی گذاشتند.

در هر صورت چه کامران بر اساس فشارهای سران فرقه بخصوص حمیده شاهرخی (افسانه) دست به خودکشی زده باشد یا آن که سران فرقه او را مستقیماً به قتل رسانده باشند، عامل مرگ و قتل کامران، رجوی ها و مسئولینی همچون حمیده شاهرخی (افسانه) هستند و باید روزی پاسخگوی جنایات خود باشند.

صالحی

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.