به بهانه فروغ جاویدان – قسمت اول

این روزها سالروز عملیات فروغ جاویدان است. روز سوم مردادماه سال 1367 مسعود رجوی بزرگترین حماقت خود را انجام داد و حاضر شد که حتی به بهاء کشته شدن تمامی سازمان، آخرین شانس خود برای رسیدن به قدرت در ایران را بیازماید!

از یک ماه قبل از این تاریخ در تمامی کشورهای اروپایی و امریکایی که مجاهدین دارای هوادارانی بودند، باصطلاح بسیج نیرویی به پا شده بود و گفته بودند برای نشستی بسیار مهم با (برادر مسعود) باید به عراق اعزام شوید. حتی  به هوادارانی که شاغل بودند یا دانشجو و محصل، میگفتند که برای چند روز مرخصی بگیرید و فرمان از طرف شخص رهبری آمده که بایستی همه برای چند روز به عراق اعزام شوند. از این رو همه افراد را با هزینه سازمان به عراق اعزام کردند. قرار بود که بلافاصله بعد از نشست بزرگی که علت این گردهمایی بود، همه را به کشورهایی که از آنجا اعزام شده بودند بازگردانند. دسته دسته نیروها به عراق رفتند. بلافاصله بعد از رسیدن لباس های شخصی آنها گرفته میشد و لباس نظامی پوشانده شدند و گفتند چون اینجا محیط ارتش است نبایستی با لباس شخصی تردد شود. بعد از گذشت چند روز گفتند که آماده شوید که به نشست رهبری میرویم. همه سر از پا نمیشناختند که قرار است مسعود رجوی را ببینیم. آن زمان واقعا مسعود بین نیروها محبوبیت خاصی داشت و خیلی از نفرات حاضر بودند که برای او فداکاریهای بسیاری انجام دهند. به محل نشست در قرارگاه اشرف رفتیم. بعد از سلام و احوالپرسی ابتدای نشست، مسعود اعلام کرد که رژیم قطعنامه 598 را پذیرفته و ما فرصت دیگری برای فتح تهران نداریم. گفت که در حد چند روز از صاحب خانه وقت گرفته ایم تا بسوی مرزهای میهن حرکت کنیم و کلی صحبتهای حماسی! بعد طرح عملیات را توضیح داد و ماموریت هر تیپ رزمی را اعلام کرد. او گفت که حداکثر ظرف سه روز تهران را با حداکثر سرعت فتح خواهیم کرد.

کسانیکه به تازگی وارد عراق و بعنوان میهمان آمده بودند من جمله خود من  بر این تصور بودیم که شاید ماها بدلیل اینکه اساسا متقاضی پیوستن به ارتش نبودیم  و هیچ آموزش نظامی و کار با سلاح ندیده بودیم، در این عملیات شرکت داده نخواهیم شد. اما برعکس آنچه تصور میکردیم تک تک ما  در یگانهای رزمی سازماندهی شدیم  و گفته شد که همه بایستی شرکت کنند. خیلی از این افراد اصلا تمایلی هم به شرکت در این عملیات نداشتند و میخواستند هر چه سریعتر به کشوری که از آنجا به عراق اعزام شده بودند بازگردند، اما مسئولین سازمان جو و فضایی بوجود آورده بودند و با پخش مستمر سرود و مارش های حماسی، همه را تهییج برای شرکت در این عملیات میکردند. خلاصه آماده سازیها با کمک همه نفرات قدیمی و جدید انجام میشد و این افراد تازه کار بعنوان نفرات پیاده در یگانها سازماندهی شدند.

روز حرکت فرا رسید! خیلی از این نفرات مثل خود من تصور داشتیم ما به خط مقدم لااقل فرستاده نخواهیم شد و احتمالا اگر هم ما را همراه خود ببرند بعنوان نیروی پشتیبان خواهیم بود. اما هیچ فرقی بین نیروهای قدیمی و جدید نبود. همه در خط اول جنگ قرار گرفتند. در این عملیات بیش از هزار تن از نیروهای سازمان از بین رفتند و چند برابر این تعداد مجروح شدند. تعداد قابل توجهی مفقود شدند و خیلی ها اصلا دیگه پیدا نشدند!

اما نتیجه این عملیات برخلاف آنچه مسعود همیشه سعی میکرد که به ما بقبولاند که فروغ جاویدان بیمه نامه ارتش آزادیبخش بوده است هیچکس این حرف را قبول نداشت. حتی خوش خیال ترین نفرات هم میفهمیدند که ارتش عراق با تمام تجیهزات و امکاناتش حتی قادر به گرفتن یک شهر بزرگ ایران هم نشد بعد چطور این تعداد نیرویی که نه تجهیزات مدرن جنگی دارند و نه از نیروهای آموزش دیده و حرفه ای بهره میبرند خواهند توانست از پس رژیم و کل ارتش وسپاه آن برآیند؟! بعدها مسعود در یکی از نشستها اعتراف کرد که روز قبل از حرکت وقتی برای گرفتن اجازه از صدام نزد او رفته بوده است، بقول خودش صدام به او گفته بود که شما دارید خودکشی جمعی میکنید و خیلی سعی کرده که مسعود را از این تصمیم منصرف کند و او در جواب صدام گفته بوده که اگر نرویم دیگر هیچ وقت نخواهیم رفت!

فروغ جاویدان به یک داغ بزرگ در دل نیروهای سازمان تبدیل شده بود. آنها بعد از عملیات کوچکترین اعتماد به نفسی نداشتند  چون که با چشم خود و با پوست و گوشت و استخوان لمس کردند که قادر به سرنگونی نظام نیستند! همه بشدت مسئله دار شده بودند و مشخصا شخص مسعود را مسئول این همه کشته شدگان میدانستند. به همین دلیل تا چند ماه بعداز عملیات نشست جمع بندی عملیات با حضور مسعود و مریم گذاشته نشد. مسئولین تلاش میکردند که همه به مداوای زخمی ها بپردازند و هم با نشستهای مختلف به بچه ها بگویند که ما پیروز شدیم و شاید به تهران نرسیدیم ولی نزدیک به 50 هزار نفر از رژیم را کشته و مجروح کردیم و…

بعد از این عملیات هم مسعود تصمیم گرفت از نیروها انتقام خودش را بگیرد. او که بهتر از هر کسی فهمیده بود که سازمان در عراق گیر افتاده است و دیگر امکان عملیاتهای گسترده نظامی را ندارد داستان انقلاب درونی را راه انداخت و همه این شکست ها را به  همه جز خودش نسبت داد و گفت چون شما گیر زن و شوهر و خانواده خود بودید در تنگه خوب نجنگیدید و بهمین دلیل نتوانستیم به تهران برسیم…

ادامه دارد…

مراد

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.