برای کسی بمیر که برای تو تب کند

در یکی از مانورهای جنگی ارتش اسارت بخش رجوی، افسر شلیک تانک … بودم. همه فارغ التحصیل های دوره برجک تانک را به میدان تیر برده و بر ریل شلیک آنها نظارت می کردم و نمراتشان را می دادم. کار با سرعت و به خوبی پیش می رفت. طبق معمول در یک دوران آمادگی سرنگونی بسر می بردیم و همه را توجیه می کردیم که در ریل شلیک جدی باشند، شاید بزودی همین شلیک ها را در یک صحنه نبرد واقعی تجربه کنند.
بعد از نهار بود که ادامه شلیک های صبح را پی گرفتیم. در حین شلیک حادثه ای برای من رخ داد و بشدت زخمی شدم. داخل زرهی همه جا در چشم به هم زدنی با خون قرمز شد، با دستم محل جراحت را فشار دادم و بسرعت سوار بر جیپ آماده ای شدم و به طرف بیمارستان اشرف براه افتادیم، خونریزی ام به حدی زیاد بود که لباس های خودم و اطرافیانم همه خونی شده بود.
بلافاصله به اتاق عمل برده شدم وتحت عمل جراحی قرار گرفتم، شدت جراحت به حدی بود که یک ماه مجبور به بستری شدم. اما در طی این یکماه، خیلی چیزها روشن شد. از یگان فقط برای عملیات جاری می آمدند. بقیه مدت تنها بودم، هیچ مراقبت ویژه ای صورت نگرفت. علیرغم اینکه بدلیل جراحت قادر به صحبت عادی نبودم و نمی توانستم به جز مایعات غذای دیگری بخورم، اما هیچ رسیدگی خاصی نمی شد.
بارها به این مسئله فکر می کردم که اگر در خانه بودم، لااقل مادرم برایم آش می پخت و مایعات مختلف را آماده می کرد. به چشم دیدم که تشکیلات تا زمانی به تو می رسد که کارآئی و راندمان مادی داشته باشی. برای سران سازمان مهم نبود که چقدر درد می کشی؟ چقدر نیاز به مراقبت ویژه داری؟ فقط مهم، رساندن غذای تشکیلاتی بود. عملیات جاری روزانه در امداد (همان بیمارستان)، برقراربود تا از تشکیلات وسازمان منفک نشوی. بریده نشوی!
بد جائی گیرکرده بودم. هیچ همدم و غمخواری نبود. بارها اشک در چشمانم حلقه می زد و به یاد بیماری هایم در جامعه عادی می افتادم و اختیاری که برای رسیدگی به خودم داشتم. در اشرف، برای کسی مهم نبود که کجائی و در چه حالی؟
وضعیت من از خیلی های دیگر بهتر بود. لااقل جوان تر بودم و توان تحمل زیادی داشتم. بعضی از دوستان بودند که در سنین بالائی بودند و درد های بیشتری داشتند. یکی از بچه ها بود که پایش روی مین رفته بود و قطع شده بود َ. درد زیادی داشت و شب ها به خود می پیچید. نیاز به درمان های ریشه ای و تخصصی داشت و طبق گفته خودش می بایست به بیمارستان های مجهزتر بغداد اعزام می شد. اما با بهانه های مختلف هر بار می گفتند، نیازی نیست! دکترهای ما خیلی واردترند و بهتر ازدکترهای بیرون هستند.
برای رجوی مهم بود که نفردر تشکیلات به هر قیمت بماند. برای رجوی مهم بود تا لحظه مرگ در تشکیلات بمانی. مجاهد خوب مجاهد زنده در اشرف بود. مجاهدی که بیمار بود، باید بیماری او کمرنگ جلوه داده می شد. تا نفر با دنیای بیرون در ارتباط نباشد. جامعه عادی را نبیند! زندگی و عشق را نبیند!
سلامتی اعضاء برای رجوی تا محدوده ای مهم بود که مجاهد بماند و مجاهد بمیرد. هیچ کس مجاز نبود به عنوان بیمار به خارج از فرقه اعزام شود. حتی در موارد خیلی خاص، با هزینه های هنگفت دکتر را به اشرف می آوردند، اما نفر را به بیمارستان بیرون به هیچ وجه نمی بردند. به قیمت مرگ آن بیمار، نباید به بیرون اعزام می شد. حتی یکی از بچه ها بود که متاسفانه آنروزها سرطان داشت. موهای سرش هم ریخته بود. به وضوح مشخص بود که سرطان دارد. اما در اشرف ماند! به بیمارستان های بیرون برای بستری اعزام نشد. خوشبختانه خواست خدا بود که به زندگی برگردد و امروز در کنار ماست. از فرقه رجوی هم نجات پیدا کرده و مریضی را کنار زده است.
اما بودند کسانی که یک بیماری قابل علاج داشتند وبا اعزام نکردن او به بیمارستان های بیرون، باعث مرگ او شدند.
امروز در آلبانی هم این روند ادامه دارد. هفته ای نیست که خبر مرگ ناگواری را ازدرون فرقه نشنویم.
آیا رجوی از خون این عزیزان سیر نشده است؟
خطاب به اعضای کنونی فرقه می گویم، آیا دیدن این همه جنایات کافی نیست که از رجوی دل بکنید؟ این همه کشته و مرگ در فرقه کافی نیست؟ آیا زمان جدائی از کسانی که دلشان به حال شما نمی سوزد، فرا نرسیده است؟ رجوی ها قاتل تمام عیار اعضاء هستند.
رجوی ها ارزش انسان ها را نمی دانند. خواست رجوی، مرگ تمام اعضاست تا آزادی آنها. تا دیر نشده خود رااز شر رجوی ها نجات دهید. برای کسی بمیرید که برای شما تب کند…
فرید

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.