خاطرات سیاه محمدرضا مبین – قسمت سوم

ورود به ترکیه
صبح زود به مرز ترکیه رسیده و پس از طی روال و تشریفات قانونی از مرز رد شدم. سایر مسافرین نیز سوار شدند و اتوبوس راهی آنکارا شد، در طی مسیر، همه مسافران درگیر صحبت های خانوادگی و اقتصادی بودند، اما من فقط به این فکر می کردم که اگر آن شماره تلفن جواب نداد، باید با دست خالی به تبریز برگردم. این افکار مشوش تا رسیدن به شهر آنکارا، یگانه دل مشغولی من بود.
صبح روز بعد در آنکارا با استفاده از علائم روی تابلوها به مرکز شهر رفتم. درهمان مینی بوس با یک جوان اهل آنکارا آشنا شدم و با همراهی او، اول به یک هتل کوچک رفتیم، آب هتل قطع بود و یک اتاق شبیه زندان در اختیار من گذاشتند، اما فعلا به همین بسنده کردم و سپس به یک قهوه خانه رفتیم. پس از خوردن چائی سراغ مرکز تلفن و مخابرات را گرفتنم تا با شماره سازمان که از رادیو مجاهد نوشته بودم، تماس بگیرم. آن دوست جدید اصرار داشت که باهم برویم، اما چون می خواستم خصوصی و راحت صحبت کنم، گفتم می خواهم تنها بروم. همانجا به گفته آن شخص پول چائی را حساب کردم و گفت موقع برگشت دو تا هم ساندویچ بخر! از نوع تنظیم رابطه او فهمیدم که آدم درستی نیست و در ادامه رابطه ممکن است با مشکلات جدی تری هم مواجه شوم. بعد از خروج از قهوه خانه، از یکی دو هتل بهتر قیمت گرفتم، دیدم می توانم در هتل بهتری با کمی تفاوت قیمت، اتاق بگیرم، برای همین از هتل قبلی که شرایط مناسبی نداشت و ممکن بود بعدا با مشکلات بیشتری هم مواجه شوم، تسویه حساب کرده و به محل جدید که آن نفر هم نشناسد، جابجا شدم.
بعد از استراحت مختصری، به یک مرکز تلفن رفتم. در سئوالی که کردم متوجه شدم شماره تلفن مربوط به کشور آلمان است، با شماره تلفن مورد نظر تماس گرفتم، یک زن گوشی را برداشت، بعد از معرفی خودم و اینکه شماره تلفن را از کجا بدست آورده ام، خوش و بش گرمی با من شد. بله همه چیز درست بود، این شماره مربوط به سازمان مجاهدین بود. قرار شد یکساعت دیگر مجددا زنگ بزنم. در صحبت بعدی قرار شد شماره تماس هتل و اتاقم را هم گرفته و به آن خانم بدهم.
به هتل برگشته و شماره تلفن اتاقم را از پذیرش گرفتم. در تماس بعدی، پس از دادن شماره تلفن اتاقم و مشخصات هتلی که در آنجا ساکن بودم و چند سئوال که از کجا و چطور آمدم، خداحافظی کرده و پس از صرف نهاری مختصر به هتل برگشتم و منتظر تماس ماندم.
حدود 4 بعدازظهر، دوباره همان خانم زنگ زد و خودش را فرشته معرفی کرد و دیگر من را هم با اسم کوچک و بسیار صمیمی خطاب قرار می داد! خیلی مهربان بود و مانند یک آشنای نزدیک صحبت می کرد. عصر همان روز بعد از چندین تماس طولانی گفت که با این هتل تسویه حساب کن و به یک هتل دیگر نقل مکان کن. علت این امر را سئوال کردم، گفت به خاطر مسائل امنیتی و برای حفظ بهتر شرایط موجود، صلاح است که این کار را بکنی!
من هم با پذیرش هتل تسویه حساب کردم و به یک هتل در یک خیابان دیگر رفتم، به لحاظ مالی هم گفته شد فکرش را نکن، اگر پول کم آوردی، به طریقی برایت می فرستیم. صحبت های طولانی تر در هتل جدید ادامه داشت و من باید توضیحات خواسته شده را تمام و کمال می دادم. از طریق فکس هم چندین درخواست دیکته شده مثل درخواست پیوستن به ارتش را پر و امضاء کرده و ارسال نمودم. تبحر خاصی را در صحبت های فرشته می دیدم، تقریبا از همه چیز خبر داشت، از میزان نرخ ها در ترکیه، از میزان درآمدها در ایران و تورم و وضعیت اقتصادی ایران و …، در خاتمه صحبت ها هم هر بار با لحن زنانه تری شب بخیر می گفت و سعی می کرد به هر طریقی مرا بیشتر جذب کند، اما نمی دانست که انگیزه من فقط سیاسی است.
دیگر تقریبا مطمئن شدم که کارم ردیف است و به عراق خواهم رفت. برای همین به توصیه فرشته و طبق توجیه او قرار شد به خانواده ام زنگ زده و خداحافظی کنم. فرشته که دیگر همه کارهایم را با او هماهنگ می کردم، گفت چند نکته را در صحبت با خانواده باید رعایت کتی، کوتاه صحبت کن، بگو برای کار می روم انگلستان یا مثلا آلمان، بعدا با شما تماس خواهم گرفت، نگران من نباشید، وارد صحبت های احساسی هم نشوو…
طبق توجیه به خانه زنگ زدم و گفتم که کاری در کشور انگلیس پیدا کردم ودیگر برنخواهم گشت، از آنطرف اصرار بر چرائی این کار، از این طرف هم طبق توجیه، کوتاه و شمرده جواب می دادم که زیاد سئوال نکنید، منتظر نامه یا تلفن من باشید، نگران نباشید و … هرچقدر هم که قسم دادند برگردم، گفتم دیگر تصمیم خودم را گرفتم، باید اجازه بدهید که به راهی که انتخاب کردم بروم. فکر نمی کردم اینقدر از طرف خانواده تحت فشار قرار بگیرم.
بالاخره خداحافظی کردم و قضیه را هم به فرشته مو به مو توضیح دادم، فرشته هم گفت دیگر به خانه زنگ نزن، چون ممکن است برای آنها مشکل امنیتی ایجاد شود. 8-7 روز و شب بدین منوال گذشت. پولم تمام شد و از طریق یک بانک 100 مارک برایم پول فرستاده شد. پول را که از بانک گرفتم، دیگر مطمئن شدم که رفتنم حتمی است. یک شب به من زنگ زدند که با هتل تسویه حساب کن و از طریق ترمینال اتوبوسرانی به طرف استانبول حرکت کن، تا از طریق مرز هوائی از ترکیه خارج شوی و قرار شد فردا حوالی 5 عصر در فرودگاه آتاتورک استانبول باشم و بلیط پروازم را بگیرم. شبانه به طرف استانبول حرکت کرده و فردا قبل از موعد مقرر هم در فرودگاه آتاتورک استانبول حاضر شدم، شور و حال عجیبی داشتم، انگیزه های پاکی داشته و با صداقت کامل و اعتماد مطلق به سمت مجاهدین حرکت کرده بودم، فکر می کردم با پیوستن من به ارتش مجاهدین، سهم مهمی در آینده کشور و آزادی خلقم، خواهم داشت و بی صبرانه منتظر دیدن قرارگاههای مجاهدین و دیگر هم رزمان بودم، هرگز در طول زندگی ام، اینچنین با اعتماد کامل و خالصانه اقدامی انجام نداده بودم، اما …
ادامه دارد…
محمدرضا مبین – کارشناس ارشد عمران، سازه

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.