خانواده شما توسط وزارت اطلاعات به ملاقات تان آمده اند!

خانواده، عاملی که می تواند یک تشکل فرقه ای را از هم بپاشاند
با سلام خدمت خوانندگان محترم و گرامی، متوجه شدم که سایت فراق جشنواره ای ترتیب داده است. حیفم آمد که در آن شرکت نکنم و مطلبی در این خصوص برای شما خوانندگان عزیز درنظر نگیرم .
اجازه بدهید ابتدا از تمامی مسئولین و دست اندرکاران فراق و جشنواره کمال سپاس را داشته باشم که در این وانفسا و شلوغی و ازدحام زندگی که همه را به نوعی مشغول خود کرده است، در فکر مطلع کردن افکار عمومی در رابطه با آشنایی هر چه بیشتر با فرقه جنون آفرین رجوی هستند.خاطره ای از کمپ اشرف و یا بهتر بگویم زندان اشرف داشتم که خدمت شما عرض می کنم.
در بهمن ماه سال ۱۳۸۸یک روز مرا صدا کردند و گفتند که بروم به نزد «صدیقه حسینی» که آن موقع مسئولیت تشکیلات فرقه را به عهده گرفته بود و هنوز مسئول اول نشده بود. در واقع داشت به جای زنی به اسم مهوش سپهری ( نسرین ) آن کار را انجام می داد. مهوش سپهری در فرار مریم رجوی از اشرف به پاریس او را همراهی می کرد که بعدا بخاطر بیماری زمین گیر شده و دیگر صدایی از وی در نمی آمد.

به هر حال من و تعدادی دیگر رفتیم به نزد صدیقه حسینی . وی بعد از مقداری پرت و پلا گفتن از این ور و آن ور رسید به اصل موضوع و گفت که خانواده های شما توسط «وزارت اطلاعات» آمده اند به ملاقات شما، توجه کنید به نحوه گفتن ، توسط «وزارت اطلاعات»، چرا این مدلی وارد شد به خاطر اینکه می خواست در درون ما یک حس تقابلی به وجود بیاورد تا ما از رفتن به دیدار و ملاقات با خانواده هایمان سر باز بزنیم که البته موفق هم شد و من و بقیه به جوالی که او پهن کرده بود افتادیم و با شنیدن آن نام به دافعه افتادیم و تصمیم گرفتیم که از رفتن امتناع کنیم .
کار احمقانه ای که هنوز هم که هنوز هست از آن کارم پشیمان هستم و خودم را نمی بخشم. بالاخره تفکرات فرقه ای در این گونه موارد بود که عمل می کرد و آدم تصمیمی که می گرفت تصمیم خودش نبود و اراده ای در کار نبود. خلاصه من از رفتن امتناع کردم ولی در درونم یک حس بدی نسبت به خودم داشتم، احساس می کردم از خودم بیزار هستم ، مستمر با خودم کلنجار می رفتم که چرا من چنین تصمیم احمقانه ای گرفتم.
بعد از سالها پدرم آمده بود و من به او پشت کردم. اعصابم به شدت به هم ریخته بود و حال و حوصله صحبت با هیچ کس را نداشتم. بعدا شنیدم که وقتی به پدرم گفته بودند که پسرت از دیدار با شما امتناع کرده او به شدت ناراحت شده و صحنه را به هم زده بود و زمین و زمان را به هم بافته بود.
البته من به او حق می دادم و همچنانکه گفتم هنوز که هنوز است به خاطر آن سهل انگاری نتوانستم خودم را ببخشم. الان که در کنار پدرم هستم وقتی یاد آن روز می افتم از خودم شرمم می گیرد. می بینم که افکار فرقه ای تا چه حد خطرناک و نابودکننده می باشد. در تفکرات فرقه ای مهمترین جایی که رویش کار می شود در بحث خانواده است.
خانواده به عنوان عاملی که می تواند یک تشکل فرقه ای را از هم بپاشاند بسیار حائز اهمیت است، به همین دلیل در مباحث و آموزش های سازمان به این موضوع به صورت جدی پرداخته می شود و آنقدر تلاش می گردد تا فرد به نقطه انزجار از خانواده برسد.
بی جهت نیست که در گام های بعدی شاهد بودیم که خانواده که به پشت حصار اشرف می آمدند با پرتاب سنگ از طرف فرزندان خود مواجه می شدند، چیزی که اصلا برای هیچ پدر و مادری و برای هیچ خواهر و برادری باور کردنی نبود. یعنی هر خانواده ای با دیدن این صحنه هنگ می کرد. گویی که شیطان به جلد بچه رفته است و از پدر و مادر یک چهره خون آشام ساخته بود که بچه برای غلبه با آن عناصر خبیث باید مقابله کند!
عکسی فرستادم که بعد از برگشتم در نزد پدرم انداخته ام . فرقه رجوی توانسته بود که این عشق و محبت را از هم بگسلد ولی نه برای همیشه. حضور مداوم خانواده ها در پشت حصارهای اشرف مرا هر روز تکان می داد و برای رسیدن به یک تصمیم تاریخی در زندگیم نزدیک تر می کرد. تا اینکه در سال ۱۳۹۴ توانستم با انگیزه ای قوی از مناسبات جهنمی رجوی جدا شده و به دنیای آزاد برگردم.
در آخر این مطلب خطاب به پدرم میگویم که :
پدر جان خیلی دوستت دارم و بخاطر آن سهل انگاری مرا ببخش و حلالم کن.
نوشته: بخشعلی علیزاده

دیگر مطالب

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.